شاید یکروز هم برسد که بجای اینستاگرام و وبلاگ برایت نامه بنویسم ؛ با قلم و کاغذ هم بنویسم ؛ یکروز از حال خوب ام برایت مینویسم ؛ یکروز برایت خواهم نوشت وارسال خواهم کرد ؛ شاید از دفتر کارم شاید از کلاس درسم شاید هم از قهوه خانه دایی شاغلامِ محل ؛ نامه ام را هم با عبارت سلام عزیزم شروع خواهم کردمیخواهم بدانی حتی آن روز که حالم خوب ست و دورانِ نبودنت را به هر شکل که بود گذرانده ام باز هم عزیز دلم هستی ؛عزیز دلِ این مرد بودن که شاخ و دم نمیخواهد ؛ اگر آن زمان سلامم را خواندی لطفـــا قیافه ات را در هم نکن ؛ نوچ و پیچ هم راه ننداز عزیز دل کسی شدن دست خود آدم نیست ؛ یک روز برایت خواهم نوشت ؛ شاید هم برایت پست نکردم ؛ نه ؛ اصلا چرا برایت پست کنم ؟ چه فایده ای دارد که بخواهم باز یادآوریت کنم که مردی که دوستت دارد هنوز زنده ســـت و هنوز هم دوستت دارد ؛ که هنوز فراموش نکرده ام که موهایت چقدر بلند بودن که سر کوتاه کردن و رنگ کردنش همیشه بین مان دعوا بود که میگفتم موی دختر باید سیاه و بلند باشد و بس ! که فراموش کرده ام روزی صد بار چک کردن پیج هایت را ؛ که فراموش کرده ام تمام فیک پیج هایی که مرا مجبور به تاسیس شان کردی که بتوانم زیرنظر داشته باشمت ؛ که فراموش کرده ام زمانی که از دم منزلت دنبالت میآمدم بدون آنکه بفهمی تا زمانی که برگردی مبادا کسی مزاحم خاتون شعر هایم بشود ؛ که فراموش کرده ام تو را ...خواندن مردی که هیچوقت جربزه و عرزه ی عادی بودن را نداشت برایت سودی ندارد ؛ روزی که همسر یک مــــرد عادی شدی دیگر تمام نامه های من تحویلت داده نشد ؛ شاید آنــروز ثمره عشقت به یک آدم عادی هم بزرگ شده باشد و مادر شده باشی؛ آخ که چقدر دوست دارم آنروز چهره ات را ببینم که جاافتاده شده ای زندگی ات هم رو به راه ست و من هم فراموش کرده ای ؛ دیگر چـــرا یادآوریت کنم ؟ خریت ست نه ؟ هنوز هم امید در دلم نمرده آن روز ؛ میگویم خدایی ناکرده ... یعنی نه اینکه .... اصلا بیخیال ؛همسر نداشتی عزیزت نبوده ام چه برسد به حال که همسر داری یا خدایی ناکرده بعد که همسرت ... هیچی ! میگویم یادت هست چقدر دوست داشتـــم عزیزت باشم ؟ چقدر ورّاجی میکردم تاشاید یکبار بگویی عزیزم بسه ! چقدر دوست داشتم یکبار هم مرا با عزیزم ؟ صدا بزنی ! نه اشتباه نکن من محتاج محبت تو نیستم اما عزیزِ عزیزَت بودن خوشمزه ست لامروت ! و آن روز خیلی عادی همسرت را عزیزم صدا میزنی در حالی که جوابت را هم معمولی بدهد ؛ حتما فراموش کرده ای که یک خروار کلمات با بار محبت آماده داشته ام که اگر یکبار مرا با لفظِ عزیزم ؟ صدا کردی بریزم به پایت یک روز برایت مینویسم و ارسال نمیکنم که حالم خوب ست : حالم خوب شد با بخشید خودم . من خودم را بخشیده ام. من خودم را برای بدست نیاوردن تو بخشیده ام. تو چطور،خودت را برای نشنیدن کلمه ی عشق از دهان من می بخشی؟ آن زمان دیگربرایت وقتی برای رویاهای عاشقانه و رمانتیک نمی ماند. آن زمان زندگی میکنی که عادی باشی .تا یک زندگی عادی،یک خانه ی عادی، یک همسر عادی و بچه های عادی داشته باشی و آن روز { من هنوز همونم ... }

پ ن

و تمام مردن ها همچون زیر تریلی رفتن و تکه تکه شدن، سکته قلبی کردن، ضربه مغزی شدن، سرت را گذاشتن روی لبه مبل و رفتن نیست...گاهی هم آدم میمیرد از اینهمه بی دوست داشته شدن!