.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

384

.: یوحنا

.: قسمت پانزدهم 

یک )

رفت دل من رفت دلم پشت سرش رفت . تو یخ بندون دلم یکنفر از گرماش باعث شد آتیش بگیرم . امید بگیرم . خونه جدید . همسایه جدید . آبرو . کم شدن شر سیروس ... چی میخاستم دیگه ؟ لوازم و جا بجا کردم یکم ماهیچه بار کردم . لباس تروتمیز تن مریم کردم . بو اومد . میون همه بو های نا و کثیفی و گچ خیس دیوار بو اومد . بوی نوئی . بویی که خیلی ها هر روز استشمام میکنن و نمیدونن چه لذتی داره . اما من میفهمیدم . نمیدونستم قرار چی بشه اما دوست داشتم تو همون حال میمردم . چون داشت بهم خوش میگذشت بعد از چندین سال . چشمام رو بستم دستم رو باز کردم سر مریم رو گذاشتم روی بازوم . خوابیده بود . چقدر با این لباس های نوش خوشگل تر شده بود ! خیره شدن به نفس هاش . خوش بحالش . خوابیده بدون غصه نون شب و غصه دنیا راحت داره نفس میکشه ... محو نگاه کردنش بودم که خوابم رفت . با صدای در بیدار شدم . با دوباره سیروس باید باشه ول کن نیست این مرد بهش گفته بودم که خالی میکنم جمعه دیگه! بلند شدم چادرم رو سر کردم رفتم دم در و در و باز کردم اماده بودم صدامو ببرم بالا بفهمه که دیگه پشت سرم مرد هست . اما دوتا خانوم بودن . بهتر که نگاه کردم اون پسره هم بود . همونکه صبح اومده بود واسه کمک . دهنم قرص شد . بسته شد . زندگیم راکد بود اما حالا هر روز داره اتفاقات جدیدی میوفته نمیفهمیدم . سلام کردم بهمراه یک تعارف نصفه و نیمه اونهام نه نگفتن و اومدن تو . از ترحم بیزار بودم اما نمیدونم چرا نگاهشون ترحم آمیز نبود ؟ چرا حس میکردم از خودم منن ؟ اومدن نشستن خواستم چایی بیارم خانوم مسن تر گفت پاشو چایی بیار از مادر مادر خواهر خواهر گفتن پسرک فهمیدم خواهر و مادرشن و اما این رو نفهمیدم چرا باید اینجا باشن ؟ چرا آدما تا یه زن مطلقه یا شوهر مرده میبینن یهو میشن مهربون عالم ؟ گفتم الان چهارتا افسوس میخورن بلند میشن میرن . تحمل کردم اما بعد از چند تا پرسش مادرشون از شوهرم پرسید . چندین ساله سکوت کردم هیچکس رو نداشتم براش حرف بزنم . نه شوهر نه خواهر نه مادر نه دوست . همه هم صحبت ام شده این بچه تو شکمم . شروع کردم ماجرا رو گفتم براشون . همه شون میخکوب شده بودن . انگار زندگی نبود زندگی من ! بود دیگه با همه کم و زیادش بود ! بعد اینم که براش تعریف کردم یکم قربون صدقه ام رفت اما برام گریه نکرد . فرق داشت . حرف هاش که تموم شد اذان دادند همه باهم رفتند مسجد موقع مسجد رفتن ام گفتن غذا میگیریم میاریم . من تارف کردم اما نمیدونی چقدر دلم غذا میخواست . یه غذای گرم و خوشمزه . درسته لوازم گرفته بودن برام اما هنوز وقت درست کردن نداشتم . تا رفتند مسجد بلند شدم لباسای مریم رو عوض کردم لباسای خودمم عوض کردم . نمازم رو خوندم با همه کمر دردم جارو رو خیس کردم موکت هارو جارو کشیدم از خاکش کم بشه تمیز تر شه . منتظر موندم تا بیان . بعد از نیم ساعت که کارم تموم شده بود اومدن ...... چه بویی ......... گوشت ......نون.........دوغ ! قابلیت اینکه همه شو بخورم داشتم اما کنترل کردم خودم رو و به اندازه خوردم . سیر شدم . هنوز مست بوی کباب بودم و مزه ریحون و نون سنگک که حرف میزدن . من اصلا نمیفهمیدم چی دارن میگن اینا ؟ مست بودم که رفتند . شکمم سیر شده بود . شکم مریم سیر شده بود . بعد از چندین ماه خواب حمله کرده بود به چشم هام . مریم رو گرفتم تو بغل ام و خوابیدم ... چشمام گرم نشده بود هنوز که در زدن ..... اول فکر کردم خواب میبینم خیالاته . اونها که تازه رفته بودن ! باز در در در ! خواب از سرم پرید کی بود اونوقت شب آخه ؟ نمیزارن آدم یکم بخوابه . مریم رو گذاشتم رو زمین رفتم دم در در رو باز کردم . ماشین نوک مدادیش رو جلوی در دیدم:

- به به ! خانوم خواب بودن ؟ کباب خوردی سنگین شدی ؟ اومدم سبکت کنم . . . 

ادامش رو کی میزاری ؟
منتظرم ....
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی