چندی پیش بود که نگاشتـم ؛ قاتل به محل قتل برمیگردد ؛ عاشق به خاطراتـش نیز ؛ میخواهم بگویم اشتباه کردم ؛ عاشق به خاطراتـش برنمیگردد ؛ عاشق اصلا جایی نمیرود که برگردد ؛ میخواهم بگویــم قاتل به محل قتل برمیگردد و عاشق با خاطراتش میماند و زندگــــی میکند ؛ آدمِ عاشق یعنی آدم خاطرات ؛ آدم گذشته ؛آدم های عاشق را گذشته شان تشکیل میدهد ؛ تنها گروهی که نمیشود به آنهاخـرده گرفت که چرا اینگونه ای چرا آنگونه ای ؟همین آدم های عاشق پیشه هستند؛کاش میتوانستم برای همه آنهایی که در جواب خرده هایشان سکوت کرده ام و لبخند زده ام بگویم ؛ عزیز جان ؛راحت خط خورده ام که راحت خط میزنم سادگی کرده ام در فهم معنی ماندن و ماندم و نماندند که راحت خط میزنم روی بودن هرآنــکس که قول ماندن میدهد ؛ ساده ازمن رد شده اند که حالا ساده از آدم ها رد میشوم ؛ ساده پل پشت سر یکنفر شده ام و راحت شکسته شدم که حالا پل های پشت سرم را راحت خراب میکنم ؛ ساده خط خورده ام که حالا ساده خط میزنم ؛ یکروز سلام شد که آخرش شد خداحافظ!ساده شدخداحافظ که حالا درجواب سلامت سریلند نمیکنم و میگویم  همان ! دلگیـٰــر نشو ؛ بعضی از سلام ها برای من یعنی شروع ؛من هنوز از همان مرد های قدیم ام ؛ سلام یعنی شروع ؛ و هر شروعی هم یک پایانی دارد ؛ وقتی سلام نکنم یعنی شروع نکردم پس پایانی هم در انتظارم نیست ؛ زمانی که شروع نکنم دیگرهر روز و هر شب هر ساعت و هر دقیقه فکرم این نیست که سلامچه وقت به خداحافظ خواهد انجامید ؟ با انتهای عمر من یا او ؛ یا همین یکساعت دیگر ؛ سر یک مساله عبث و بیهوده !! یکجا هم دیگر انگیزه ات را از دست میدهی از اینکه نقطه سر خط شوی از اینکه مجبور شوی دوباره از نو بسازی، از اینکه بی خود و بی جهت بازیچه شوی ؛ هم خودت هم دلت، بازیچه دست سرنوشت یا آدم ها که آخر سر قرارباشد سرت را  زیر آب کند وقتی به این اعتقاد برسی که آدم ها همه شان رهگذراند دیگه نه شروعی تو را به وجد میآورد نه پایانی تو را از زندگی سیر میکند ؛ من به همان جا رسیده ام من هم دیگر هیچ چیزی برایم مهم نیست؛ اینکه به خاطر سلام نکردن ام بهم پشت کنی یا نه، یا هر چیز دیگه ای؛ ساده بگویم؛ از یکجا به بعد دیگر نرمال نخواهی بود ؛ از خودت توقع ری اکشن یک نرمال را نداشته باش ؛ کاش میشد این را به دیگران هم فهماند که از من توقع نرمال بودن را نکنید ؛ اگر کردید جز لبخند چیزی دریافت نخواهید کرد ؛ لبخندی تلخ تلخ تلخ .........

پ ن یکـ

مرواریدِ دستانت، لرزش سینههایت، پریشانی گیسوانت، سیاهی چشمانت، عطر خوابکنندهی تنت، سرخی لبانت... هیچکدامْ دیگر قادر نیستند مرا اغوا کنند. تنها کلمات است که هنوز میتواند حالم را دگرگون کند ؛ نوشتن را میدانی ؟ 

پ ن دو

بودن در اینجا اگر هزاران بدی داشته باشد همین یک خوبی اش را دوست دارم و برایم کافیست ؛ اینجا که باشی همه آدم ها برایت بی معنی و بی اهمیت خواهند شد ؛ دیگر باهرکس و هر رنگ و هر مدلی سروکارنخواهی داشت تنها یکنفر میتواند حساسیتت را نسبت بخودش باز احیا کند ؛ آن هم همان ست که میتواند تو را از این حال با بودنش دربیاورد ؛ بودن نه بودنِ این روزی ؛ بودنِ خاص و منحصر به فرد ؛ و آنکس که تواند من را از این حال دربیاورد احساس ودنیایم ارزانی اش باد !