.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

375

من خواستن رو جور دیگه ای میدیدم ؛ چیزی غیر از چیزی که بین خیلی ها هست ؛ درک ندارم ؛ از عکس های دونفره ی خوش رنگ و لعاب صفحه های مجازی و  استوری های عاشقانه و لاکچری بازی های تازه مد شده و دوست های اجتماعی و رل های دو روزه و از این قبیل روشن فکری ها چیزی نمیفهمم ؛ من اهلِ عشق و عاشقی های این دور و زمانه نیستم جورِ دیگری خاستن برای من معنی پیدا میکنه ؛ از اینکه مثل یه دکمه آویزون باشم از کسی رو دوست نداشتم ؛ از اینکه رابطه مان و بودنم را بخواهم هر روز یادآور شم ؛ درک نمیکنم وقتی دونفر باهمند منیت یعنی چه ؟ اصلا یعنی که چی مرد تنها و بدون زنش با دوستانش مسافرت برود یا بلعکس زن ؟ چه معنی میدهد زن تفریحش با دوستانش باشد و غر هایش برای عاشقش؟ راستش را بخواهید اصلا من نمیفهمم ؛ در دیدگاه من همه عشق و حال دونفر باید باهم باشد ؛ همینطور ناراحتی و غم و غصه شات  ؛ وقتی دونفر باهمن نمیفهمم چرا من نباید نیم من بشود ؟ منیت مطلق در رابطه رو جز خودخواهی و عدم دوست داشتن نمیبینم هیچوقت تصاحب کردن رو بلد نبودم اما مالکیت رو خوب میدونستم ؛ دونفر مال هم نباشن مالک هم نباشن پس چی باید باشن ؟ از نظرم وقتی کسی رو دوست داری باید اون رو خودت بدونی و خودت رو اون ؛ من وقتی دوست داشته باشم با بند بند وجودمدوسَش می دارم و سیاست و حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخالت نمیدهم ؛ دلم بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد و تقصیر هیچ کس هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود و دلم مشت مشت  لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛حساب کرده بودم یکی از روزهای بهشتی اردیبهشت، دست خانواده ام رو میگیرم و میروم خاستگاری و او چادر سفید گلدار سر میکند و وقتی برایم چایی تعارف میکند،  به صورت سرخ از خجالت و پیشانی عرق کرده اش می خندم و به لپ های گل انداخته و دست های لرزان اش هم : از سکوتش که علامت رضاست میفهمیدم که موافق ست و مبارک باشد! یک مراسم جمع و جور میگرفتیم و میرفتیم سر خانه و زندگیمان. صبح ها که میرفتم سر کار و شبها که برمیگشتم، خانه ی نقلیمان پر بود از جمله های بی تکرارِ یک زندگیِ پر از خوشبختی! میخواستم حتی مرگم هم، غروب یک روز پائیزی و در آغوش او باشد، وقتی برای آخرین بار برایم حسین زحمتکش می خواند و روی چشم هایش را میبوسیدم، میان آخرین نگاهِ دو پلکم محبوسش کنم و دیگر چیزی نبینم و نشنوم و آخرِ کارم هم در آغوش او باشد و به طولانی ترین خواب عمرم فرو بروم. میخواستم اما نشد، او اهل این زمانه بود،طبق مد سال پیش میرفت طبق روشنفکری های زمانه ؛ نباید مالکیت باشد ؛ نباید وابستگی باشد نباید ..... و من همان عاشقی قدیمی را دوست داشتن اهلِ عشق و عاشقی های این دور و زمان نبودم ؛ میدانی ؟ من برای این زمانه نیستم ؛ این مشکل من است جورِ دیگری میخواستمش!

پ ن )

عصر که میشود برایت چای بریزم که از خستگی کارهای روزت کمی فارغ شوی ؛ بعد بخوانم برایت ؛ 

بدان قدر مرا، مانند من پیدا نخواهد شد

که هر کس با تو باشد غیر من، دیوانه خواهد شد

نه ترکم می کند عشقت، نه کاری می دهد دستم

جوان بیکار اگر باشد، وبال خانه خواهد شد

غرورم را شکستی راحت و هرگز نفهمیدی

که «برجی خسته» با پس لرزه ای ویرانه خواهد شد

تو را من زنده خواهم داشت، زیرا عشق من روزی

برای نسلهای بعد ما افسانه خواهد شد...

#حسین_زحمتکش

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی