اون همه چیز رو فراموش کرده بود ؛ من هر شب همه چیز ناخودآگاه برام تکرار میشد اما اون ... شاید هم تظاهر میکرد به فراموش کردن ؛ شاید اون هم فراموش نکرده بود ؛این حس در دوست داشتن همیشه من رو آزار داده ؛ اینکه تو مطمئنی که به اون فکر میکنی و داری تظاهر میکنی که فکر نمیکنی و شک داری به اینکه اون بهت فکر میکنه و تظاهر میکنه که فکر نمیکنه یا واقعا فکر نمیکنه ؟ من تنها بودم ؛ در ظاهر دورم شلوغ بود اما تنها بودم اینکه ایستاده باشی جلوی اتفاق های زندگیت و ببینی تنهایی خوب نیسن من نمیدونم تنها موندم یا تنهام گذاشتن یا چی؟ مسئله ی اصلی من حمایت بود  حمایت نه به معنی اینکه کسی راه درست رو نشونت بده یا چم و خم راهی که میدونی درسته رو بهت بگه، حمایت به این معنی که اون کَس چیزی رو با تموم وجود بخواد که تو تصمیم داری بخوای ، دنبال چیزی باشه که تو هستی. حمایت یعنی راه من رو باهام بیا و مراقبم باش ، یعنی بذار حداقل یک بار برای چیزی که میخوام تلاش کنم ، حمایت این نیست که به من بخندی یا برام رو تُرش کنی و بگی که "راه درست" چیه، من راه درست خودمو انتخاب کردم! اصلاً راه درست منم! حمایت یعنی وقتی برمیگردم ببینم هستی! ببینم ایستادی و توی سختی مسیر باهامی! حمایت این نیست که فرمون بدی ، اینه که فرمون من رو بری! حمایت یعنی ببینم اگه میگم این تو هم بگی این. من میخوام مهمترین تصمیم زندگیم رو بگیرم ، اما حامی نداشتم ندارم ؛ و همین یعنی من همون قایق بی حرکت ام که موج ها براش تصمیم میگیرند ...