زمان چیزی را حل نمیکند اما جوری معادله تک مجهولی ات را بهم میپیچاند که پاسخ که هیچ حتی مجهول هم گم میکنی ؛ و دست آخر تصمیم میگیری معادله را بلکل رها کنی صفحه را ورق بزنی اصلا نبینی اش ؛ و به این عمل میگویند زمان همه چیز را حل میکند ؛ نه آقاجان زمان هیچ چیز را حل نمیکند ؛ حالا عکس هایت را پاک کردم، و حالا کم کم چهره ت را فراموش خواهم کرد ، مث همان خاطره ای که هرچه فکر می کنم یادم نمی آید و فقط یادم مانده جایی حوالی میدان ولیعصر اتفاق افتاد و می دانی ؟ خیلی فکر کردم اما حتی یادم نیامد خاطره مان در مورد چه بود ؟ انگار دیگر خاطره ای نیست، چیزها جایشان را به چیزهای دیگری می دهند، اتفاقات جایگزین می شوند آنقدر جایگزین می شوند که دیگر نمی دانی کدام یکی را بیشتر دوست داشتی، جزئیات را فراموش می کنی و می خواهم بگویم حتی واقعیات را فراموش می کنی و اسمش را می گذاری زوال !و دنیا مرا انزوا طلب کرد که این انزوا را دوست دارم من آدم منزوی ای هستم . نه .. من انزوا طلب هستم . برای همین است که تعداد دوستانی که به خانه من می آیند  به نصف تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد . آخرین باری که در میهمانی بیش از پنج نفر شرکت کردم ، شاید به ده سال قبل بر گردد . من همیشه ترجیح داده ام در یک فضای سر بسته بنشینم و در حالیکه هیچ ارتباطی با کسی ندارم خودم را در خودم غرق کنم . غرق شدن با یکنفر خوب است نه صد نفر ؛تصویر من از خودم همیشه ، مردی ست که در آپارتمان شماره یازده خود آشپزی می کند و در عین حال علاقه دارد از فضای 52 متری خود به بشریت بیاندیشد . به آدمها و البته به زیبایی . من از اینکه آدمها به من زیاد نزدیک شوند می ترسم . اینکه مثلا بیایند خانه ام ، سر کتابهایم بروند و نوشته هایی که بر حاشیه آنها نوشته ام را بخوانند . آدمها هم چندان دوست ندارند به من نزدیک شوند . به نظر می آید من آدم خطرناکی برای زندگی آدمها و روابط جدی  هستم . کسانی که به من نزدیک شدند قطعا روزی از خودشان بابت این امر متنفر شدند .برای همین است که من  برای همه به شدت تاریخ مصرف دارم . یعنی بالاخره یک روزی ، سر یک لحظه ای تمام می شوم .  به زودی به زندگی واقعیت بر می گردی، تمام چیزهایی که همیشه حرفشان را می زدیم واقعی می شوند، می دانم خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کنم واقعی می شوند.راستش را بخواهی فکر می کنم شاید خیلی بیشتر از آن که من می دانم حسرت این روزها را بخوری، حسرت تمام چیزهایی که برای همیشه در دست های من باقی خواهند ماند اما هم من هم تو می دانیم که چیزهایی که به خاطرشان داری می روی هم بد نیستند، زندگی بیشتر از این ها ارزش زندگی کردن پیدا خواهد کرد برایت، من هم غصه می خورم، هم ناراحتم هم چاره ای ندارم، بدترین نوع ناراحتی همین است این که چاره ای هم نداشته باشی، تمام آن چیزهایی که روزی برای به دست آوردنشان خودت را به در و دیوار کوبیده ای تبدیل شوند به بی چارگی، تبدیل شوند به یک چمدان بزرگ که برای همیشه باید به دوش بکشیش، حتی وقتی خسته ای و می خواهی روی زمین بگذاریش با هیچ منظقی نتوانی خودت را قانع کنی .. شاید من بلد نیستم من هیچ وقت مثل تو در مقابل خودم مسئول نبوده ام هیچ وقت نتوانسته ام خودم را قانع کنم. من پذیرفتم، همیشه می پذیرم اما درک نمی کنم، شبیه کسی که یک روز می فهمد سرطان گرفته و تا چند وقت دیگر می میرد می پذیرم اما درک نمی کنم که از میان این همه چرا من؟ با هیچ منطقی با هیچ دلیلی نمی توانم درک کنم، حتی اگر عاملش خودم باشم .. طعنه نمی زنم اما تو فرق می کنی، تو خوب حرف می زنی، تو می توانی از انسانیت حرف بزنی تو از بیچاره بودنت تراژدی می سازی ... تو خوب می توانی با منطقت خودت را راضی کنی که تنها راه همین است . همین رفتن همین همیشه رفتن ..من آدمی هستم که خوب فراموش می شوم . بدون اینکه به جایی از دنیا بر بخورد می توانم کوله ام را بردارم ، مشتی خرت و پرت در آن بریزم و از دنیای هر کسی بروم ... و هیچ کس هم نخواهد فهمید بوی تلخ جا مانده ، از اندوه من بود یا سیگار عابری که گذشت ... 

پ ن )

توصیه ؛

فیلم و کتاب ؛ مزایای منزوی بودن ؛