من یک آدم قطع امید کرده ام. از تمام دخترها و پسرهای محیط اطرافم. از تمام مردها و زن ها. از تمام دانشمندها و غیر دانشمندها. از تمام فرهیخته ها و غیر فرهیخته ها. از تمام کسانی که ادعا میکنند و عمل نمی کنند و تمام کسانی که ادعا نکرده عمل میکنند. از تمام آدمهایی که آدمندو تمام کسایی که آدم نیستند.من از تمامِ خودم قطع امید کرده ام.

من یک آدم قطع امید کرده از آدمها هستم و درست زمانی شروع کردم به قطع امید کردن که زوم کردم روی قیافه هایشان. همان قیافه های درونی شان را میگویم. همان ها که پر از دوست نداشتن، پر از تزریق حس منفی به هم نوع است. همان چهره هایی که انگار تمام تلاششان را می کنند که در دل شکستن از هم پیشی بگیرند.من شروع کردم به قطع امید کردن، از همان روزی که صادقانه نگران دوستم شدم. ولی متهم شدم به نخ دادن. از همان روزی که خودم بودم و متهم شدم به متفاوت طلبی.اصلا ماجرا درست از همان روزی شروع شد که دیگران سعی کردند ببینندم و بد دیدند. توانایی شناختم را نداشتند. ما به هم نزدیک بودیم. من و آدم ها را میگویم. همین نزدیکی ما را از هم دور کرد. ما دور بودیم اما داشتیم با هم زندگی میکردیم. هم را اذیت می کردیم. نمی دانستیم دوستی یعنی چه و هم را بیشتر اذیت کردیم. نمی دانستیم اثر مرکب همان طور که در مسائل مالی وجود دارد، همان طور که در مسائل کاری وجود دارد، در روابط هم وجود دارد. ما این ها را نمی دانستیم. نمی دانستیم که دلخوری ها هم به صورت تصاعدی بالا می روند و وقتی به اوج می رسند همه چیز کات می شود.بدی دنیا این جاست که همه چیز را در انتها متوجه میشوی. تمام تکه های پازل در انتها به هم چفت می شوند.شاید اگر روزی، همان روزی که کسی بالای سرم ایستاده بود و با قیچی معروف، بند نافم را می برید، همه ی این ها را متوجه می شدم الان یک آدم قطع امید کرده ی تنها نبودم.