.: یوحنا
.: قسمت دوازدهم
•••••••••••••••
دانشجوی مشهد بود اما تهرانی بودن خونشون نیاوران بود خانواده هامون راضی نبودن خانواده اون میگفتن ما در حدشون نیستیم خانواده منم میگفتن ما در حدشون نیستیم ! اما جوون بودیم گوش ندادیم . علی بعد از ازدواج مون فقط خونه رو از پدرش قبول کرد و خودش وایساد به کار کردن . انتقالی رفت تهران . هم درس میخوند هم کار میکرد . یه موتور داشت که وقت اضافه اش رو با موتور کار میکرد . هربارم میگفتم علی زشته اخه با موتور ! دانشجوی این مملکت با موتور ؟ میگفت کارکه عار نیست خانوم . دوسش داشتم . با جنم بود . ولی اون روز آرزو کردم کاش همیشه کار با موتور عار بود . . .

مادر گفت ": چرا اخه ؟ مگه کار عاره ؟ خب کاره دیگه

نفیسه جواب داد : نه حاچ خانوم عار نیست خودم مشوقش بودم

مادر گفت : بوی ؟ الان دیگه نیستی ؟

نفیسه ادامه داد : چرا من که هستم اما اون دیگه نیست اون تموم شد

-یعنی چی تموم شد ؟

+ شبای دی بود مثل همیشه منتظرش بودم بیاد شام رو کشیده بودم . دقیقا یادمه زنگ زدم بهش گفت بارون زده دارم میام حوله آماده کن . حوله رو هم انداختم رو شوفاژ که گرم باشه میاد سرشو خشک کنه . یکربع شد نیومد . نیم ساعت شد نیومد دلم شور افتاد . هر چقدر به موبایلش زنگ زدم جواب نمیداد گفتم شاید رو موتوره نمیشنوه . باز صبر کردم یکساعت شد نیمد باز خطشو گرفتم جواب نمیداد . بار آخر که جواب نداد گوشی رو خاستم قطع کنم یه نفر برداشت . داد میزد الو الو .... هول شدم قطع کردم . باز زنگ زدم یه مردی گوشی رو برداشت گفتم ببخشید شما ؟ گفت شما ؟ گفتم این موبایل شوهر منه دست شما چیکار میکنه ؟ فکر کردم خفتش کردن گوشیشو ازش زدن . اما صدای اون مرد شبیه دزد ها نبود . داشت آدرس میداد اینجا رو بپیچ چپ . برو بالا ... گفتم آقای محترم شما کی هستی ؟ حرف بزن . گفت خانوم هیچی نگو فقط بلند شو بیا بیمارستان فیروزآبادی و قطع کرد . انگار که یه سطل آب یخ ریختن روم . من این صحنه هارو همیشه تو فیلم ها دیده بودم انگار فیلم بود ؛ نفهمیدم چطوری رفتم بیمارستان ؛ اونموقع هنوز وضعم اینطوری نبود ؛ با آژانس خودمو رسوندم بیمارستان ؛ تصادف کرده بود .....
-آخ .... بمیرم الهی ، با موتور ؟
+بله ؛ ظاهرا بارون که میزنه زمین خیس میشه ؛ از توی اتوبان بسیج داشته میومده خونه که کامیون جلوییش حامل گازوئیل بوده از منبعش نشتی داشته ، اینم پشت کامیون میرفته که بارون نخوره بهش زیاد که کامیون میزنه رو ترمز اینم میزنم رو ترمز ناگهانی گازوئیل هایی که نشتی داشتن زیر چرخش باعث میشن لیز بخوره و با سرعت هشتاد تا از پشت بخوره به کامیون
-وای مادر
مقصر هم خودش بود چون از پشت زده بود؛ البته کامیون هم جریمه شد واسه نشتی اما مقصراصلی خودش بود ؛ اونقدری یادمه که چیزی از سر و صورتش نمونده بود ؛ توکما بود قبلش کار میکرد اما مغزش نه .... هر چقدر نذر و نیاز کردیم خبری نشد . خانوادش منو مقصر میدونستن میگفتن نیاز به کار کردن پسرمون نبود تو وادارش کردی ولی من ... من نگفتم با موتور کار کن . خودش رفت سراغ کار با موتور . خانوادش باهام بد شدن . بعد از یماهی که تو کما بود متاسفانه فوت کرد

- ای وای . مادر بمیره براش جوون بی گناه . خب ؟ 

+خبری از رفتار بد و ... نبود . توی مجالسشون عروسشون بودم و خوب باهام برخورد میکردن بعد از چهلم پدر شوهرم مهریه امم نداد گفت مهریه ات رو نمیدم چون پسرمو ازم گرفتی . مگه چقدر بود مهریه ام ؟ صد و ده تا سکه . گفت نمیدم بهت اما یه راه برات میزارم و اونم اینکه زن پسر کوچیکم شی!یعنی برادر علی که یکسال از خودمم کوچیک تر بود . همون موقع گفتم برو بابا دلت خوشه ها . خداحافظ . بعد از مراسم چهلم از اون خونه رفتم موقع بیرون رفتن با نیش خند بهم گفت برمیگردی گفتم چرا فکر کردی برمیگردم ؟ گفت خواهیم دید خندیدم بهش اما خیلی زود به حرفش رسیدم 

بعد اینکه از خونشون رفتم برگشتم خونه خودمون اما راهم ندادن . بابا با بیرحمی تموم گفت خودت رفتی خودتم بمون نمیخوامت دختری به نام نفیسه ندارم . هرچقدر اصرار کردم قبولم نکردن  .  برگشتم خونه خودمون چند روزی بودم . بعد از یکهفته پدر شوهرم اومد وسایلمو جمع کرد ریخت تو وانت گفت کرایه شم حساب کردم هر جا بگی خالی میکنن خونه رو میخوام بفروشم چاره ای نداشتم . یه زن جوون و بیوه کجا میرفتم ؟ چیکار میکردم ؟ سوار شدم آدرس خونه خوشون رو دادم بردم همونجا جلو در خالی کردم منتظر موندم تا بیان . نیم ساعت بعد از رسیدن من رسیدن . از دور که تو ماشین داشت میومد قهقهه هاشو با پسرش میدیدم .  حالم بهم میخورد ازشون تصمیم داشتم یه مدت بمونم کار کنم خونه بگیرم برم از اونجا . رسید جلو پام ترمز زد . پسرش پشت فرمون بود  . خودش کنار نشسته بود ترمز کرد جلوم اومد پایین با غرور حال بهم زنش گفت و علیکم ! که مثلا چرا سلام نمیکنی؟ گفتم سلام گفت یادم نمیاد بهت گفته باشم برو خونه تا بیام . گفت اسباب اساسیه تو جمع کن هررری . اینجا چه غلطی میکنی با این تیر تخته ؟ نگاهش کردم . شرارت و تکبر از چشماش داشت میپاچید بیرون . چند ثانیه سکوت کردم نگاهش کردم توقع داشت التماسش کنم بگم تورو خدا بهم کمک کن و این حرفا ولی فقط نگاش کردم خسته شد گفت :

- خب ؟

+ شرطت قبوله . . .