بنده نه از آن عاشقانه های افسانه ای میخواسـتـم که مجنون داستان باشم و زیر پنجره لیلی بنشینم تا صبح برایش آواز بخوانم ؛ نه از آن دست دوست ها که باید در ارتباطت مدام در حال محاسبـه باشی که اینبار بنده مرحمت نمودم و پیام دادم و دگر باره نوبت دوست است که پیام دهد ! من عاشق یک ارتباط معتدل بودم ؛ هیچکس این را نمیفهمید ؛ یا از آنطرف بام میاُفتادند یا از اینطرف ؛ رابطه معتدل همان رابطه ایست که خیالت راحت ست که چه یک متر از تو فاصله داشته باشد چه صد چه هزار کیلومتر ؛ باز هم تنها رفیق و همدم و شفیق اش توهستی و بس ؛ رابطه معتدل همان رابطه ایست که عشق و عاشقی ندارد اما صدایش میتواند نفس هایت را چند لحظه ای درسینه ات حبس کند تا شاید صدای نفس هایت مزاحـم شنیدن صدای زیبایش نشود ؛ رابطه معتدل همان رابطه ایست که منتظر پیامک واریز بانک مانده ای و استرس تمام وجودت را فراگرفته ؛ گالری ات را باز میکنی عکسش را نگاه میکنی؛ رنگ سبزه صورتش با رنگ سبز کاپشن اش هارمونی ای تشکیل داده که چشم هایت را نوازش میکند ؛ رابطه معتدل همان رابطه ایست که دوست داشتنش را کم کم حس میکنی اما میدانی نه غریبه ست که سرد باشی نه معشوق که داغ ؛ پس باید گرم باشی ... امان از روزی که گرم باشی و گرم باشد : گرم بمانی و سرد شود ...