.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

383

.:یوحنا

.: قسمت چهاردهم

خواهرم هیچ حرفی نمیزد . رفتیم مسجد برای نماز اما همه حال هامون گرفته بود مادرم هیچی نمیگفت ! از مادر بعید بود من جوون بودم قول الکی دادم مادر چرا دیگه قول الکی میداد ؟ مادر جلو نشسته بود من و خواهرمم عقب بودیم . توقع داشتم حرف بزنه اما هیچی نمیگفت سرمو بردنم کنار گوشش گفتم من خامش شدم شما چرا خام شدی ؟ نگاهشم برنگردوند سمتم همونطور که رو به روش رو نگاه میکرد گفت نه مادر ! حق داشتی این زن فرق داره انگار دختر خودمه فاطمه گفت : عه مامااااااااان ؟ مادر صداش هم بلند نکرد با همون تن صدای اروم ادامه داد . راست میگم دیگه مادرجون . نمیبینی دنیاداره چیکار میکنه باهاش ؟ تو غیرتت قبول میکنه هم جنست اینجوری تو این وضعیت باشه ؟ اگه تو خودت بودی دوس داشتی کسی باورت نکنه ؟ نه ! به مادر گفتم حالا فردا میخوایم بریم اسباب کشی کجا ببریم اسبابش رو ؟ گفت دارم فکر میکنم صبر کن !

کل راه تا خونه با سکوت طی شد . رسیدیم خونه هرکدوم رفتیم یک سمت من اتاق خودم فاطمه اتاق خودش مادر هم تو حال نشست روی راحتی . داشتم شلوارم رو عوض میکردم مادر  صدا زد 

+بچه ها؟ بچه ها بیاین 

من در حالی که داشتم شلوارم رو میکشیدم بالا رفتم بیرون فاطمه ام موهاش رو محکم گرفته بود و کش موهاش بین لب هاش بود که اومدیم نشستیم دور هم گفتم بفرمایید مادر در خدمتیم . 

+ببین هم تو هم تو دختر و پسر خود منید . هم خون منید من تا الان براتون کم نذاشتم اما الان میبیبنم واقعا یه فردی نیاز داره میخوام بهش کمک کنم میخوام از شما ها اجازه بگیرم

فاطمه : وا ! مامان چه حرفیه ما خودمونم کمک میکنیم

من : مادر من که خودم پیشنهاد دادم چرا اجازه ؟ همه باهم صبح میریم دیگه

مادر : نه ببینید یه جورایی کمک کردن یا بخشیدن از کیسه خلیفه ست . من معذرت میخوام ازتون ولی میخوام طبقه بالا رو بدم به نفیسه و بچه هاش بشینن 

من : طبقه بالا همینجا رو ؟

مادر : اره میخوام کنار خودم باشن

من : ولی مادر اون واحد که مال کسی بود که زودتر ازدواج کنه بین من و فاطمه 

فاطمه : مامان راست میگه خب خودمون چی ؟

مادر : شما بمن این اجازه رو بدین من قول میدم هر کدومتون ازدواج کرد خودم میرم پیش خاله تون اینجا رو میدم بهش ولی بچه ها یادتون رفت ؟ اون زن جوونه . از اون خونه بره دیگه سقف بالا سرش نیست . رو به من کرد و گفت :

همین تو مادر جون . نفیسه هم سن زنته و اگر زنت که طلاقش دادی الان سقف بالا سرش نداشت راضی بودی ؟

سرمو تکون دادم که نمیدونم . فاطمه هم سکوت کرد . مادر ادامه داد : ببینید شیش ساله شما دوتا میخواین ازدواج کنید نمیشه ! بزارین این بخت برگشته بیاد اینجا بشینه بلکه زندگی شماهام یه تکونی بخوره . مجددا سکوت شد 

مادر پرسید : مبارکه ؟ 

فاطمه گقت مال خودته مامان به هرکس میخوای بده . واقعا بیشتر نیاز داشت و زن جوون نباید بی سرپناه باشه از طرفی ازدواج منم که معلوم نبود منم راضی بودم بلند شدم پیشونیش رو بوسیدم گفتم مبارکه مادر با وجدان . . . 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی