.: یوحنا

.: قسمت شانزدهم 

••••••••••••••••
چشمام گرم نشده بود هنوز که در زدن ..... اول فکر کردم خواب میبینم خیالاته . اونها که تازه رفته بودن ! باز در در در ! خواب از سرم پرید کی بود اونوقت شب آخه ؟ نمیزارن آدم یکم بخوابه . مریم رو گذاشتم رو زمین رفتم دم در در رو باز کردم . ماشین نوک مدادیش رو جلوی در دیدم:

- به به ! خانوم خواب بودن ؟ کباب خوردی سنگین شدی ؟ اومدم سبکت کنم . . . 
محسن بود . نمیدونم چرا دست از سرم برنمیداره ؟ منکه کاری نداشتم باهاش . با تنه محکمی که بهم زد من رو زد کنار و وارد خونه شد . میدونی ؟ بدترین اتفاق ممکن توی دنیا چیه ؟ داعش ؟ نه ! تروریست ؟ نه . نه نه نه اصلا همه اینها رو ول کن . بدترین اتفاق ممکن توی دنیا اینه که یه زن بی پشت و پناه باشه . یه زن هیچ مردی رو نداشته باشه بهش تکیه کنه اونوقت هیچ دیواری کوتاه تر از دیوار اون زن تو دنیا نیست . از زمین و آسمون میباره واسش هیچکسم نمیتونه بگه چرا ؟ فقط خود اون زنه که تصمیم میگیره جلو همه این بارش ها وایسه و دووم بیاره ؟ یا نه ببازه خیال خودش و مابقی رو راحت کنه من تصمیم گرفته بودم وایسم . میترسیدم اما تصمیم گرفتم وایسم . بدون هیچ حرفی ایستادم به نگاه کردنش . برای خودش تو خونه دور هاشو زد نشست لب پله حیاط به آشپزخونه . مقدمه نچید . گفت

- کی بودن ؟ 

+ کی کی بود ؟ 

- همونایی که غذا آوردن برات این همه خرت و پرت گرفتن برات 

+چرا دست از سرم برنمیداری ؟ مگه منو طلاق ندادی ؟ چرا نمیزاری زندگیمو بکنم ؟

-پرسیدم کی بودن ؟ 

+چه میدونم ! یه ادم خیر

-دوتا زن با یه مرد جوون خیر ؟ یا امر خیر ؟

باز برگشت ؛ این سرنوشت شوم درست از سرم برنمیداشت ؛ هنوز هم مثل اون روزها دوستش داشتم ؛ هنوز هم مثل الان تنفرم روازش حس میکنم ؛ نمیفهمم ؛ تکلیف این دل من هم معلوم نیست ؛ معلـــوم نیست عاشقه یا فارغ ؟ درست همون شب که روز بعدش قرار بودسر وسامون بگیرم ؛ تازه همون شب که بعد از چندین سال نور امیدتوی دلم داشت سوسو میزد ؛ درست همون شب باید گذشته ام رهام نکنه انگار اصلا خوش بودن بما حرام شده ؛ نگاهش میکردم ؛ اگر تــرس از دستِ سنگینش نداشتم تنفرم رو با زبون ام میکوبیدم تو صورتش اماحیف ؛ حیف که دستش سنگین بود نامرد ؛ متنفر بودم اما ازکنارم که رد شد مثل همیشه رد بوی ادکلن گرون قیمتش بجا موند ؛ چشمام دور درجایی زد ؛ هنوز هم بوی ادکلنش رو دوست داشتم ؛ دنبال چی داشت میگشت واسه خودش ؟ چرا اجازه داده بخودش که توی خونـــه و زندگی زنی که طلاق داده تجسس کنه ؟ ازش متنفر بودم اما ایـــــن غرورلعنتیش رو دوست داشتم ؛ تصمیم به انجام کاری میگرفت هیــــچ چیزی جلودارش نبود ؛به اون چه ربط داشت که کی الان اینجا بوده ؟ به اون چه مربوط چی میخورم چی میپوشم چیکار میکنم ؟ چیکاره من بود ؟ هیچ کاره ؛ متنفرم ازش ؛از این پیگیری ها و فضولی هاش تنفر دارم ؛ چقدر لذت داشت برای یکنفر مهم بودن ؛ دلیلش رو نمیدونم من آزار و اذیت ؟ غیرت نداشته ؟ نمیدونم هرچیزی که بود بیشرف چـقـدر جذاب اهمیت میداد ؛ چقدر جذاب پیگیر بود ؛ من دیوونه نبودم دیوونه نیستم ؛ من فقط یک زن بودم که یک روز عاشق بوده و حالا از عــــشق روزهای جوونیش متنفر شده من فقط یک زن بودم که از عشق روزهای جوونیش متنفر بود اما هنوز عاشقش بود ؛ دوست داشتم زور داشتـم از خونه ام بیرونش کنم ؛ دوست داشتم واسه همیشه تو همین خونـــــه کنارم میموند ؛ دور دورهاش رو که زد ؛ اومد از کنارم رد شد خیالــــٰم راحت شد که شَرّش داره از سرم کم میشه ؛ گوشه چادرم رو گرفـــــت باصدای بم و مردونه اش گفت ؛ تنِ لَشِتُ جمع کن بلند شو بیا ؛ نبایـد میرفتم نباید میذاشتم من رو ببره ؛دلم میخواست زندگی جدیدم شروع کنم ؛ نباید دلم میلرزید ؛ لرزید ؛کاش علاقه ام از بین میرفت ؛ مشکل اصلی اینجاست که عشق و علاقه هیچوقت بطور کامل از بین نرفته ؛ درون چاه ریخته نشده ؛ فقط در انتهای تلاش و کوشش برای از بین بردن بشر تونست اون رو ته نشین کنه که با اشاره ای باز در وجودش حل میشد ؛ عشقم که به صدا و جذبه لعنتیش ته نشین شده بود باز هم خورد ؛ حـــل شد توی وجودم ؛ برگشت ام به خاطرات ام ؛ برگشتم به شخصیت قبل ؛ قاتل همیشه به صحنه جرم برمیگردد ؛ عاشق به خاطراتش نیز ...

|#مهدی_اقتدار

| بُرشی کوتاه از  .: یوحنا :. |