.: یوحنا

.: قسمت سیزدهم 

گفت اسباب اساسیه تو جمع کن هررری . اینجا چه غلطی میکنی با این تیر تخته ؟ نگاهش کردم . شرارت و تکبر از چشماش داشت میپاچید بیرون . چند ثانیه سکوت کردم نگاهش کردم توقع داشت التماسش کنم بگم تورو خدا بهم کمک کن و این حرفا ولی فقط نگاش کردم خسته شد گفت :

- خب ؟

+ شرطت قبوله . . . 

-عه ؟ نه بابا ! گفتم که برمیگردی ولی فکر نمیکردم انقدر زود باشه !

+حالا میبینی که برگشتم 

مطمئن بودم واسم نقشه داشت ! آخه اونو مهربونی ؟ به کارگر ها گفت لوازم رو ببرن توی خونه . گفت سوار شو بریم محضر! واقعا که بهش حاجی حاجی میگفتن اما این حاجاقا هنوز نمیدونست زن باید چهار ماه عده نگهداره !  گفتم حاجاقا چهل روزش تازه گذشته چه برسه به چهار ماه تا قبل از چهار ماه که عقد درست نیست ! یکه ای خورد گفت راست میگی من اصلا حواسم نبود حالا برو تو فعلا تا منم بیام

سرتون رو درد نیارم قبل از تموم شدن چهار ماه متوجه شدم از علی باردارم . این مطلب رو به خانوادش گفتم اما واکنش خاصی نشون ندادن . محسن اما آدم خوبی بود غیر از باباش بود یه چیزایی تو مایه های خود علی بود . بهم گفت نگهش دار هر چیزی ام لازم بود بخودم بگو . حیف مردونگی نداشت جلو باباش وایسه . بعد از گذشت هشت ماه و نیم بچه رو بدنیا اوردم که همین مریم باشه . بعد از اون با محسن ازدواج کردم . با اون اما ...

مادر گفت با اون چی مادر ؟

نفیسه ادامه داد : با اون نتونستم ادامه بدم یعنی در واقع نشد که ادامه بدم پدر شوهرم نخواست . 

بعد از یکسال زندگی با هم از محسن هم باردار شدم . همین بچه ای که الان توی شکممه . نمیدونم چرا . شاید میخاست ضربه بزنه بهم شاید میخواست انتقام بگیره تا متوجه شد که باردارم از محسن گفت باید بندازیش ! نمیفهمیدم چرا ؟ خب اینم نوه اش بود . وایسادم تو روش گفتم نمیندازم گفت تو محسن امم میخوای بگیری ؟ نمیزارم ! من چی میخاستم جز یه زندگی آروم ؟ به هر زوری بود باآشنا بازی و . . . منو طلاق داد محسن ام فرستاد امریکا . قبل اینکه محسن بره خودش برام خونه گرفت ولی وقتی رفت همون خونه رو هم پدر شوهرم ازم گرفت . اینجا هم که میبینین نشستم مال من نیست . یه خرابه ست . متروکه بود اومدم نشستم توش فقط بخاطر اینکه زیر باد و باون و افتاب نباشم . همین 

مامان رو نگاه کردم چشم هاش قرمز بود . خواهرم . خواهرم که مخالف سرسخت بود گیج و منگ داشت نگاه میکرد . صدای اذان مغرب بلند شد از مسجد مادر گفت نفیسه جان من و بچه ها میریم مسجد نماز . شب شام چیزی نزار ما میایم خودمون هم شام میگیریم . نفیسه گفت نه حاچ خانوم زحمت نکشید من خودم یه چیزی درست میکنم مادر گفت از الان نه بیاری رو حرف من نه من نه تو  ! ضمنا شنیدی پسرم چی گفت که ؟  نفیسه رو به من گفت : شما چیزی گفتی مگه ؟ گفتم نه به مادر نگاه کردم مادر ادامه داد . الان و نمیگم طرف صبح اومد خونتون گفت برات جا میگیرم . اماده اسباب کشی باش در و باز نگهداشت بمن گفت بفرمایید آقا . بفرمایید نماز دیر شد خودش هم آخرین نفر اومد بیرون و در و بست و من هنوز تو شوک بودم ! خونه مون کجا بود حالا تو این وضعیت ؟ تو راه مسجد گفتم مادر خوبی ؟ شمام که حرف منو زدی . حالش خوش نبود انگار خودش رو جلوی نفیسه به زور خوب وخوش نشون میداد . نگام کرد گفت حالا میفهمم چرا بی هوا گفتی جا میگیریم برات . هرکس باشه همینو میگه . آخه یعنی چی انقدر سختی کشیده ؟ عجیب بود . خواهرم هیچ حرفی نمیزد . رفتیم مسجد برای نماز اما همه حال هامون گرفته بود .. .