از آن آدم های تودار و ساکت است.معمولا با کسی حرف نمی زند.با بقیه ی بچه های سلول هم غذا نمی شود.تا به حال ندیده ام اسمش را برای ملاقاتی صدا بزنند زیر هشت. همبندی هایش می گویند: هفت-هشت سالی میشود که در زندان است و حتی یک روز هم به مرخصی نرفته است.همه ی این هفت-هشت سال حاضر نشده است با هیچ وکیلی صحبت کند.بقیه می گویند: جرمش قتل است.قتل همسر جوانش..! خانواده ی همسرش اما هنوز راضی نشده اند حکم قصاص را امضا کنند.در یک بلاتکلیفی محض مانده اند و باور ندارند که دامادشان دختر جوان را به کام مرگ فرستاده باشد. اما خودش هیچ نمی گوید..هرکس درباره ی جرمش می پرسد، فقط سکوت می کند..مقاومتی از خود نشان نمی دهد..هیچ دفاعیه ای از خودش ندارد.

این یکسالی که با هم در یک سلول ، شب و روز گذرانده ایم، او طبقه ی پایین تخت می خوابد و من طبقه ی بالای تخت. تمام شب های این یکسال را شاهد بوده ام که هر شب،وقت خاموشی، وقتی که همه خوابند و زندان در خاموشی شبانه اش فرو می رود، او کوله ی آبی رنگ کهنه اش را می گذارد جلوی چشمانش..چراغ قوه اش را در می آورد..نورش را می اندازد روی دفترچه ی خاطراتش! .. میخواند و اشک می ریزد. یک گردنبند نقره ای رنگ دارد که یک میم انگلیسی روی آن حک شده است.برق نگاهش که با برق گردنبند تلاقی می کند، آبی ِ چشمانش دریا می شود..موج می زند..قطره قطره می چکد روی کوله ی آبی رنگش..رنگ آبی کوله پررنگ تر می شود.یک قاب عکس چوبی دارد با یک عکس دونفره.چهره هایشان را از دور نمیتوانم درست تشخیص بدهم..مبهم است.اکثر اوقات قاب را روی سینه اش می چسباند..هرزگاهی عکس را می بوسد و دوباره آبی ِ چشمانش دریا می شود. باران که می آید..بوی باران دیوانه اش می کند..می نشیند یک گوشه..پاییز می شود و می بارد.بچه های سلول به احترامش تلویزیون را روشن نمی کنند! چشمش که به فیلم و صحنه ی عقد و عروسی می اُفتد..گریه می کند.اسم مریم که به گوشش می خورد..گریه می کند.رایحه ی عطر گل مریم که به مشامش می خورد..گریه می کند.

روزهایی که او را برای قرار ملاقات اجباری با وکیلش می برند، وقتی برمیگردد، لبخند رضایت را می توان روی لبانش دید.انگار وکیلش تهدیدش می کند اگر از خود دفاع نکند و خانواده ی همسرش حکم قصاص را امضا کنند..قاعدتا تا آخر روزهای پاییز همین سال، طناب دار بر گردنش بوسه خواهد زد.چرا که او تنها مظنون صحنه ی جرم است و شاهدی که بعد از وقوع حادثه سر رسیده است، اور را دیده است که چاقو را از سینه ی دختر جوان در می آورد.

کسی شهادت من را قبول نمی کند..اگر جز این بود، حاضر بودم تا دادگاه عالی جنایی قتل بروم و شهادت بدهم که از چنین مردی جز عاشقی بر نمی آید..که آبی ِ چشمان این مرد داد می زند که او فقط دوست ندارد در هوایی که نفس های همسرش نیست..نفس بکشد....