.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

442

مانده ام میدانی!؟فــــردا که بیایدآن روز که دخترم یا پسرم روبه روی من بشینند از جوانی ام بپرسند از اینکه چگونه گذشت از اینکه چگونه گذراندم این دوران را چگونه این همه احساس غریب را منتقل کنم!!؟چگونه به او بفهمانم !؟کار سختی ست!ممکن ست از اینده ناامید شوند!دروغ میگویـــــم بهتر است.بگذار خودشان تجربه کنند.دروغ میگویم مثل پدران و مادران امروز !که هر زمان که بپرسی:مگر خودت جوانی ات چگونه بود!؟با اندکی تامل میگویند ماهم یکی مثل همه و بعد خیره به تلوزیون دست زیر چانه با اندکی تکان افقی سرزیر لب تکرار میکنند ماهم یکی مثل همه و بعد به بهانه آنکه خسته ام به اتاق خواب بروم در فضای تاریک خیره به پنجره ای که باران دیوانه وار خودش را به آن میکوبد و مشامی که پراز بوی سرد خاک و باران شده جوانی ای را مرور کنم که یکی بود مثل همه ... 

پ ن )

-فکرم خیلی مشغوله

+به چیزای بیخود فکر نکن

-به فکرای من نگو بیخود همشون تویی میفهمی ؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی