.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

402

یک زمان هم آنقدر بزرگ میشوی که میفهمی چقدر تنهائی ؛ تنها بودن به تعداد افرادی که با تو در ارتباط اند مربوط نیست ؛ تنها بودن یک حس بی سرانجام ست ؛ تنها بودن بد نیست ؛ راستش را بخواهید از نظر من همه آدم ها تنها هستند ؛ اما زمانی متوجه این تنهایی میشوند که دیگر شخصی یا چیزی برای دلخوش کردن نداشته باشند تا زمانی که یکنفر هست که مدام صحبت کند مدام از تو حرف بکشد تازمانی که تی وی هست که مدام تو را پای آی فیلم اش میخ کند کــه متهم گریخت و سریال های نوستالژیک را تماشا کنی ؛تا زمانی هنوز هدفون ات دم دستت هست که به محض دگرگون شدن حالت آهنگ پلی کنی و رها شوی ؛ نمیفهمی که تنهایی ؛ نمیفهمی که اینها تو را از تنهایی در نمیاورد اینها فقط یک مشت دلخوشکنک ان که مثل صدا خفه کن عمل میکنند و صدای ناله های وجودت را که از تنهایی نشأت میگیرد را خفه میکنند ؛ اما یکمدت که صدا خفه کن را برنداری و بزرگ تر شوی ؛ دلخوشی هایت برایت کوچک میشوند ؛ همه را پس میزنی ؛ برنامه های تی وی برایت مسخره میشوند ؛ آدمی که مدام دم گوشت بخواهد وِر وِر کند را پس میزنی ؛ موزیک بیشتر از پنج دقیقه سرت را درد میاورد ؛ کمی که با خودت باشی و از دلخوشی هایت فاصله بگیری میفهمی که توام تنهائی ؛ تنها بودن بد نیست اگر تنها باشی ؛ تنهایت نکرده باشند ؛ که اگر یکنفر تنهایت کرده باشد این تصویر را همیشه خواهی داشت نشسته ای و خودت را بین دست هایت انکار می کنی . خبری از او نیست . هرچه نشانش را میگیری ، بی نشان کنج اتاق کز میکنی . باید این روزها می بود . باید می بود و پاهایت را قلقلک می داد . همیشه با گز گز پاها شروع می شود ، پاهایت که سست شد ، دست هایت را دست می گیرد ، روی سینه ات دست می کشد ، خودش را روی تنت بالا می آورد و ته مانده اش میچسبد بیخ گلویت . این توده ی عظیم این روزها رفته ؛ چون پری در باد . نشسته ای و بی خوابی این شب ها چشم هایت را می سوزاند ، روی دست هایت خشک و زیر پاهایت درد می شود . به خودت فکر میکنی ، به روزمرگی هایی که خلاصه می شود روی دکمه های کیبورد و گرد و خاک پنجره ی اتاقت . به نبودن فکر میکنی و هولناکی رفتن این بغض چون پتکی بر سرت آوار می شود . می ترسی . پوست شکلات را میکنی و سیاهی تنش را می مکی . هرچه قدر هم که دیگران انکار کنند اما تو باور داری که این تنهایی ست . تنهایی ست که روی زبانت مکیده میشود ، تنهایی ست که این روزها تن هاست و تو بین بهت و ناباوری نشسته ای و با خودت فکر میکنی که یعنی تمام شد ؟ . می ترسی . می ترسی و مدام با خودت فکر میکنی که یعنی تمام شدم ؟ سرت گیج می رود ؛ بین سالها خاطره گم میشود ؛ بین بغضی که باید این روزها می بود و نیست ، گیچ بر می گردد . می ترسی . می ترسی و سردی دست هایت را به آغوش میکشی . بعد با خودت بلند بلند فکر میکنی که نکند زالویی روی تنت خزیده ، خونت را مکیده ، روحت را فلج کرده و سیب سرخ دلت را گاز زده ، رها کرده ....

پ ن )

من فکر میکنم وقتی میگویند "نمیدونم چرا حالم گرفته ست ! دارند مزخرف میگویند. فکر میکنم خودم هم چندباری که این حرف را زدم بی شک مزخرف گفتهام. ما میدانیم چرا حالمان گرفته ست دقیقا میدانیم چرا. فقط کلاس کار را حفظ میکنیم و نمیگوییم، اصلا شاید از اول ندانیم ولی وسط حال بد یادمان میآید چرا حالمان بد ست  و از آن به بعد بیشتر حالمان گرفته میشود 

پ ن )

از همه گسسته و با او پیوسته شو. (المزمل: ۸)

 

بایدراضی بود !!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی