دخترک زیبا بود. قد بلند و باوقار بود. با قرآن انس داشت اما صدایش چنگی به دل نمی زد. پسرک زیبا بود. اندام خوش فرم و ورزیده ای داشت. اتفاقاً صدای خوبی هم داشت و خوب مست می کرد!! میعادگاهشان قبرستان بود. دخترک بر سر مزار پدرش قرآن می خواند تا آرام بگیرد و پسرک کمی آن طرف تر با پوتین های واکس نخورده و ساک خاکی و کله ی تراشیده سر مزار عروسش که هرگز به حجله نرفت مست می کرد تا آرام بگیرد. متوجه ی هم بودند. به دیدن هم عادت کرده بودند. گاهی با هم صحبت می کردند. پسرک دل بسته بود و دخترک اما الکلی بودنش را بهانه می کرد. مدتها می گذشت نه دخترک قرآن را کنار می گذاشت نه پسرک الکل را و علاقه ای که همچنان وجود داشت و دیدار مکررشان که پسرک را برای به دست آوردن دختر زیبا مصمم تر می کرد. اما ترک الکل شرط شده بود!! پسر قبول کرد که الکل را کنار بگذارد و فارغ از مستی با دختر مورد علاقه اش سر سفره ی عقد بنشیند. دخترک اما انگار هنوز مردد بود و دلهره ی چیزی را داشت. پس قرار بر این شد که دوتایی قرآن را ختم کنند و بعد از سی روز قرار ازدواجشان را بگذارند. 16 روز از این قرار می گذشت و هر کدام به نوبت روزی یک جزء را در میعادگاه همیشگی شان در حضور هم می خواندند. از قضا آن روز نوبت پسرک بود و دختر مهمان صدای زیبایش!! قرآن خواندنش که تمام شد آن را به دخترک داد و برای خریدن شمع و گلاب چند دقیقه ای او را تنها گذاشت. شمع ها در سکوت می سوختند و بوی گلاب فضا را معطر کرده بود. در مسیر بازگشت به خانه دخترک هنگام خداحافظی قرآن کیفی کوچکی را که همیشه همراه داشت به پسر داد و گفت این یک هدیه است. من برای مدتی نمی توانم در محل همیشگی حاضر باشم. سوال نکن. چون معلوم نیست غیبتم تا کی به طول بیانجامد. قرارمان هنوز سر جایش است اما مکان دیدار دوباره یمان بستگی به تو دارد که چقدر خوش قول باشی و با لبخندی پسرک را ترک کرد. آن شب پسر عجیب در خیالاتش غوطه ور بود و فکر این که شاید دخترک برای همیشه ترکش کرده باشد خواب را از چشمانش گرفته بود و او را به سمت الکل سوق می داد. در تمام این 16 روز لب به مشروب نزده بود  اما حالا دوباره مستی های شبانه اش برگشته بود و همین باعث شده بود که از قرآن فاصله بگیرد. دخترک هر از گاهی زنگ می زد و می پرسید تو سر نویت قرآنت را می خوانی دیگر مگر نه؟! و پسر در جواب با نگاهی به قرآن کیفی خاک گرفته ی روی میز می گفت البته معلوم است که می خوانم... یک هفته به همین روال گذشت. این بار دخترک وقتی تماس گرفت صدایش خسته بود، انگار از چیزی رنج می برد و دم نمی زد. با همان حالت اسَفبارش از پسر خواست که مابقی قرآن را تا انتها خودش به تنهایی بخواند و هنگام خداحافظی با لحن ملتمسانه ای تاکید کرد مطمئن باشم که می خوانی؟.. و پسرک به دروغ برای اطمینان دادن به او گفت بله عزیزم مطمئن باش... روز ها از پس هم می گذشتند و دیگر از تماس های دخترک خبری نبود و پسر به این باور رسیده بود که دیگر او را نخواهد دید. خسته و کلافه بود و یادش آمد که امشب آخرین شب است و طبق قرار باید قرآن ختم می شد.اتفاقاً آن شب مست نبود. دستش به سمت قرآن روی میز رفت. آن را بوسید و بازش کرد. بوی گلاب می داد. چشمش به کاعذ لای قرآن افتاد و نوشته ای که با دست خط دخترک قلم خورده بود:

  برای سرباز کوچولوی پادگان قلبم

سلام. راستش را بخواهی نمی دانستم مسئله ی بیماری ام را چگونه با تو در میان بگذارم به خاطر همین شرط ختم قرآن را برای ازدواجمان گذاشتم تا به واسطه ی کلام خدا هم الکل را کنار بگذاری و هم در جریان بیماری ام قرار بگیری. نمی دانم الان که این نوشته را می خوانی دقیقاً چند روز از قرارمان می گذرد، اگر سر قولت مانده باشی و به خاطر مستی از قرآن فاصله نگرفته باشی حتماً می توانی من را قبل از اینکه به خانه ی ابدی ام رفته باشم در بیمارستان... ملاقات کنی. با شروع دوره ی شیمی درمانی ام دیگر یقین پیدا کرده ام که امیدی به ماندنم در این دنیا نیست. اما اگر مستی را به هدیه ام ترجیح داده باشی احتمالاً به موقع نمی رسی و نمی توانم با تو سر سفره ی عقد بنشینم چون آن موقع دیگر من سرم را تراشیده ام و برای رفتن به سربازی آماده ام!! در این صورت قرارمان همان میعادگاه همیشگی، زیر پای پدرم... اگر آمدی پاک باش و برای آرامش روحم مرا میهمان صدایت کن...

... صورت پسرک از اشک خیس شده بود و مدام جملات دخترک در آخرین دیدار برایش تکرار می شد... قرارمان هنوز سر جایش است اما مکان دیدار دوباره یمان بستگی به تو دارد که چقدر خوش قول باشی...!!