.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

391

هیچوقت از مکان های باز و عمومی خوشم نیامد و نخواهد آمد ؛ دخمه ها و مکان های تاریک و دنج و خلوت را همیشه به این مکان ها ترجیح داده ام ؛ دیدار اول مان پل طبیعت بود ؛ جایی که اصلا آنجـا احساس راحتی نمیکنم ؛ نگاهش میکردم ؛ مثل تمام کسانی که مــرا از نزدیک دیده اند دیالوگ اش تکرار شد ؛ تو شبیه متن هات نیستی ! شاید توقع بی جاباشد اما تابحال شخصی این مقوله را درک نکرده و گمان هم نمیکنم که کسی درک کند ؛ تا بحال هیچکس نتوانسته مـــــنِ حقیقی ام را درک کند متن هایم من ست یا این موجود کم حرفِ شلوغ فکر و آشوب را ؛ او هم نفهمید ؛ اما برای تو میگویم ؛ آدمی که دست به قلم دارد در متن هایش خودش هست و در واقع خودش نیست ؛ من هم همین ام ؛ در واقع من کم حرف ترین موجود دنیا هستم ؛ که تمام دنیایم خلاصه میشود در اتاق و کلمه های سلام صبح بخیر خداحافظ شب بخیر ! راستش را بخواهی من  نه خشکم و نه کم حرف ، فقط ترس دارم . میترسم آدمی جدید را در زندگی ام راه دهم . اگر آمدی و قرار شد بشوی همان خاتون نامه هایم ، آنوقت من واقعی را خواهی دید . می شوم پسر بچه ای شر و شیطان که برایت از دیوار راست هم بالا میرود . ولی تا آن روز ، تا آن روز که بیایی ؛ آدم هایی که مینویسند فقط برای یک نفر خود واقعی شان هستند و برای مابقی یک آدم معمولی و کم حرف و عصبی وافسرده باید خاتون متن هایم باشی تا خودِ واقعی ام را ببینی ؛ خاتون متن هایم باید چگونه باشد ؟ خب باید بداند که شخصیت واقعی ام مخصوص خودش هست و بس ؛ باید بلد باشد خاتون بودن را ؛ وگرنه برای او هم میشوم یک آدم معمولی ؛ باید صبرش زیاد باشد ؛ باید بلد باشد چگونه من را از قبل از بودن خـــودش فراموشی دهد ؛ باید خندیدن را بلد باشد ؛ خندیدن هم لِم دارد ؛ برایم مهم ست که چه میپوشد چه میخورد کجا زندگی میکند اما بیشتر برایم مهم ست که بداند چگونه بخندد ؛ باید بداند چگونه بخندد که بتواند دیوانه ام کند ؛ خاتون متن هایم باید بداند چگونه راه برود با من ؛ راه رفتن هم لم دارد ؛ وگرنه هرکسی میتواند مثل یک چوب خشک کنار آدم راه برود و چه بسا بخیال خودش با گرفتن دست هایم فضا را عاشقانه کند ؛ اما راه رفتن خاتون ام فرق دارد ؛ شاید دست هایم را نگیرد شاید هیچ گونه صحبتی در کنار من و با من نکند اما جوری راه بیاید که انگار در آغوش گرفته مرا و راه میرود ؛ خاتون ام وقتی که راه میرود و زمانی که حواسش نیست اگر از پشت در آغوش کشیدم و بلندش کردم با یک تشکر خشک و خالی و نکن نکن زشت ست پاسخ نمیدهد ؛ خاتون ام هم باید معمولی نباشد ؛بعد از بلند شدن از سطح زمین کمی جیغ میزند کولی بازی درمیاورد جیغ و دادمیکند تا باز به سطح زمین برسد ؛ نه با خواهش و تمنا که ای وای زشت ست بجان مادرم ! تو را که فراموشی ام می دهی . اگر به خانه ام آمدی و گفتم کتابهایم زندگی اند و نوشته هایم- من واقعی ، و نباید هیچ کدام را دست زد . توجهی نکن . زمانی که برای ریختن قهوه رفتم، به سراغشان برو . کتابهایم را بهم بزن . نوشته هایم را بردار و بلند بلند بخوان . حرف های زبانم را جدی نگیر . چشمانم بجایشان حرف میزنند . شاید به ظاهر دلخور شوم ولی چشمانم چیز دیگری میگوید صد در صد ؛ دیوانه بازی را پایه باش . من برای هرچیز فقط یکبار درخواست می دهم و اگر رد شود بار دومی در کار نیست . خاتون ام باید بلد باشد به منِ واقعی ام برسد ؛ این دست من نیست ؛ خودِ واقعی ام پیشکشی ست یه محضر آنکه متن هایم را باور کرد و خودِ نقاب زده ام را نه ؛ این خصوصیت خوب یا شاید بدِ کسی ست که مینویسد ؛ که شخصیت اش صاف و ساده و مثل کف دست مشخص نیست و لایه های پنهان دارد ؛ خاتون قصه ام باید بداند نباید از این موضوع احساس نا امنی کند ؛ درست است که شخصیت ما صاف و ساده نیست و پیچیده و لایه پنهان دارد اما این از اصلِ امنیت نشأت میگیرد ؛ یعنی بدان و آگاه باش که خود واقعی ام مختص توست و بس ؛ برای همه یک نقاب اما برای تو یک من واقعی ؛ چه چیز از این بهتر که شخصیت واقعی طرفت فقط مختص تو باشد و بس ؟ شاید اگر روزی بخواهم با کسی باشم با کسی باشم که مینویسد ؛ نفوذ در کسی که مینویسد سخت ست اما ماندن در آن شخص آسان و با احساس امنیت ست ؛ چون میدانم راه ورودی اش هموار نیست و هرکس و ناکسی راحت نمیتواند در او نفوذ کند ؛ خاتون قصه ام اگر همه ی اینها انجام شد و تو شدی خود من ، خوشا به حال من . آنوقت من واقعی را خواهی دید آنوقت ایمان خواهی آورد متن هایم واقعیست و خودم دروغ !
پ ن )
من که دست هایش را گرفتم ، خیابان های دربرند را پا به پایش قدم زدم و  شعرهای علی صالحی  را برایش خواندم ، روزگارم این شد . تنهایی محض ! ‎عاقبت نسل جدید را چه می شود که از دربند فقط قهوه خانه هایش را می شناسند ، شاعران را نمی شماسند و برای معشوقشان هیچ شعری نمی خوانده اند . ‎باید منقرض شویم . دیگر این فرهنگ درست شدنی نیست

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی