تمام نکردن داستان دارد ؛ مگر به همین راحتی هاست که بگوییم تمام نشد ؟! نه آقا جان ؛ آدمِ تمام کردن میان ما آدم ها نیست ؛ هیچکداممان هنوز تمام نکرده ایم ! تمام نکردن یعنی هنوز هم الفاظ کلام هایش را بیاد داری ؛ اگر کسی جایی شبیه او سخن بگوید یا اصطلاحات او را به کار گیرد ذهنت برمیگردد و پرونده اش را باز میکند باعینک یادش بخیر خاطرات را مرور خواهد کرد تمام نکردن یعنی هنوز بوی عطرش را در بایگانی مشامت حفظ کرده ای ؛ میان یکروز شلوغ میان آدم های شهر کافیست یکنفر همان رایحه را به لباسش زده باشد آنوقت ...
تمام نکردن یعنی هنوز لباس هایی که میپوشد را بیاد داری ؛ کافیست برای قدم زدن به سطح شهر بروی و لباسش را تن کسی دیگر یا حتی مانکن های داخل ویترین نظاره کنی آنوقت ..‌‌‌.
تمام نکردن یعنی هنوز شیوه های معاشقه کردن هایتان را در درون ذهنت دفن کرده ای ؛ کافیست دو نفر را ببینی که برای مثال روی نیمکت نشسته اند و یکنفر موی دیگری را بو میکشد و لبخند میزند آنوقت ...
تمام نکردن یعنی تمام قول و قرار هایتان را تک تک به خاطرت نگه داشتی ؛ کافیست با کسی به صحبت بنشینی و بخواهد اول رابطه قول و قرار بگذارد و یک قرار از قرار هایتان را تکرار کند و تو لبخند بزنی و زیر لب بگویی حتما ! آنوقت ...
تمام نکردن یعنی هر روز حداقل یکبار بخودت متذکر شوی که او رفته است و همه چیز تمام شده است !
تمام نکردن یعنی زمان هر تصمیم گیری بی اختیار در ذهنت تداعی شود و از خودت بپرسی اگر او بود مخالف نظرم بود یا موافق ؟
تمام نکردن یعنی هنوز در تو زندگی میکند اما هنوز هم آن را انکار میکنی . حتی اگر از او متنفر هم باشی باز درون تو زنده است
شاید هیچ تمام کردنی در کار نیست . شاید تنها شروع کردن در اختیار ماست ؛ شروع میکنیم و بجایی نمیرسد بی پایان رها میکنیم و باز شروع میکنیم ؛ کاش در کنار الف ب پ یا همان بابا نان آورد ؛ یادمان میدادند حواستان به شروع کردنتان باشد که تمام کردنی در کار نیست !
کافیست یک چیزی باز به یادتان بیاورد اورا ؛ آنوقت ایمان خواهید آورد تمام کردنی در کار نیست . شاید تمام کردن باشد ؛ شاید بتوانیم همه چیز را یکجا در یکآن تمام کنیم ؛ بی شک آن یکجا و آن یکآن همان است که روی دوش همه جای میگیریم و یکنفر صدایش را از انتهای وجودش آزاد میکند و میگوید :
بلند بگو لااله الا الله ...
تمام کردنی هم در کار است ؛ تمام میشود اما با خودت ! اگر تمام کردن با رفتن آدم ها بود که وضع مان این نبود بزرگوار