از کودکیمان فقط گفته اند معتاد نباش ؛ اعتیاد بد است سیگار بد است قلیان بد است مواد مخدر بد ست ؛اما هیچکس نگفت از صدایی که دلت را تکان میدهد دوری کن ؛ از گرمای تنی که تنت را رام میکند دوری کن ؛ از دستی که میداند چطور دستت را در اغوش بگیرد دوری کن ؛ نگفتند ؛ خودمان هم که نمیدانستیم نتیجه اش میشود این ؛ حالا اینجا جایی ست که معتاد ها راست راست راه میروند و کسی کاری به کارشان ندارد ؛ اینجا جاییست که معتاد ها هر روز در حال قتل خودشان یا دیگری هستند اما هیچکس نمیگوید بالای چشمت ابروست ؛ اینجاجاییست که اعتیاد به موادمخدر جرم محسوب میشود اما اعتیاد به آدم ها ؛ دست ها ؛ آغوش ها به رسمیت شناخته نمیشود ؛ قتل جسم آدم ها به رسمیت شناخته میشود و مجازاتش میشود طناب دار ؛ خودکشی و آسیب به جسم نفس حرام میشود ؛ اما قتل روح دیگری جرم نیست ؛ خودکشی و آسیب به روح خود آزاد است ؛ مهران مدیری راست میگفت در عصر وارونگی به سر میبریم ؛ اگر نظر من را بخواهید اعتیادِ به موادمخدر هم از اعتیاد به آدم ها نشأت میگیرد ؛ زمانی که کسی با اعتیاد به آدم به خود یا دیگران لطمه وارد میکند شخص خلا و جای خالی لطمه و زخم را با سیگار و مواد پر میکند ؛ هی پر میکند  هی خالی میشود ؛ هی پر میکند اما زخم التیام نمیگیرد ؛ کاش میتوانستم بنری به میدان مرکزی شهر نصب کنم که ای آدم ها ؛ اعتیاد به مواد خانمان سوز اگر باشد اعتیاد به آدم ها خانمان را که میسوزاند هیچ تار و پود و بود و نبود و دنیای و اقبای آدم را میسوزاند ؛ برحذر باشید از اعتیاد به آدم ها ؛ اعتیاد به یک آغوش، به یک تَن، به یک صدا هزار برابر شدیدتر از اعتیاد به یک مخدر است. این را نمیدانم دانشمندان ثابت کردهاند یا بعدها قرار است ثابت کنند و آنوقت ما دریابیم چه پیشترها خودمان میدانستهایم. یادمان بیاید که بیخوابی کشیدهایم از سر همین اعتیاد، از سر این گرهگره وصل شدنهای نامرئی، هجابههجا یک آوا شدن در میان خطوط تلفن و ادغام دو صدا.دنیا را از همان اولین ترکیبی که در هم پیچید، بیضمانت و بیدستورالعمل ساختهاند. بی آنکه بدانی پس از رها شدن و فروغلتیدن در آشوبِ شدنها ممکن است ناگهان بندها از تو بُریده شود، پیدرپی. دنیا غافلگیر شدنِ مداوم است در عین کسالت. و من همانطور که هر روز صبح بیدار میشوم یادم میآید که هرگز از توهم بودنش دست نکشیده بودم، توهم داروی آرامبخشی بود که لذت ژلوفن را در نطفه خفه میکرد. به ناگهان جدا ماندن از اصل خودم فکر کنم. اصالتم را گم کردهام. درختی که بیریشه، قرار است به سایش ذرات چوبیاش میان آروارۀ موریانهها بیندیشد. من را باید به تخت ببندند نه برای آنکه معتادِ ریشهداریام که برای دیوانهای که در من به انتظار وصل یار نشسته است، گیجومجنون.اعتیاد به مواد حتی زیبا هم نیست اما خودمانیم این اعتیاد به آدم ها عجیب زیبا و دلرباست ؛ آدم با دیدن دو معتاد بهم هر لحظه وسوسه میشود که معتاد شود ؛ این میشود که حالا جهان هر روز در حال پیشرفت و کشف دارویی در جهت ترک مواد مخدر ست اما هیچ فکری برای ترک اعتیاد به آدم ها پیدا نمیکند تلاش هم نمیکند که پیدا کند ؛ یک مشت معتاد دور هم تشکیل جمعیت داده ایم

پ ن

-اعتیاد به چی ؟ 

+رنگِ سبزِ رگِ رویِ پایِ راستِش توی استوریش

-تموم شد و رفت

پ ن )

بدترین سوالها آنهایی هستند که آدم از خودش میپرسد. وقتی که در مواجهه با خودت هیچ جوابی برای سوالهات پیدا نمیکنی. آشوب سرت و دلهره دستهایت. میپرسی. میپرسی و نمیدانی. در آخرین تلاشهایم برای رسیدن به شفافترین پاسخ، به همهچیز شک کردم. دیگر تنها بیثباتی دنیا نبود که آزارم میداد، خودم مسیرهایی را رفته بودم که مثل پل معلقی قسمتی از زندگی را بهسادگی سست میکند