.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

377

راستش ؛ ما مردها همه مان بیماریم ؛ همگی هم از دو بیماریِ روحی رنج میبریم ؛ همه ما مرد ها ترسوئیم ؛ همیشه همراهمان ترس از دست دادن را داریم ؛ حالا هنوز طرفمان را نداریم هااما همواره ترس آنرا داریم که نکند همان که دوستش داریم و نداریمش نگاهش به کسی دیگر بیوفتد یا دمی حتی کسی دیگررا بخواهد : نکند اتفاق خاصی بیوفتد که خیالِ داشتنِ همانـــکه خودش را نداریم هم ازدست بدهیم !! اگر خدا به زن ها یک دل داده به مردها هم یک دل داده به همراه یک دلهره ؛ همیشه دلهره داریم که نکند مرغ از قفس بپردشاید برای همین باشد که مدام میپرسیم قبلی را هنوز دوست داری؟؟ کسی دیگر را دوست داری؟قول بده که کسی را جزمن نبینی ؛ قول بده به کسی جز من فکر نکنی حتی اگر من کنارت نبودم ؛ وقتی که درآغوشش آرام گرفته ایم ، لمس دستانش را روی پوستِ تنمان حس میکنیم و حالمان خوب است به ناگاه دلمان میلرزد ، حفره ی قلبمان شروع میکند به بزرگ شدن و ترس به جانمان می افتد که مبادا روزی برسد که نداشته باشیمش و شبی بیاید که بدون دستهایش ، بدون نگاهش و بدون صدایش بمانیم!اینها بچه بازی نیست ققط یک سری ترس های مردانه ست که از زنده بودن احساسات و غیرت خبر میدهد ؛ شما زنها کاش میدانستید همین ترس و دلهره چقدر احساس ناامنی برایمان به ارمغان میآورد! بخاطر همین بعد از هر نوازش و بوسه ای بعد از هر حالِ خوبی با چهره ای نگران و مردمکی لرزان نگاهش میکنیم و یک جمله مشترک میگوییم: آدم باش ! نرو ! همین جاست که بیماری دوممان هم اوت میکند ؛ بیماری دوم ما هم خودآزاری ست : شروع میکنیم به ثبت خاطره، به عکس گرفتن های گاه و بی گاه ؛ در دهنمان ؛ از ابروهای پهن و مشکی اش بگیر تا نیم رخ جذابش وقتی خیره به جاده می راند و تا چشم های سبز روشن اش که به چشم هایم خیره نمیشود ؛ یکبار کافیست بنویسد دوستت دارم یا حتی یک قلب بفرستند ؛ آنوقت ده بار اسکرین شات میگیریم و ده جا سیو میکنیم که نکند پاک شود ! که شب ها قبل از خواب یکبار از رویشان مرور کنیم ضربان قلبمان تنظیم شود بتوانیم بخوابیم ؛ عاشق عطر تنش میشویم و لباسمان را میپیچیم لای پیراهنی که برای شستن کنار گذاشته ست تا لباسمان بوی لباسش که بوی تن اوست بگیرد ؛ که در روز که در کنارش نیستیم دلمان برایش تنگ شد خودمان را بو کنیم : و تمام این کارها را در حالی میکنیم که مطمئنیم همین یادگاری ها یک روزی وقتی که نداریمش دمار از روزگارمان در می آورد، اما بیماریم و کارهایمان دست خودمان نیست! زن است دیگر به قدرِ ما تحمل ندارد، زده میشود از بس در گوشش گفتیم "قول بده بمانی" ، "قول بده جز من نخواهی" ، "قول بده زود برگردی" قول بده فلان ، قول بده بهمان! حالا هم از دست این دو بیماری به دیوانگی رسیده ایم ؛ ما مرد ها دیوانه ایم دیوانه هایی که با دیگران کاری ندارند فقط شبها به جان خودشان می افتند، خاطراتشان را دورشان میچینند و با تماشای هر کدام یک تکه از قلبِ ترک خورده شان می افتد!

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی