خیلی زود متاسفانه گاف میدهم که آدم به درد بخوری نیستم..نه آدم پارتی و دورهمی و مهمونی نه آدم جمع های شلوغ پلوغ نه آدم رابطه های خاص از غذا خوردن، وسط رستوران های های کلاس بدم می‌آمد..می گفتم آخر چه لذتی دارد عصا قورت داده پشت میز بنشینیم و غذا بخوریم و برویم ؟ غذا باید وسط جنگل باشد روی منقل های دست ساز با آجر ؛ با هیزم های طبیعی شاخه درختان ؛ چای هم همینطور ؛ یعنی چه دوشاخه بکنی توی پریز کلید فشار دهی آب جوش بیاید ؟ چای باید بعد غذا روی همان هیزم ها جوش بیاید از صدای کم موزیک ماشین کلافه میشوم  از گاز دادن کم و یکنواخت حرصم میگیرد حتی ورق بازی هم بلد نبودم اهل پارتی هم که اصلا نبودم.رقص هم بلد نبودم توی لباس‌های گل و گشاد هم اعصابم بهم میریخت خیلی زود میفهمانم آدم به درد بخوری نیستم.. او مثل من نبود اسپرسوی تلخ دلش را میزد،حالِ کتاب خواندن نداشت.. با پلی‌لیست من چرت میزد و مدام میپرسید: «یعنی نصف روز توی همین صندلی میشینی؟»خیلی زود میفهمانم آدمِ من نیست..بعد زمان گذشت ، ما عین دو تا احمق به هم خیره ماندیم..

دو تا احمق که اصلا به هم نمیخوردند..بعد هی زمان گذشت..هی زمان گذشت..ما هنوز به هم خیره مانده بودیم..

فکر میکردیم شاید معجزه‌ای چیزی بیاید و همه چیز را راست و ریست کند..من منتظر بودم عاشق باران باشد و او منتظر بود پیشنهاد برگزاری جشن تولد در باغ لواسان را بدهم،بعد زمان گذشت و معجزه نشد..نتوانستم از او بگذرم از آنطرف هم نتوانستم سیاست داشته باشم ؛ سیاست را که میشناسید؟ همان دروغگویی مصلحتی و بازی با کلمات و ادم ها ؛ نه توانستم جذبش کنم نه آنقدر دلم سنگ بود که بتوانم طردش کنم ما تنها بهم عادت کردیم و با عادت زندگی ؛ فکر میکردیم حالا که از هم جدا نشده ایم یعنی خیلی عاشقیم مدام تحسین مان میکردند به زندگی مان حسادت میکردند که ببینید با این همه اختلاف چقدر عاشق همند و جدا نشده اند اما در واقع ما احمق بودیم دیگران احمق بودند که عادت را عشق میدانستیم سعی کردم که اورا نیز عاشق کنم اما نشد ... سعی کرد که من را شبیه خودش کند اما نشد ؛ شخصیت آدم ها تغییر پذیر نیست بعد به یکجا رسیدیم که من احمق تر بودم و جرات ترک کردن نداشتم اما او جرات کرد و ترک کرد ؛ زندگی بعدی ام را که با عشق شروع کردم فهمیدم فرق بین عشق و عادت چیست ؛ کاش یکنفر در این سالها بود و صدایم میکرد که احمق جان ! خاک بر سرت که جرات ترک کردن نداری ! که احمق جان اسم زندگی ات عادتانه است نه عاشقانه که زندگی عاشقانه اش خوب ست ...

پ ن

که چند روزی که عطرم تمام میشود و بعد باز همان آزارا بلک را میگیرم و صبح برایم میزنی لبخند به لبهایت میآید و در آغوشم محکم نفس میکشی ؛ که برایش فرق نداشت اصلا هنگام بیرون رفتن عطرم را زده ام یا نه ...