خب میدونی ؟ سه ساله ش که بیشتر نبود مگه یه بچه سه ساله چقدر مو داره ؟ چقدر قد داره ؟ سوار شترش کردن ؛ تو حرکت از شتر افتاد ؛ شب تو بیابون ترسید ؛ میدونست اگر دست شون بهش برسه تازیانه میخوره به زبون بچگی دعواش میکنن ؛ ترسید ؛ کاروان ندیدش دور شد ؛ گم شد تو بیابون ؛ کاروان جلوتر که رفت متوجه شد یه دختر بچه نیست ؛ زجر گفت من پیداش میکنم ؛ دختر بچه داشت تو بیابون دنبال کاروان میگشت دید سوار کار داره میاد ؛ ترسید فرار کرد سوار کار دنبالش رفت ؛ همینطوری که فرار میکند خار های بیابون فرو میرفت کف پاش ؛ کف پای یه دختر سه ساله چقدره ؟ فرار کرد فرار کرد پشت یه بوته خار پنهون شد ؛ زجر رسید بالا سرش میخاست فرار کنه اما کف پاش پر خار بود ؛ از اسب پیاده نشد ؛ خم شد ؛ موهاش رو گرفت کشید بالا ؛ نگهداشت ؛ دخترک مدام باباش رو صدا میکرد ؛ بابا ؟ بابا ؟ با نگاه دخترونه ش نگاه کرد تو چشمای زجر ؛ با زبون کودکانه گفت ؛ نزنیا ... زجر دستش رو بلند کرد ؛ کوبید تو صورت دخترک ؛ اونقدر ضربه محکم بود زبون بچه بند اومد ؛ صدا زد ؛ ع..عم...عموو ؛ عمو ..، از اون به بعد زبون رقیه لکنت گرفت .... امشب شب این دخترک سه ساله ست ؛ اصلا رقیه نه ، اصلا دختر امام حسین نه ؛ خواهر خودت بود ؛ برات مهم نبود؟ رقیه جانم ...