هیچوقت از مکان های باز و عمومی خوشم نیامد و نخواهد آمد ؛ دخمه ها و مکان های تاریک و دنج و خلوت را همیشه به این مکان ها ترجیح داده ام ؛ دیدار اول مان پل طبیعت بود ؛ جایی که اصلا آنجـا احساس راحتی نمیکنم ؛ نگاهش میکردم ؛ مثل تمام کسانی که مــرا از نزدیک دیده اند دیالوگ اش تکرار شد ؛ تو شبیه متن هات نیستی ! شاید توقع بی جاباشد اما تابحال شخصی این مقوله را درک نکرده و گمان هم نمیکنم که کسی درک کند ؛ تا بحال هیچکس نتوانسته مـــــنِ حقیقی ام را درک کند متن هایم من ست یا این موجود کم حرفِ شلوغ فکر و آشوب را ؛ او هم نفهمید ؛ اما برای تو میگویم ؛ آدمی که دست به قلم دارد در متن هایش خودش هست و در واقع خودش نیست ؛ من هم همین ام ؛ در واقع من کم حرف ترین موجود دنیا هستم ؛ که تمام دنیایم خلاصه میشود در اتاق و کلمه های سلام صبح بخیر خداحافظ شب بخیر ! راستش را بخواهی من  نه خشکم و نه کم حرف ، فقط ترس دارم . میترسم آدمی جدید را در زندگی ام راه دهم . اگر آمدی و قرار شد بشوی همان خاتون نامه هایم ، آنوقت من واقعی را خواهی دید . می شوم پسر بچه ای شر و شیطان که برایت از دیوار راست هم بالا میرود . ولی تا آن روز ، تا آن روز که بیایی ؛ آدم هایی که مینویسند فقط برای یک نفر خود واقعی شان هستند و برای مابقی یک آدم معمولی و کم حرف و عصبی وافسرده باید خاتون متن هایم باشی تا خودِ واقعی ام را ببینی ؛ خاتون متن هایم باید چگونه باشد ؟ خب باید بداند که شخصیت واقعی ام مخصوص خودش هست و بس ؛ باید بلد باشد خاتون بودن را ؛ وگرنه برای او هم میشوم یک آدم معمولی ؛ باید صبرش زیاد باشد ؛ باید بلد باشد چگونه من را از قبل از بودن خـــودش فراموشی دهد ؛ باید خندیدن را بلد باشد ؛ خندیدن هم لِم دارد ؛ برایم مهم ست که چه میپوشد چه میخورد کجا زندگی میکند اما بیشتر برایم مهم ست که بداند چگونه بخندد ؛ باید بداند چگونه بخندد که بتواند دیوانه ام کند ؛ خاتون متن هایم باید بداند چگونه راه برود با من ؛ راه رفتن هم لم دارد ؛ وگرنه هرکسی میتواند مثل یک چوب خشک کنار آدم راه برود و چه بسا بخیال خودش با گرفتن دست هایم فضا را عاشقانه کند ؛ اما راه رفتن خاتون ام فرق دارد ؛ شاید دست هایم را نگیرد شاید هیچ گونه صحبتی در کنار من و با من نکند اما جوری راه بیاید که انگار در آغوش گرفته مرا و راه میرود ؛ خاتون ام وقتی که راه میرود و زمانی که حواسش نیست اگر از پشت در آغوش کشیدم و بلندش کردم با یک تشکر خشک و خالی و نکن نکن زشت ست پاسخ نمیدهد ؛ خاتون ام هم باید معمولی نباشد ؛بعد از بلند شدن از سطح زمین کمی جیغ میزند کولی بازی درمیاورد جیغ و دادمیکند تا باز به سطح زمین برسد ؛ نه با خواهش و تمنا که ای وای زشت ست بجان مادرم ! تو را که فراموشی ام می دهی . اگر به خانه ام آمدی و گفتم کتابهایم زندگی اند و نوشته هایم- من واقعی ، و نباید هیچ کدام را دست زد . توجهی نکن . زمانی که برای ریختن قهوه رفتم، به سراغشان برو . کتابهایم را بهم بزن . نوشته هایم را بردار و بلند بلند بخوان . حرف های زبانم را جدی نگیر . چشمانم بجایشان حرف میزنند . شاید به ظاهر دلخور شوم ولی چشمانم چیز دیگری میگوید صد در صد ؛ دیوانه بازی را پایه باش . من برای هرچیز فقط یکبار درخواست می دهم و اگر رد شود بار دومی در کار نیست . خاتون ام باید بلد باشد به منِ واقعی ام برسد ؛ این دست من نیست ؛ خودِ واقعی ام پیشکشی ست یه محضر آنکه متن هایم را باور کرد و خودِ نقاب زده ام را نه ؛ این خصوصیت خوب یا شاید بدِ کسی ست که مینویسد ؛ که شخصیت اش صاف و ساده و مثل کف دست مشخص نیست و لایه های پنهان دارد ؛ خاتون قصه ام باید بداند نباید از این موضوع احساس نا امنی کند ؛ درست است که شخصیت ما صاف و ساده نیست و پیچیده و لایه پنهان دارد اما این از اصلِ امنیت نشأت میگیرد ؛ یعنی بدان و آگاه باش که خود واقعی ام مختص توست و بس ؛ برای همه یک نقاب اما برای تو یک من واقعی ؛ چه چیز از این بهتر که شخصیت واقعی طرفت فقط مختص تو باشد و بس ؟ شاید اگر روزی بخواهم با کسی باشم با کسی باشم که مینویسد ؛ نفوذ در کسی که مینویسد سخت ست اما ماندن در آن شخص آسان و با احساس امنیت ست ؛ چون میدانم راه ورودی اش هموار نیست و هرکس و ناکسی راحت نمیتواند در او نفوذ کند ؛ خاتون قصه ام اگر همه ی اینها انجام شد و تو شدی خود من ، خوشا به حال من . آنوقت من واقعی را خواهی دید آنوقت ایمان خواهی آورد متن هایم واقعیست و خودم دروغ !
پ ن )
من که دست هایش را گرفتم ، خیابان های دربرند را پا به پایش قدم زدم و  شعرهای علی صالحی  را برایش خواندم ، روزگارم این شد . تنهایی محض ! ‎عاقبت نسل جدید را چه می شود که از دربند فقط قهوه خانه هایش را می شناسند ، شاعران را نمی شماسند و برای معشوقشان هیچ شعری نمی خوانده اند . ‎باید منقرض شویم . دیگر این فرهنگ درست شدنی نیست