.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

387

‎- دروغ چرا ؟ 

آدمیزاده دیگه بعضی وقتا دوس داره بگه حرفش رو!

دلش میخواد مثه آدم زندگی کنه !

مثه من ک دلم میخواست بگم حرفم رو

دوس داشتم بعد شنیدن پیشنهادم مثه این دختر آتشین عشق سرش رو بندازه پایین و یه مقادیری سرخ و سفید شه و بعدش با کلی تته پته و خجالت و لوس بازی هایی از این دست .. با خنده هایی ک نمیشه مهارشون کرد بگه قبول !

ک بعدش یهو همه چی تو زندگیم عوض شه

شبا با مسیجآی عاشقانه بخوابم و صبا با صب بخیر عزیزمآ از خواب بیدار شم !

ک فک کنم همه چی قشنگه و من خوشبخت ترین روی زمینم!

ک از همه پنهون کنم .دزدکی ببینمش . ک هر چن روز در میون ناهارآ با هم باشیم من براش عطر دخترونه بخرم و اونم هربار باکیک دستپخت خودش به دیدنم بیاد!

لابد چن وقت بعدم ب این نتیجه میرسیدم اون تنها کسیه ک دلم میخواد همیشه کنارم باشه . ک آینده مون و با هم برنامه ریزی کنیم . فک کنم ب خواستگاری و حلقه و لباس عروس و یه خونه ی نقلی . ک دوتایی واسه بچه هامون اسم انتخاب کنیم !!!

خب آدمیزاده دیگه این چیزا رو دوس داره !

ولی وقتی خواستم بگم تمام همه این خیالآ رو گذاشتم کنار واقعیت نفرت انگیز خودم و بغل کردم و بیخیال شدم کلا!

‎.میدونی قضیه اینه ک فهمیدن من و امثال من سخته

یه ادم همه بُعدی!

آدمی که پیرو قانون بخصوصی نیست دنیا و قانونش رو خودش برای خودش ساخته!

کمتر کسی از عاشقانه های اینجوریِ من حالیش میشه!

مثلا من دلم میخاد یه روز که میبینمش بهش بگم«دیوثِ خودمی تووحالیش بشه که من به هرکسی نمیگم دیوث!

ولی نمیشه.حالیش نمیشه که من خودم عاشق کلمه ی دیوث و آدمهای دیوث هسم!! 

من به هرکسی نمیگم الاغ عاشقتم اخه خره

اصلا دلم میخواد بزنمش!

یعنی چی بشینیم اینور و اونور میز تو کافه بعد نیم ساعت بهم نیگا کنیم و حرفامونو از نگاه هم بخونیم و مثل فرهاد و شهرزاد شعر و شاعری کنیم ؟!

بد نیستا خوبه .

ولی به گروه خونی من نمیخوره!

معمولا کسی درک نمیکنه حال یه پسر / دختر رو وقتی تو یه مهمونی بزرگ ک همه ی فامیل بعد مدت ها دورهم جمع شدن یه گوشه آروم بشینه دستشو و بزنه زیر چونش ، یه لبخند مضحک بچسبونه رو لبش و وانمود کنه داره کلی از حرفاشون در مورد سیاست و ورزش و این دست حرفا کیفور میشه اما خیالش مدام بره پی یه دست دخترونه با انگشتای بلند و کشیده با لاک های ساده و تک رنگ مشکی!

یا دستای افتاب خوردن و ته ریش ساده و مشکی یه پسر!

‎.کمتر کسی میفهمه  بهشت زهرا و شاه عبدوالعظیم رفتن چه حالی میده . اونم دو نفری با موتور ! دور دور دونفره ها!

یا نمیتونه درک کنه شمال رفتن دو نفره چقد حال ادمو خوب میکنه !

چقد بیشتر دوسشون دارم تا جمعای پر جمعیت !

الان دیگه همه دنبال استیک و نوتلو و نمیدونم کافه چی چی و ..... ان !

من هنوز یه موقه ها دم کارخونه یخ نزدیک شوش با خوردن اب زرشک و نمک و چندتا تیکه یخ حال میکنم!

هنوز شبایی که میزنم بیرون فلافل با ترشی هایی که همچین سانتا مانتال نیستن بقول معروف لاتی ان حال میکنم!

کسی باید باشه که میگم پاشو بریم بچرخیم نگه کجا با چی؟! بدونه سریع دوربین و برداره با کتونی و شلوار کتون و چادرش اماده شه!

اهل وایسا خودمو درست کنم حالا لباس چی بپوشم و....نباشه!

وقتی یه شوخی باهاش میکنی زرتی قهر نکنه قشنگ یکی بزاره روش جوابتو بده بخندیم باهم!

وقتی میگم بریم دور دور زرتی حاضر میشه وقتی میگم شب بریم هیاتم پایه باشه!

یه ادم همه بعدی با چار چوبش!

میدونی ؟ 

یه جورایی خوش ندارم از این انزوای خود خواستَم بیام بیرون !

خودم با خودم حال میکنم .

کلا ادم خودش با خودش حال میکنه.

اگر یه وقتی کسی خواست تو زندگی ادم بیاد باید ارامش ازم رو از زمانی که خودت با خودت هستی بیشتر کنه ! نه اینکه بگیره

وقتی قراره کسی ادمو نفهمه بود و نبودش چه فرقی داره؟!

پ ن یک

هر آدمی بالاخره یه روزی به کسی یا چیزی که ترک کرده برمیگرده،

نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره، نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش یا اینکه دوباره باهاش باشه، نه؛ اشک هایی هست که باید ریخته بشه، ممکنه چند روز بعد، ممکنه سال ها بعد ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشکای به تعویق افتادش ...

| بعد از ابر / بابک زمانی |

با پایبند نبودن به قوانین موافقم.به شدت.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی