میخواهم آدم جدیدی بشوم و فلان.تنها ام و خسته از سگ دو زدن ها،کافی نبودن ها؛بیش از همه، از خسته بودن خسته ام.چند ماهی میشود که دیگر، منِ سنگ دل گذشته نیستم.راستش،هیچ وقت سنگ دل نبوده ام و تظاهر بود همه اش.بگذریم از اینکه تظاهر کردن بدتر است یا این نرم شدن ها؟!بگذریم از اینکه کداممان گناهکارتریم و حق اعتراض نداریم؛بگذریم از اینکه تنها مانده ایم و هنوز به اندازه ی گذشته نفرت انگیزیم؛بگذریم از اینکه بزرگتر شده ام و میتوانم روی پای خودم بایستم؛بگذریم از نکات مثبتی که وجود دارند ولی حس گفتنشان را ندارم.چیزهای زیادی را به دست آورده ام؛چیزهای زیادتری را از دست داده ام.چیزهای زیادی را دارم از دست می دهم و چیزی به دست نمی آورم؛شاید. شاید باید زمان حال بگذرد تا متوجه بشوم که چه چیزهایی را دارم به دست می آورم؛ولی اگر زمان بگذرد،دیر میشود.از همه چیز جا خواهم ماند.خودم را به بد مخمصه ای انداخته ام؛بد سخت گرفته ام؛بد خودم را آزار میدم،که آخرش عقلم را از دست میدهم اگر این وضعیت ادامه پیدا کند.میخواهم آدم خوبی باشم و موفق و فلان!!!همه چیز از آنجایی شروع شد که چیزهایی را که نباید می شنیدم،شنیدم؛چیزهایی را که نباید میخواندم،خواندم.رفتم سراغ چیزهایی که نباید میدیدم.میخواستم نفرت انگیز باشم؛میخواستم آنقدر پست بشوم که نیست بشوم.اینها مربوط به گذشته های دور است؛گذشته های خیلی دوری که رهایمان نمیکنند.همه اشتباهاتی مرتکب شدیم.اشتباهاتی که حتی الان که همه چیز خوب پیش میرود،به نظر جبران ناپذیر می آیند.در سال جدید میخواهم امید داشته باشم به نجات دهنده ای که در آینه میبینم؛میخواهم باور داشته باشم؛میخواهم اعتماد داشته باشم.میخواهم راهم را پیدا کنم،دلیل آمدن و ماندنم را.بعضی وقت ها حس میکنم به قول نیما "به عبث می پایم،تا دری بگشایم"؛میخواهم دیگر این حس را نداشته باشم.بعضی وقت ها خودم هم نمیدانم برای چه میجنگم،برای چه خودم را عذاب میدهم؛میخواهم دیگر گم نشوم.بعضی وقت ها میفهمم تنها یک نفر پیشم مانده و نباید او را از دست بدهم؛باید او را خوشحال کنم و حسرتش را به جان بخرم؛میخواهم این را وقتی که عصبانی میشوم فراموش نکنم.بعضی وقت ها وقتی حرف های او را میخوانم،ته دلم خالی میشود و پر میشود از ترس و دلهره؛میخواهم از او نترسم و فراموشش کنم.میخواهم حس امنیت و آرامش را تجربه کنم.میخواهم مثل سالی که گذشت بگویم بزرگ تر شده ام و چیزهای زیادی یاد گرفته ام.میخواهم در این سن بمانم؛میخواهم پای همه ی حرف هایم، همه ی بردها و باخت هایم، همه ی باورها و ارزش هایم بمانم.میخواهم به این خواستن های ممکن برسم.

پ ن )

که پشتت بایستم، موهایت را کنار بزنم و گردنبندت را باز کنم یا ببندم یا هرچی...