.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

416

خبرداشتم  از اینکه اون روز بعد از خرید از پاساژ میری ؛ کجا چه ساعت قصد داشت مثل همیشه از همون باقلواهای استانبولی بهمراه یک استکان کمرباریک چای مراکشی نوش جانش کند ؛ دسته گل هارو سفارش دادم ؛ بعد از این همه مدت دید زدن از دور ؛ مراقب بودن از دور ؛ دوست داشتن از دور باید دل رو به دریا میزدم ؛ یا قبول یا رد جز این دو نبود ؛ بود ؟! امیر و حسین هم آماده بودند ؛ حلقه هم روز قبل خریدم ؛ میترسیدم ؛ اگر پسندش نباشه چی ؟ چاره ای نبود ؛ موهام رو پیش حامد درست کردم ؛ لباس مرتب تن کردم ؛ همه چیزآماده بود ؛ حتی ترک هایی که از ابراهیم تاتلیس رو دوست داشت دانلود کردم ؛ همه توی یک فلش آماده بود ؛ باهماهنگی قبلی قرار بود همه چیز عادی باشه ؛ جٓوِ کافه ؛ حتی موسیقی هم قرار نبود تفاوتی با روزهای قبل داشته باشه ؛ دستام عرق کرده بودن ؛ با دوربین ها فضای کافه رو نگاه میکردم در انتظار اومدنش ... اومد ؛ باهمون لبخند هاش که وقتی لبخند میزد لبهاش به بینیش نزدیک میشد و چونه ی بلندش بند دل آدم رو پاره میکرد ؛ نشستند پشت میز ؛ با همراهش حرف میزد ؛ خندید ؛ زوم روی لب هاش ... لب هاش باز شد ؛ دندون های پهنش رو دیدم ؛ دستم روی موس میلرزید ؛ امیر و حسین هنوز داشتند قاه قاه میخندیدن ؛ نمیفهمیدن وقتی کسی رو دوست داری دلت تار میشه ودست هاش ؛ لب هاش ؛ دندون هاش ؛ چونه اش ؛ رگ های دستش ؛ رگ روی پاش ؛ نگاهش میشه نوازنده و تار دلت رو هر بار با دیدنش میلرزونه ؛ نمیفهمند ؛ نفهم بودن ؛ حتی مدل باقلوا خوردنش هم زیبا بود ؛ چای به نیمه استکان رسید ؛ همه چیز آماده بود ؛ طبق برنامه تاج گل ها با امیر و حسین همراه با من وارد میشدند با وارد شدن من آهنگ با صدای بلند پخش میشد میرسیدم جلوش زانو میزدم جلوی پاش حلقه رو بهش میدادم ...... چای دوم هم باهم میخوردیم ؛ اما نشد ؛ ترسیدم ؛ من یک بزدل به تمام معنام یک ترسو تمام عیار ؛ از نه شنیدن میترسیدم ؛ میترسیدم همه اینکار ها رو کنم و آخر سر خنده تمسخر آمیزش رو جای بله دریافت کنم میترسیدم همه اینکار ها رو کنم و نه بشنوم ؛ تا بحال چندین بار نه شنیده بودم ازش اما اینبار اگر علنی نه بشنوم دیگه برای خودم هم نمیتونم دوستش داشته باشم ؛ من از نه شنیدن میترسم ؛ از اینکه تموم رویاهم رو با یک نه ساده به زیرخاک بکشونه میترسیدم ؛ ازاینکه.... ترسیدم ؛ از پشت مانیتور بلند شدم ؛ حلقه رو برداشتم و رفتم ؛ حالا من موندم و یک اتفاق نیمه کاره و یک حلقه که با دستمزد کارگری تو قشنگ ترین روزای جوونیم براش خریدم اما هیچوقت توی انگشت حلقه اش ننشسته حالا من موندم و حسرت یکبار نگران شدنش برای دست نکردن حلقه اش ؛ ترسو بودن خوب نیست ؛ ریسک کردن خوبه ؛ به کم راضی بودن خوب نیست ؛ من به همون کم داشتنش راضی شدم که مبادا همون کم هم با جواب نه دیگه نداشته باشم ؛ همه جا قانع باشید جز در دوست داشتن ؛ این دیگر مجازی نبود در حقیقت واقعیت سخت ترین حالت ممکن برای زندگی است، اینکه مجبوری بجنگی، بی تفاوت شوی، فراموش کنی، بی اعتنا باشی، بجنگی باز هم، فحش بدهی گاهی، سکوت کنی، تحقیر شوی، تحقیر کنی.داشت ظلم میکرد ؛ ظالم بود ؛ حالم توی دستش بود ؛ کاش هفت تیرت رو مستقیم می گرفتی روی فلبم، کاش مستقیم توی چشمهایم نگاه می کردی و بنگ شلیک می کردی. باور کن توی دلم هستی و کنارم نیستی ؛ دارم و ندارمت  دردش آدم رو از پا در میاره نه می کشه نه زنده نگه میداره. دست اخرم باید بگم من واسه اون خنده نه شاعری بلدم که شعر قشنگی بگم نه نویسندگی بلدم که نثر خوبی بنویسم و توصیفت کنم ؛ امروز باز عکس خندت رو دیدم : باز به روم آوردی هیچی بلد نیستم  اگر تصمیم بگیره که زندگی را اینطور ادامه بده و من هم جزئی از آن بحساب بیام آزار دهنده میشه همه چیز. وجود ادم مدام باید برای هر لحظه اش بلرزه.اگر اون رو دیدید بهش بگید همون لحظاتی که تونستم لبخند روی لباش بیارم احساس خوشبختی میکردم.چاره ای نیست ما درست همیشه در لحظه نامناسب می رسیم به اون واقعیت هایی که جذابیتی ندارند و دچار تمام دوگانگی های عالم می شیم. حس ها که تموم میشن دیگر درست بشو نیستند و در واقع بعد از اونن ترس و نداشتنش قرص ها رو به آدم ها بیشتر ترجیح میدمبخاطر همین هم هست که هیچ رابطه ی جدی دیگه شروع نشد، هیچ علاقه ی پایداری و حالا باید فقط یکسری شماره و عکس روپاک کرد، در واقع هیچ کدومشون جدی نبودند، هیچ کدوم از اون لحظات جدی نبودند،  اشکی برای ریختن نیست، نمیدونم چرا.شبها میرم توی بالکن اتاقم در تاریکی سیگاری روشن می کنم و از خودم می پرسم سر این زندگی قراره چی بیاد؟آدمهای اینجا در ذهنم بین خیال و واقعیت دست و پنجه نرم می کنند و هیچ کدام هم پیروز نمی شن فقط هستند و مرارت بودنشان دلم رو آزرده می کنه.روزها می گذره من روی صخره ای ایستاده ام و به کاج های بلند نگاهی می اندازم و زندگی ام را از حاشیه ها دور می کنم.راهی که به مقصد میرسد، آدم در اون تنهاست باقیش بی حاصلی ست.

چیز هایی هست که هنوز نمیدانی!

پ ن )

هرچی زوم کردم رگ دستش رو ندیدم ؛ ناراحت شدم ....

 

من از شما می پرسم آیا جواب ندادن ب کامنت و بی توجهی به انتقاد کار درستیه؟ :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی