مثلا جنگ باشد و تو همسرم باشی. یک روز که من بعد از حموم موهایم را رو به روی آینه سشوار میکشم و پیراهن آستین بلند چهارخانه ام را پوشیدم بیایی و بنشینی روبرویم و زل بزنی به چشم هایم و زل بزنم در چشم هایت و بگویم که باید بروم جبهههمینقدر کوتاه، همینقدر صریح. تو نه ناراحت شوی نه گریه کنی، نه جیغ و داد راه بیندازی نه چنگ بیندازی لای ریش هایم و صورتم را خراش دهی، نه بق کنی یک گوشه و زانوی غم بغل بگیری و نه خیره بشوی به یک نقطه و آرام آرام اشک بریزی. بجایش بروی عکس سه در چهاری را که هفته قبلش از عکاسی محل برای دفترچه بیمه ات گرفته بودی را ، بیاوری و بگذاری کف دستم و از من قول بگیری که هروقت دلم تنگ شد انگشت اشاره دست راستم را اول بگذارم روی لب هایت و بعد یواش فشار دهم روی گونه دختر سه در چهاری توی عکس. بعد هم شروع کنی هفت تا آیه الکرسی و هفت تا قل هو الله و هفت تا حمد بخوانی و تو تمام مدت خیره بمانم روی لب هایت که تند و تند باز و بسته میشوند و با هر بسم الله جدید لبخندم پررنگ تر شود و ولاالضالین آخر را که شنیدم، چشم هایم را ببندم تا تمام قل هوالله احدها و اهدنا الصراط المستقیم ها و لا اکراه فی الدین هایی را که فوت کردی توی صورتم ، یک جا بفرستم به ریه هایم ... ... ...