می دانی بیشتر از همه از چه غمگینم؟ از این که این روزهای تکرار نشدنی جوانی دارد یکی یکی بدون تو هدر می‌شود. آه نور چشمان غم زده‌ام، اگر می‌دانستی روزهایم چگونه بی‌تو سپری می‌شود! پس کی می‌آیی؟ روزی که نه طراوتی مانده و نه شادابی و نه اثری از جوانی؟حیف، حیف، حیف از این روزهای پرطراوات زندگانی‌ام که بدون تو می‌گذرند. اصلا روز‌های جوانی من هیچ، زیباترینم برگ‌های دفتر جوانی تو نیز دارد پر می‌شود بی‌آنکه از عشق چیزی در آن‌ها نوشته شده باشد.روز‌های زندگی‌مان را با حکم کدام قاضی این چنین ناجوانمردانه به مسلخ می‌فرستی؟ ای کاش می‌آمدی، به وطنت باز می‌گشتی و در آغوشم ساکن می‌شدی، آنگاه روز‌هایت را پر می‌کردم از طراوت عشق، با هر لبخندی که می‌زدی برایت خانه‌ای می‌ساختم از عطر لیمو، باغی از گل‌هایی که دوست داری و در میان آن درخت گیلاسی تا زیر آن استراحت کنی و از نور خورشید در امان باشی و از شکوفه‌هایش برایت دستبندی می‌ساختم. ای کاش می‌آمدی و من پناهنده می‌شدم در کنج امن آغوشت چرا که من از ابتدای تولدم در پی وطنی برای پیشانی‌ام بوده‌ام اشتیاقی است که سر به جنون می‌نهد، ای کاش می‌آمدی