و اما آغاز امسال ! بیست و دومین سال از زندگی ام ؛ حالم خوش نیست تصمیم گرفته بودم که حالم خوش باشه اما نیست ؛ از ســن هیژده سالگی که دیپلمم رو گرفتم و سرکار رفتم تا بحال که بیست و دوسال سن دارم چهار سال یا سه سال و نیم هست که کار میکنم کار کردم البته اما شما بگو یک ریال از این سه سال و نیم ته حساب من باشه ! نیست ! در حال حاضر تنها بیست و شیش هزار تومن انتهای حسابم رو بخودش مشغول کرده که اون هم از اضافات الطاف پدره ؛ یک عمر هر جا نشستم گفتم بیزارم از آدم هایی که دستشون توی جیب پدرشونه و شغل شون جیب پدره ! حالا خودم شدم دقیق و اصیل همون ها ! واقعا دنیا محل گردشه ! گشت گشت رسید بخودم ؛ داستان رو به غم انگیزتر شدن هم خواهد رفت ؛ خب طبیعتا با این حال و با این شرایط باید یا شروع میکردم به تبلیغ و گسترش کار و تجارت ام ؛ و از صفر شروع میکردم یا باید میرفتم جایی از صفر شروع میکردم به کارمندی کردن ؛ قِسمِ بد ماجرا اینجاست که راهی که انتخاب کردم به سمت تحصیل پیش میره ؛از اول مهر باید برم مثل پسرای خوب بشینم پشت میز درس بخونم ! این مساله اونقدر غمناکه که زمانی برای کارکردن نخواهد موند ؛ و این یعنی رجعت به زمان محصلی ؛ یعنی دست در جیب پدر ؛ یعنی اعتماد به نفس ضعیف تر ! چرا انقدر من از برداشت از جیب پدر بیزارم نمیدونم ؛ چرا انقدر دوستدار اقتدار و قدرت ام نمیدونم ؛ فقط میدونم که حال و اوضاع خوب نیست ! از اون شخصیت که دوست داشتم دارم دور میشوم ؛ و این اصلا حس خوبی نیست ! خانم خاکسار میگفت تو کمال گرایی ! فقط به تهش نگاه میکنی ! کمال گرایی ام خوب نیست ! میدونی ؟ راه ارامشم رو گم کردم ! کاش اونقدری پول داشتم که بتونم راحت برم دانشگاه کافه باشگاه بخوابم بخورم نگرانی نداشته باشم ! شاید اونموقع یکم ارامش داشتم ! یکم فقط ! یک استکان راه حل یا ارامش لطفا !