پشت فرمون بلند بلند میگم آ خدا تمومش تمومش نمیکنی قربون شکلت ؟ بیشتر از این گشاد بشه زندگی نمیمونه واسمون ! حنا نگام میکنه میگه چی میگی ؟ میگم هی داره گشاد ترش میکنه نمیتونم دیگه خب ! با تعجب نگاه میکنه گوشه لبشو گاز میگیره میگه خل شدی باز ؟ میگم ببین امشب که میخوابی صبح بلند میشی گشاد تر شده ؛ عکسای روزای نوزادیتو دیدی ؟ میگه آره میگم دیدی چقدر چشمات تنگ بود ؟ میگه چشمام ؟ میگم آره یادته چقدر کوچولو و تنگ بود ؟ روز به روز بزرگتر میشی چشمت باز تر میشه هی بیشتر میبینی هی بیشتر میبینی هی بیشتر میبینی این دنیای لجن و هی بیشتر میبینی اونقدر باز میشه که دیگه حالت از دیدن بهم میخوره دوست نداری ببینی ولی دست خودت نیست تو روز به روز بزرگ تر میشی و چشمت گشاد تر حنا میگه منظورن همون باز تره دیگه ؟ میگم نه گشاد تر بیشتر بهش میخوره ! چشمت اونقدر گشاد تر میشه که بر خلاف بچگی هات که شب رو لحظه شماری میکردی تا صبح شه تا روز شه و باز ببینی حالا آرزو میکنی زودتر شب شه و چشمات رو روی همه چیز ببندی میگه خب ؛ میگم یکی از نعمت های خدا همینه که به پیری که میرسی چشمت شروع میکنه به تنگ شدن تنگ تر بی نور تر ؛ کمتر میبینی به زور بچه هات عینک میزنی اما وقتی نیستن سریع عینکت رو درمیاری تا روزی که اون تنگه کلا بسته میشه راحت میشی ؛ من تو این سن اونقدر دیدم که طاقت پیر شدن ندارم دوست دارم زودتر تنگ بشه زودتر بسته شه ؛ واسه همینه پاییز و زمستون و بیشتر از بهار و تابستون دوست دارم ؛ حنا میگه چه ربطی داره ؟ میگم پاییز و زمستون زودتر شب میشه از نصف روز به اونور شبه ... حنا میره تو فکر میزنم بغل روسریشو میکشم کنار صورتمو لای موهاش گم میکنم میگم زنای مو بلند دو هیچ از بقیه زنا جلوترن واسه اینکه هر موقع خسته میشی صورتتو لای موهاشون گم میکنی و روزت شب میشه سرشو میکشه کنار ژاکتم رو باز میکنم صورتشو میزاره وسط سینه ام میگه مردایی که سینه شون پهن تر و نرم تر و طبیعی تره هم دو هیچ از بقیه جلوترن  واسه اینکه هر موقع خسته میشی صورتتو لای سینه شون گم میکنی و روزت شب میشه حنا میگه حالا که فکر میکنم منم به شب بیشتر علاقه مند شدم ؛ بهش میگم به شب یا به سینه من ؟ سکوت میکنه ! بهم میگه به شب یا به موی من ؟ سکوت میکنم لبخند میزنم ؛ روسری شو درست میکنه میگخ کلاج و بگیر میزنه دنده یک میگه شب لازمم برو سمت خونه ...