نوشتن از تجربه آغاز میشود ؛ تجربه از لمس کردن ؛ از احساس کردن شخصیت های [ INFP - رویا پرداز ] هیچگاه زندگی معمولی ای نداشتند ؛ و ندارند ؛ نوشتن برای افراد رویاپرداز خوب نیست ؛ برای من خوب نیست ؛ زمانی که میتوانیم محدودیت ها را پشت سربگذاریم و ترس ها را کتار و به چیز هایی که نباید فکر میکنیم ؛ از آن زمان که خودکار را روی کاغذ می چرخانم بعد از آن می شود کلمه نوشت. می شود جورچین را تکمیل کرد. می شود احساس را در کاغذ ریخت و بیرون ریختن احساس برای یک [ INFP ] هیچوقت مناسب نبوده و نیست ؛ زمانی که مینویسم آنقدر فکر میکنم و رویاپردازی میکنم که گویا همین الان و همین جا دارم تجربه اش میکنم ؛ آدمی که تجربیات گوناگونی داشته باشد به همان مقدار هم درد دارد ؛ کافیست یک رویا پرداز بنویسد بعد از آن احساس میکند که آن را تجربه کرده و تجربه کردن در عین تجربه نکردن هم دردی ست بس عجیب غریب ! می شود صحبت کنیم ؟ میروم روی همان نیمکت فلزی وسط میدان ابن سینا قبل از پل چوبی ،می خواهم کمی برایت حرف بزنم . خواهشت کنم . التماست کنم . ببین لب هایم انقدر خشک شده که از هم جدا نمی شوند . من به مانند همیشه روی نیمکت نشسته ام . لیوان چای داغ ُ جعبه ی سیگارم را کنارم می گذارم تا کسی ننشیند . تا بیایی ُ کمی حرف بزنیم . می خواهم برایت از خودت بگوییم . از خودت بگوییم که چقدر عاشقم تو را . که چقدر دوست دارم خیابان هایت را نفس بکشم . هی . هی بیا ُ بشین کنارم . یادت است سالها قبل . وقتی آن کُت آبی کاربنی را خریدم ، همین تو بودی که خندیدی و گفتی ، زیادی قشنگ شدی برو درش بیار  !!! . آن موقع چیزی نگفتم . راستی فهمیدی چرا ؟دیدی وقتی دستهایت از سرما یخ کرده بود . وقتی دستهایت را در دستانم گرفته بودم ُ هاااا می کردم . اگر کت تن ام نبود هیچوقت نمی توانستم انگشتهایت را در انگشتانم چفت کنم ُ دورن جیب م بگذارم . درون جیب م بگذارم ُ شروع کنیم به پیاده رفتن . هیچوقت بهت نگفتم از حسم . خودت که میدانی از آن روز به بعد هروقت که تورا میدیدن دستهایت را به نشانه ی سرما به در دستانم میگرفتم که در جیب هایم بگذارم  .دیدی که می بوسیدمشان  ؟ سر تک تک انگشتهایت را می بوسیدم ُ درون جیب می گذاشتم . هیچوقت نخواهی فهمید که چه حسی داشتم . بیا ُو کاری کن که باز هم سریال دو دست در یک جیب مان تکرار شود . نگران من نباش . کافه هایت مرا کافی ست . مانند سال قبل . گوشه ای خواهم نشستقهوه هایم را مزمزه خواهم کرد . سیگارهایم را می کشم . و فضای کافه را تلخ می کنم . تلخ مثل قهوه های ترک . تلخ مثل خودم مثل وبلاگم ، مثل حرفهایم .نگران من نباش . اگر کافه ها راهم ندادند ، میروم . میروم خانه ی پیرمرد . میروم آنجا . قهوه ای دم میکنم . سیگاری دود می کنم . روبروی پنجره اش می ایستم ُ پارک سفید پوش را خیره می شوم . گوش کن . نگران من نباش ؛ به دستهایت عادت نمیکنم فقط بیا و فصل سرما دستانت را در دستانم چفت کن و علائم حیاتی ام را تنظیم کن و برو : اصلا بیا قراری بگذاریم . اگر هوایت آنگونه  بود ، من هم میشوم همان پسرک . خیابان هایت را کشف می کنم . عاشق ترت می شوم . بام هایت را فتح می کنم . اصلا هرچه تو بگویی . نمی آیی ؟ بعد همه ، تو هم  رفتی . باشد . خودم پاییز و زمستانم را می سازم . همین الان که واژه دستانت را تایپ کردم نرمی و سفیدی و گرمی دستانت را در دستانم حس کردم ؛ کجا یک ادم عاشق به قانعی من پیدا خواهی کرد ؟ شاید هم به دیوانگی من ؛ اصلا تو میدانی که معتاد شده ام دست هایت مواد مخدری بود که ندانسته دود کردم، و شده ام معتاد تزریقی که اگر گرما و نرمی دستت نباشد از بدن درد ناله هایم به اسمان هفتم میرسند.آخ که چقدر نَسَخِ دستانت بودم تا اطلاع ثانوی

پ ن )

اختلال روانیست که شخص انقدر در خواب و بیداری رویاپردازی میکند،که دیگر فرق بین واقعیت و رویا را تشخیص نمیدهد.

+چرا تیمارستان به اغوش نمیگیرد مرا؟

پ ن )

بعضی چیزها را نمیشود نوشت، فقط هستند، آدم در مورد همهچیز مینویسد، در موردِ غمهایش، در مورد احساساتش، در مورد آدمی که آمده و رفته؛ اما عشق. عشق را نمیتوان نوشت، عشق را نمیتوان گفت. فقط هست. آدم با نشانهها زنده است، یک روز عشق میآید و با او در کوچهها راه میروی و فردا میشوی مشیری و آنوقت تمام کوچههای دنیا میشوند از آن نشانهها. بعد تا پایان عمرت با این نشانهها زندگی میکنی. فکر میکنم عشق باید همین باشد، یک روز صبح میآید و آدم را شاعر میکند، آدم را نقاش میکند، بعد آدم با نشانههایش یک عمر عاشق میشود.