جملات من عادت کرده اند به نمناک بودن از غم ؛ اما من میگویم همین جملات نم کشیده ست که باعث شروع جملات جدید و کشف زیبایی های خاص میشود ؛ حالا تمام رابطههایم شدهاند کلمهای، آدمهای پشت نوشتهها. ترجیح میدهم دوستانم همینهایی باشند که چشمشان از این سمت جملهها پیداست و نه آن واقعیهایی که زمختی حضورشان حتی کلمهها را از زبان به حلق برمیگرداند

شاید این نوشته زیادی ریاکارانه به نظر بیاید، ولی همین است تمام حرفم که من با دل مینویسم و شما هم با دل میخوانید، لازم هم نیست همه آدمهای دنیا از من و خانهام خوشششان بیاید، اصلاً آدم باید گاهی مایه تنفر کسی باشد که حس کند بودنش میتواند چاهی باشد برای تخلیه منفیترین هیجانهای تهنشینشده از پس آبی تندِ این صفحه!توقع براورده نشده ام را پشت همین جملات پنهان میکنم و شما همین را میخوانید و من هم سیگاری که با زبان نمناک کرده ام را نوش جان ریه ام خواهم کرد ؛ ما سیگاریها بعد از هر کاری یک سیگار دود میکنیم . بعد از خوردن سیب ، بعد از نوشیدن چای ، بعد از گریه هامان ، بعد از انتظارمان بعد از ... تمام زندگی ما را دود گرفته است ، تمام لحظه های مارا ، تمام زندگی مان را توی معدماه مان پر از دود است ، توی مغزمان ، تو دستهامان . چشمهایمان همیشه میسوزد از بوی سیگار ما دایم المسموم هستیم  همیشه احساس تهوع داریم ، همیشه طعم دهانمان تلخ است فکرهامان تلخ است ، اندیشه هامان فطران دارد و باران برای ما بوی نیکوتین می دهد .ما سیگار میکشیم سیگار نیز مارا میکشد هی به هم پک میزنیم تا تمام شویم . فکر میکنیم زندگی بی ارزش است و آنقدر میکشیم تا سکته کنیم و بمیریم ما سیگاریها زندگی را دوست نداریم ، شبها قبل خواب در حالیکه لای انگشتانمان لکه ی سرخی قرار گرفته است یا خود می گوییم : خدایا ، می شود آیا این آخرین سیگار دردهایمان باشد میشود آیا زندگی را بدون سیگار تحمل کرد و خداوند در حالیکه باران می بارد بر سر تهران ، صدا میزندم و میگوید : آتیش داری دایی ؟؟؟ ما سیگاریها زندگی را جور دیگری می خواستیم اما  زندگی هیچگونه مارا نخواست ؛کسی را پیدا نمیکنید که اینهمه در خودش گود شده باشد. اینهمه نگفته باشد و از سنگینی نگفتن به تقلا افتاده باشد. من در نگفتن مهارت بالایی دارم. هر حرفی، کلامی و اشارهای برایم رازی است که فاش کردنش را برنمیتابم. حجم کلمههایی که در من زیست میکنند آنقدر عظیم است که فکر میکنم رودی از نگفتهها در من جاریست. از من تا ابدیت. در نوجوانی پرحرف بودم. گفتن برایم ضرورت بود. ساعتها و ساعتها حرف میزدم. اما شنوندهی من بعد از آنکه محرم راز من شد و سنگصبوری برای ناگفتههایم آنچنان من را شکست که دیگر نتوانستم آنجور با کسی حرف بزنم. بعد از آن هربار حرف میزنم احساس میکنم جدی گرفته نمیشوم، حرفهایم برای مخاطبم اهمیت ندارد و اگر گفتههایم دستمایهی طنز و شوخی بشود، وقتی درک نمیشود دیدگاه هایت ساکت باش، حرف نزنِ ذهنم میگوید: دیدی؟ دیدی حرف نزدن بهتر بود؟ دیدی که حرف زدن با این آدمها هیچ فایدهای ندارد؟ ساکت باش، ساکتپس مینویسم ...

پ ن )

تعجب نکن که اوضاع بر وفق مراد تو نچرخیده، جهان هستی از تو بزرگتر است. تعجب نکن که نمیفهمی چرا دنیا به کام تو نمیگردد زیرا تو عمق منطق طبیعت را درک نمیکنی. ببین در برابر یک کوه چه اندازه حقیری. بپذیر آنچه را از تو بزرگتر است و تو نمیفهمی

 

هنر سیر و سفر/ آلن دوباتن