خالی شده ام ؛ انگار که یکنفر درایو احساسات آدم را فرمت کرده باشد ؛ درایو اصلی ات را ؛ دیگر هرکسی میداند درایو اصلی که فرمت شود دیگر بالا نخواهی آمد ؛ مگر نه اینکه همین احساس به انسان حس زنده بودن میدهد ؟ حالا که درایو ام را فرمت کرده اند احساس میکنم مرده ام ؛ آدم میتواند در زندگی اش بارها بمیرد و باز هم نفس بکشد ؛ اما هیچکس جز خودش نداند که زنده نیست ؛ آدم که میمیرد دیگر آدم نیست ؛ آدم که میمیرد دغدغه هایش هم متفاوت میشود ؛ آدم که میمیرد ؛ دوست دارد روزش زودتر تمام شود و به رخت خوابش پناه ببرد ؛ آدم که میمیرد دیگر حس و حال فیلم دیدن و کتاب خواندن و موسیقی گوش دادن ندارد ؛ آدم که میمیرد نگاهش هم میمیرد ؛ دیگر در احساسات و رفتارهای اطرافیان ریز نمیشود ؛ فکر نمیکند ؛ از اینکه نمیتواند سینما برود ؛ از اینکه نمیتواند رمان بخواند از اینکه نمیتواند حس داشته باشد حسرت نمیخورد ؛ مرده ست دیگر ؛ آدم که میمیرد نمیتواند بخواند ؛ حوصله اش به خواندن نمیرسد ؛ نه رمان ؛ حتی متن های بالای پنج خط ؛ آدم که میمیرد نمیتواند فکر کند ؛ نمیتواند بنویسد ؛ حتی حس نوشتن که روزی با آن آرام میشد هم دیگر ندارد ؛ تنها چیزی که آدم را ارضا میکند خواب ست ؛ تنها چیزی که آدم را به هیجان میآورد همین ست که عقربه های ساعت ؛ ساعت دوازده شب را نشان دهند این بدین معنی ست که جسمت هم چند ساعتی مانند روحت خواهد مُرد و در این دنیا نخواهی بود ؛ همین میتواند حال ادم را تغییردهد

آدم که میمیرد دیگر به ظرافت ها توجه نمیکند ؛ نه که نخواهد؛نمیتواند ؛ نمیتواند دیگر به دوست داشتن فکر کند ؛ دغدغه فکری آدم این نمیشود که چگونه لبخند به لب کسی که دوستش دارم بیاورم ؛ آدم که میمیرد نمیتواند معنی نگاه ها و ابرو بالا انداختن های معشوقش را بفهمد ؛ آدم که میمیرد میشود از همان آدم های سه نسل قبل که دغدغه هایشان صد و هشتاد درجه با دغدغه های دهه نود فرق میکند ؛ غر نمی زنم. منتی هم به سر کسی ندارم. زندگی خودم است. سختی هایش را به جانم می خرم. فقط خواستم دلیل افت کمیت و کیفیت نوشته هایم را برایتان توضیح بدهم ! این روز ها بیشتر دارم میمیرم ؛ این روزها به سمتی میروم که هیچوقت نه خواسته ام نه دوست داشتم که بروم ؛ کاش مسیحی پیدا شود ؛ مسیحی با دمی که بتواند روانِ ناشادم را شاد کند ؛ روان ناشادم را باز زنده کنداین روز ها تنها ادامه میدهم به امید پیدایش مسیح ام