هنوز هم هوا گرگ و میش بود ؛ بیست و دو کیلومتر دور از جاده روی بالکن طیقه دوم ویلای دوطبقه ؛ به دور از شهر و آدم هایش خوابیده ؛ زن غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است ، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد  دلش غنج زد آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. دست کرد از زیر لباس دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد ؛ قلقلکش آمد نیم خنده ای روی لبان مرد نقش بست ؛خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی دوباره نشست روی صورت مرد. دستش را از روی لباس گذاشت روی دست زن ؛ دست های زن را روی تن مردانه اش قفل کرد ؛ زن آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند ؛ مرد دست زن را گرفت از زیر پیراهن بیرون آوردن بویید بوسید برگشت ؛ زن را در اغوشش محکم گرفت ؛ سر زن را روی سینه اش محکم کرد زن بعد از چند دقیقه سکوت پرسید ضربان قلبت چرا انقدر تند شده ؟ مرد پاسخ داد نمیدانم دستانت برایم مضر ست یا مفید ؛ همیشه فشارم را بالامیبرد ؛ ضربانم را نیز آخر مبتلا به فشار خون میشوم از مصرف بی رویه دستانت زن هنوز لبخند میزد ؛ تا ظهر باهم خوابیدند ...

 

پ ن )

بهش گفتم: همیشه میگن حرف زدن و نوشتن آدما رو آروم می کنه اما اگه از من بپرسی خیلی مطمئن بهت میگم: همه ی اینا کشکه! خیلی وقتا پیش اومده توی شبکه های مجازی با من ساعت ها حرف بزنی و احساس آرامش کنی؛ احساس آرامش کنی و بهم بگی:مهدی مرسی که هستی اما وقتی دقیق تر بشی توی حرکاتت، می بینی که تو اصلا حرفی به میون نیاوردی، بلکه توی سکوتت و تنهایی هات توی صفحه گوشیت خیره شدی و هر چی توی فکرت جولان می داد رو برام نوشتی؛ شاید پیش خودت بگی خب برات نوشتم و آروم شدم اما اگه همچنان از من بپرسی بازم بهت میگم همه ی اینا کشکه!چیزی که تو رو توی این زندگی کوفتی آروم می کنه، نه حرف زدنه و نه نوشتن، بلکه تنها درک شدنه که باعث میشه واسه چند لحظه هم که شده با همه وجودت احساس آرامش کنی، آرامشی که این قوت قلب و انگیزه رو بهت میده که یکی تو زندگیت هست که با همه وجودش درکت می کنه و می فهمتت و حاضر نیستی با هیچ چیزی عوضش کنی؛ اون موقع است که تازه همه چیز برات جالب میشه و زندگی برات طعم و بوی جدیدی می گیره ؛ گاهی حرف زدن و نوشتن آدم رو آروم نمیکنه ؛ اما بغل کردن چشم های معشوق بد آرام بخش خواهد بود  اغوشی با بوی درک!