انگار یک رنگ از رنگ های قرص های شب کم ست ؛ میشمارمشان ؛ سه  عدد ! بله یک عدد کم ست ! نمیدانم کدام ست ؛ زنگ میزنم منشی دکتر برمیدارد ؛ الو ؟ سلام ؛ میشود آخرین نسخه ام را برایم بخوانید ؟ گم کرده ام ! چند لحظه ؛ بنویس عزیزم فلووکسامین ٥٠ - دپاکین - ملاتونین- آلونتا ؛ ممنون متشکرم ؛ زارت ! قطع میکند بدون خداحافظی ؛ اصلا این آلونتا را چرا باید بخورم ؟ حالا نمیخورم ببینم چه میشود ؛ هیچ چیز تغییر نمیکند تا شب ؛ سرم را روی بالشت میگذارم بدون آنکه لحظه ای به توفکر کرده باشم ؛ از خواب میپرم ؛ ساعت دو نیمه شب ؛ اتاقم برایم ناآشناست ؛ همین الان در اتاق آخری من بودم تو بودی شب بود ؛ بازویت را از پشت لمس کردم ؛ گرم بود ؛ همین الان بود که قوزک پایم را گذاشتم روی قوزک پایت گرمای ساق پایت بهم زندگی بخشید ؛ تنم مور مور میشود ؛ کمی میگذرد میفهمم همه اش خواب بوده ؛ میخوابم ؛ از خواب میپرم ساعت چهار نیمه شب : اتاقم برایم ناآشناست ؛ همین الان باهم مگر درهمان خانه نبودیم که قرار بود از خانواده فرار کنیم و باهم برویم آنجا ؟ مگر تو غرق آشپزی نبودی و منم دلم قرص بود که حالا باهمیم ! دیگر میترسم که بخوابم صدای اذان از مسجد بلند میشود ؛ وضو میگیرم نماز میخوانم بعد از نماز به مهر خیره میشوم و تمام دیشب را مرور میکنم ؛ آخرین بار که بدون قرص توانستم راحت بخوابم را به یاد ندارم ؛ بدترین نوع اعتیاد نه سیگار است نه شیشه نه بقول ادبیاتی ها تنهایی ! بدترین نوع اعتیاد یعنی برای خوابیدن دلهره داشته باشی : برای خوابیدن به قرص معتاد باشی ؛ آلونتا چیست نمیدانم اما برای من حکم سرپوش دارد سر پوش مثل .... سرپوش مثل بادگیرقلیان خانسار ؛ برای اینکه زود نسوزد روی ذغالش بادگیر میگذارند ذغال زیر بادگیر میسوزد خاکستر میشود اگر بادگیر نباشد باهر بادی خاکستر ذغالت به هوا پخش میشود لباست را کثیف میکند ؛ آلونتا که نباشد یک چیز مثل باد خاکستر ذغال خاطراتی که دیر زمانی ست سوخته با چیزی مثل خواب ؛ به هوا پخش میشود و زندگی ات را کثیف میکند ؛ کاش خاطرات هم مثل خاکستر بود یکبار میشستی اش میرفت ؛ اما این خاکستر تمامی ندارد شسته نمیشود ؛ چون ته ندارد ؛ شاید برای همین باشد که من از رابطه های نصفه و نیمه بدم می آید  ،از خاطراتی که می چسبد به گلو بدم می اید ،از حرف هایی که نگفته میماندآدم ها با خاطراتشان چه کار می کنند ؟ بعد از طلاق چه طوری دوباره پیراهن چهارخانه می پوشند ،چه طوری عطرها را بو می کنند؟آدم ها بعد از خروج از یک رابطه نصفه چه طوری قدم می زنند و از بارون و عطرش حرف می زنند..!

آدم ها خاطراتشون را چی کار میکنند ؟من از انتظار بدم می آید ،از بی پایانی بدم می آید ..لطفا پایان رابطه هاتون نقطه بگذارید،هیچ چیز جا نگذارید ،صدایتان را ،حرفهایتان ،چهارخانه های لباستان را،نگین انگشترتان ،همه را از خاطر آدم بردارید ..فیلم های فرهادی خوب است،خیلی ..اما من از دیدنش زجر می کشم،از بی پایان ماندنش ،از تمام نشدن آدم هایشزدرست مثل فیلم های قدیمی فارسی،دلم پایان خوب می خواهد ! آخر سر چاره ای نمیبینم جز اینکه بروم داروخانه بگویم آلونتا ٣٧.٥ یک پاکت لطفا ! هنگامی که از یک سن خاص گذشتید زندگی چیزی بیشتر از فرایند از دست دادن مداوم نخواهد شدچیزهای که در زندگی برایتان مهم هستند شروع به لیز خوردن از چنگتان می کنند، یکی بعد از دیگری، مانند شانه ای که دندانه هایش را از دست می دهد و تنها چیزهایی که جایشان را می گیرند چیزهای بدلی بی ارزش هستندقدرت بدنیت، امیدهایت، رویاهایت، ایده آل هایت، اعتقادات، تمام معانی، یا، افرادی که دوست داری، یکی یکی، محو می شوندبرخی قبل از ترک کردن عزیمتشان را اعلام می کنند، در حالی که بقیه تنها ناگهان بدون هیچ هشداری یک روز ناپدید می شوند. و هنگامی که آن ها را از دست دادی هرگز نمی توانی آن ها را بازگردانی. جستجویت برای جایگزین کردنشان هرگز خوب پیش نمی رود.

 

پ ن )

هنوزم حرف پیرمرد عصا به دست را فراموش نکردم که می‌گفتدر زندگی مثل عصا باش! هزار بار زمین بخور اما اجازه نده کسی که به تو تکیه کرده زمین بخوره...!

پیر مرد ؛ تو از دل عصا چه خبر داری که یکعمر نذاشت کسی که به او تکیه کرده زمین بخورد اما با آمدن عصای جدید عصای قدیم زمین خورد ...