من این رو میدونم که عادت نداری بشینی برام توضیح بدی که ببین به این علت الان حالم خوش نیست میفهمیدم زمانی که با لباس رو دراز کشیدی روی تخت و هندزفری هم درنیاوردی حالت خوش نیست ؛میدونم  که دوست نداری کسی مستقیم بهت بگه تــو حالت خوش نیست چرا ؟! میفهمیدم ؛مینشستم کنارت و هربار به یک بهونه ای سرصحبت رو بار میکردم و چند باری که بداخلاقی میکردی میپرسیدم حوصله نداری ؟ میگفتی نه ؛ ندارم اما رهات نمیکردم ؛ من میفهمیدم حتما اتفاق خاصی برات افتاده ؛ با موهات بازی میکردم ؛ اونقدر اذیتت میکردم قلقلکت میدادم که خندت بگیره همونطورشوخی شوخی مشت و لگد پرت میکردی که من دور شم اما رهات نمیکردم ! بعد هم حرصت رو با ویشگون های دخترونه روی بازو های مردونه ام خالی میکردی و بعضی اوقات هم شاید گاز میشد چاره کارت ؛ گاز میگرفتی و با اولین آخ خودت پشیمون میشدی و جاش رو میبوسیدی اما اونقدر رهات نکردم تا از اون حال درت آوردم ! زمانی که توی ماشین حوصله نداشتی رو میفهمیدم ؛ اما رهات نمیکردم که باحال خرابت زُل بزنی به خیابون بلکه حالت خوب شه ! هر وقت که حالت بد بود تموم غرورم رو میذاشتم زیر پام و شروع میکردم به هر چرندی گفتن تا از دل افکارت بکشمت بیرون ؛ میدونستم وقتی حالت بده زمان حرف های جدی نیست ! روت رو برمیگردوندی سمت بیرون اما من رهات نکردم ؛ میگفتم یکی از بیرون ببینتت فکر میکنه از وسط دهات اومدی اینطور زل زدی به خیابونا ؛بعد اونوقت دوستات چجوری تحملت میکنن انقدر برج زهرماری؟ بی حوصلگیت رو با یه آه بلند بهم نشون میدادی و میفهمیدم که یعنی ساکت یعنی برجک من نشونه تو ؛ اما رهات نکردم پشت چراغ قرمز به پسرک گل فروش که اصرار میکرد عموواسه عشقت یه گل بخر از قصد بلند میگفتم عشقم کجا بود بیا این پولو بگیر همه گل هاتم از اون طرف بده به خانومم بلکه یه نگاهی ام بما کنه ؛ با بی حوصلگی رو بمن میگفتی نمیخوام بابا گل میخوام چیکار ؟ اما رهات نکردم و با ادا و اصول گفتم زشته دل بچه رو نشکن ؛ من میدونستم بوی گل رز ناخودآگاه خنده به لبهات میاره ؛ گل ها رو میگرفتی و بعدم چپ چپ نگاه میکردی و دیوونه کش داری میگفتی که حداقلش این بود که از اون حال خارج شده بودی ! خنده داشتی روی لبت ! برخلاف همیشه که نق میزنی چرا جایی نمیریم وقتی حالت خوش نبود قبل از گفتنت میگفتم شام بیرون بخوریم یا راه بیرون بریم ؟! و میدونستم که ترجیحت راه رفتنه و پارک لاله ؛ خودم بلافاصله جواب میدادم راه بیرون بریم ! نق میزدی که حوصله ندارم اما من رهات نکردم ؛ سرانجامم بزور میکشوندمت پارک لاله ؛ کنار همون بازارچه سنتی کیف هایی که میدیدی از نگاهت میفهمیدم کدوم رو بیشتـر از همه دوست داری ؛ همون رو قیمت میپرسیدم و میگفتی اوف ! چه گرون و همونطور که میرفتی ؛ داد میزدم همین رنگ نسکافه ایش رو میخواسی دیگه ؟ میگفتی کیف نمیخام بیا بابا ؛اما من رهات نکردم میفهمیدم چقدر کیف دوست داری و چقدر عاشق رنگ نسکافه ای هستی میخریدم و بهت میدادم زیر چشمی نگاهت میکردم مستِ کیفت بودی با همون لبخند زورکی و مغرورانه که بمن نشون ندی و من لذت میبردم اون زمان که دانشجو بودی میفهمیدم که غرورت اجازه نمیده پول بخوای چه از خانوادت چه از من ؛ کارم بود هر روز زنگ میزدم که کم و کسر نداری ؟ پول نمیخوای ؟ خوش بگذرون ؛ تنها بیرون نرو مراقب خودت باش ؛ نه کش داری میگفتی و قطع میکردی اما رهات نکردم ؛ میفهمیدم از مرکز توجه بودن لذت میبری نمیخوای کسی این رو بدونه در جواب توجه هم بداخلاقی میکردی که یعنی نکن اما من میدونستم دوست داری ! توی نوشتن تحقیقاتت کمک نمیکردم که روی پای خودت باشی اما یکوقت هایی که میدیدم تا نیمه شب بیداری با شلوارک و عرقگیر مینشستم کنارت که چقدر مونده ؟ بگیر بخواب گور بابای درس ؛ با بغض میگفتی خیلی مونده ؛ همون موقع بود که توی آغوشم میگرفتمت و میخوابوندمت روی تخت و خودم کارت رو ادامه میدادم و تموم میکردم من همه اینها را فهمیدم ؛ همه برجک زدن هایت را دیدم اما رهایت نکردم ؛ اما تو فقط یک چیز را فهمیدی ؛ همینکه فهمیدی من تورا دوست دارم دیگر نتوانستی دوام بیاوری ؛ رهایم کردی ... رهایم ؛ همه میخواهند معشوقه شان فهیم باشد من آن زمان دوست داشتم معشوقه ام نفهم بود ! نمیفهمید ! نفهمم آرزوست !

پ ن یک )

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند

| محمود دولت آبادی، جای خالی سلوچ |