میگوید خوشبختی از نگاه بیمار تو چیست ؟ نگاه بیمار من ؟ خوشبخت بودن شاخ و دم ندارد ؛ دارد ؟ خوشبختی از نگاه هرکس یک چیز ست ؛ پول ؛ خانه ؛ ماشین ؛ یا ... اما از نگاه بیمار من همه اینها را یک روز باید بگذاری یک لباس سفید تن کنی بروی زیر خاک بخوابی ؛ خوشبختی آن نیست که از انسان جدا شود ؛ اصلا خوشبختی جدا شدنی نیست ؛ خوشبختی یعنی آن شب از شبهای زمستان  که کلید را میاندازم ، در را باز میکنم و تو روی کاناپه نشسته ای ، مشغول بافت شالگردن بنفش ر بوی سوپ شیر و قارچ در خانه ی کوچکمان پیچیده من را که میبینی بوسه ای مهمان ام میکنی و پیشانی ات را بوسه پس میدهم کیسه های خرید را از دستم میگیری روی پیشخوان میگذاری داخلشان را سرک میکشی و با نیمچه غر و لندی میگویی : باز چشماتو خوب باز نکردی سگ مان سمت دیگر کاناپه دراز کشیده و گاهی با نخ کاموای تو بازی میکند ، پیراهن  راه راه من را پوشیده ای و موهایت را دور گردنت جمع کردی و چند تا مو هم روی خیسی پوست گردنت که از گرمای زیاد خانه و زحمت هایی که کشیده ای روی پوستت نشسته چسبیده ست ؛ از همان عرق های خوشبوین  و تمام زیبایی جهان را در حاشیه ی سرت جمع کردی نه اهل تلویزیون نگاه کردنیم ، نه اهل حرف زدن حتی .. ما از سرزمین نگاه و آینه هستیم موسیقی را روشن میکنی میدانی که عاشق موسیقی نیو ایج هستم همان را میگذاری و میپرسی گرسنه ای میدانم ؛ قارچ و شیر دوست داری برای تو پختم ، هویج هم نریخته ام میدانم دوست نداری تو تنها کسی هستی که وسواس های کودکانه ام را جدی میگیری میدانی پرتغال هسته دار دوست ندارم یا میدانی از خورشت کرفس بیزارم ؛ یا عاشق قارچ سرخ شده باپنیر هستم ؛ یا اینکه میدانی وقتی مریض میشوم چقدر دوست دارم سوپ هایت که با وسواس پخت میکنی را بخورم ؛ یا حتی داروهایم را که یادآوری میکنی بال درمیاورم ؛ اصلا از همین حالا دلم لک زده ست برای زمستان های دونفری مان که مریض شوم گاهی بگذار من مریض بشوم . سرما بخورم بگذار یادم برود لباس کافی بپوشم شال بیاندازم یادآوری هم نکن سرفه های خش کنم ،تنم لرز داشته باشد ، سرم تاب بخورد و دلم به هیچ خوراکی میل نبرد ... آنوقت تو بیا ، کلید خانه را آرام به در بیانداز  ، روی تختم مرا پیدا کن ، کنار قرص های بی بخار ، حرارت شوفاژ و پنجره ی بارانی بالای سرم .. بعد سوپ درست کن ، لیموهای شیرین را تا قبل از تلخی شان بچپان در گلویم ، پرتقال را با دستان مهربانت چار قاچ کن ، هسته هایش را هم بگیر برایم شلغم ها روشور کن ، مزه بگیرند میدانی که از مزه خنثی شلغم هم خوشم نمیآید ؟ عسل را با آویشن درآمیز و بد ترین معجون دنیا را با طعم دستهای شیرینت خوشمزه کن غر بزن ، ناراحتم شو ، فکر کن که تقصیر توست که سرما خورده ام . سرم داد بزن که چرا این همه سیگار میکشم ، کتابم را به دستم بده و در گیجی و منگی حس شیرین سرما خوردگیم صورتم را به دستانت دعوت کن گاهی بگذار مریض شوم .من هم ب جایش همیشه موهایت را شانه خواهم کردبه خاطر خدا فقط گاهی گاهی بگذار سرما بخورم میدانی که من از همان مرد های مضطرب ام ؛ مردهای مضطرب ساکت اند، نمی خندند. فقط یا یک نفر می خندند، عجله ای هم ندارند، خوب شعر می خانند، اغلبِ شعرهای باران دار را هم از بَر هستند. وقتی تویِ عکس های قدیمی وول می خورند دنبال پیدا کردن مسیر کوتاهی اند برای رساندنت به لبخند. این مردها از تنهایی می ترسند کنجِ دلشان خوفِ خواب دارند، کم می خابند و شبها چنگ به قلبشان می اندازند که روز کِی تمام شد؟ مرد های مضطرب می دانند " در چتر های بسته ، باران است " سردردها مخوف اند و موزی و غمگینی سوال آور است. این آدمها خودشان را بینِ هیچ و اندوه می گذارند و در آن میان منتظر می مانند تا بیایی، اغلب خودشان هم زود می رسند طوریکه تنها یک بار منتظرِ آمدنش می مانند شاید. در کوران شعر می خانند و مانند هوا نرم نرم و زود به زود جابجا می شوند مشت می برند توی دهانت و کلماتت را برای گپ های لذتناک شان برمی گزینند و آخر سر در گوشهایت سرودِ تکراریِ عزلت را می خانند.  کمی نمی گذرد که این آدم ها برمی گردند به غارشان و  تو را با حرفهایت در هوا بجا می گذارند. درست همان زمانیکه تو خودت را به رویِ زنده گی آورده ای.مریض میشوم میخوابم روی کاناپه دوباره میل بافتنی ها را دستت گرفته ای بی آنکه بفهمی زیر سینه هایت جایی برای سرم پیدا می کنم ، نرم ترین حادثه ی دنیا نگاهت میکنم چشمانت غروب کرده اند ؛ عشق از آدم جدایی ناپذیر ست حتی زیر خاک هم باز عشقت را در دلم دارم ؛ خوشبختی از نگاه بیمار یک مرد شاخ و دم ندارد که ! دارد ؟ 

پ ن )

خوشبختی  یک روز برمی گردد به زندگی اما درست وقتی برمی گردد که یادگرفتیم بدون آن زندگی کنیم.