.: یوحنا
.: قسمت یازدهم
••••••••••••••••••••
نفیسه با سرفه ای سینه اش رو صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن ؛
سال نود بود ؛ از طرف دانشگاه واسه سفر دانشجویی مشهد نام نویسی میکردند من هم اسمم رو نوشتم که کاش نمینوشتم ؛ من تک فرزند بودم یه پدر و مارد میون سال داشتم که باهم زندگی میکردیم ساکن همین شهرری بودیم اولش پدرم مخالفت کرد پدرم از همون قدیمی ها بود که فکرش بسته بود نمیذاشت تنها جایی برم اونقدر اصرار کردم و مادرمم اصرار کرد تا تونستم رضایتش رو بگیرم . سفر خوبی بود . تا شب آخر ! شب آخر به دوستام گفتم برای زیارت وداع میخوام برم حرم کسی میاد ؟ اما هیچکس حاضر نشد بیاد و من تنها راه افتادم سمت حرم . از کوچه پس کوچه ها میرفتم دلهره داشتم اما همینکه  رسیدم به خیابون اصلی و چراغ های حرم و دیدم دلم گرم شد .رفتم سر شب نشستم تو حرم تو حال خودم بودم بعد از نماز صبح موقع بیرون رفتن تصمیم گرفتم برم بست شیخ حر عاملی ! بست شیخ حر عاملی جاییه که گنبد آقا تمام قد پیداست نشسته بودم نگاهش میکردم که یه آقای جوونی اومد سمت ام خودم رو جم و جور کردم رفت پشت سرم نشست بدون هیچ حرفی ..... بعد از نماز صبح هنوز حرم شلوغ بود هنوز اونهایی که نماز جماعت خوندن رفته بودن . کمی که گذشت و خلوت تر شد اومد کنارم نشست سلام کرد جواب ندادم ! چه معنی داشت کسی رو نمیشناسم بهش سلام کنم ؟ باز سلام کرد و گفت جواب سلام واجبه ها ! سلام سرسنگینی گفتم و بلند شدم چادرم رو بتکونم که برم گفت زشته تو حرم دنبالت بیام بشین به حرفام گوش کن بعد برو ...... همه چپ چپ نگاه میکردن کافی بود یکی از مربی هامون هم میدید هیچی دیگه ! نمیدونم شاید ترسیدم شایدم ...... 

مادر پرسید شاید چی ؟

نفیسه گفت : شاید 

فاطمه (خواهرم ) با یه سینی چایی اومد توی اتاق نفیسه با خنده و آرامشی که انگار تازه به روح و جونش نشسته بود گفت ممنونم عزیزجان بیا بشین اینجا . مادر گفت : خب میگفتی . شاید چی ؟

نفیسه ادامه داد :

شاید خسته بودم . از زندگی کنار خانوادم خسته بودم من هیچوقت دلم نمیخواست کار کنم هیچوقت دلم نمیخواست و نمیخواد . علایق من اصلا اون کاری که میکردم نبود . 

مادر پرسید : چه کاری ؟

- سبزی پاک میکردم سرخ میکردم بسته بندی شده میدادم اونایی که میخواستن

+ خب 

-علاقه من به رشته روانشناسی بود دوست داشتم روانشناسی بخونم وقت آزادم رو عکاسی کنم زندگی کنم اما زندگی ای که داشتم اصلا شبیه به چیزی که میخاستم نبود

+چرا کار میکردی ؟

-بابام درامد چندانی نداشت بعلاوه شهریه دانشگاه و خرید های شخصی و .... حسابی بار روی دوشش رو سنگین میکرد من کار میکردم از همون کار لااقل خرج خودمو کمی درمیاوردم اگر اونم نبود که هیچی . درس که نمیتونستم بخونم پول جهیزیه ام نداشتم باید میشستم کنار مادرم تو خونه تا موهام مثل دندونام سفید شه

+خب

- شاید از اون وضع خسته شده بودم خاستگار تابحال راه نداده بودم دلم میخاست ببینم چه جوریه ! شاید یکی ام پیدا شدکه جهیزیه نخاست ! و دقیقا همین هم بود نشستم صحبت کرد صحبت کرد صحبت کرد گفتم خب ! گفت برای دوستی نمیخامت برای همیشه میخوامت شماره موبایلت هم نمیخوام شماره خونتون رو  بده بدم مادرم تماس بگیره ! ای که چقدر زبون باز بود ! تونست اعتمادم رو جلب کنه و شماره خونمون رو بگیره ازم . اون روز از هم جدا شدیم و من توی فکر حرف هاش بودم ! رویا بود رویا ! پولدار مایه دار خانواده دار و .... به همه حرف هاش . البته هنوز نمیدونستم راست میگفت یا نه ته دلم هم گرم بود هم سرد . به هیچکس چیزی نگفتم تا اومدیم تهران . 

+عزیز دلم حالا با تمام جزئیات هم نگفتی نگفتی !

-ببخشید سرتون رو درد آوردم . خیلی وقته کسی پای درد و دلام ننشسته بود . بفرمایید چایی تون سرد نشه 

همه مون چایی برداشتیم مشغول خوردن شدیم کسی حرف نمیزد سکوت بود . نفیسه با تن صدای کم شروع کرد : 

عاقبت باهمون آقا ازدواج کردم بماند که چه سختی ها و موانعی داشتم اما ازدواج کردم . دانشجوی مشهد بود اما تهرانی بودن خونشون نیاوران بود خانواده هامون راضی نبودن خانواده اون میگفتن ما در  حدشون نیستیم خانواده منم میگفتن ما در حدشون نیستیم ! اما جوون بودیم گوش ندادیم . علی بعد از ازدواج مون فقط خونه رو از پدرش قبول کرد و خودش وایساد به کار کردن . انتقالی رفت تهران . هم درس میخوند هم کار میکرد . یه موتور داشت که وقت اضافه اش رو با موتور کار میکرد . هربارم میگفتم علی زشته اخه با موتور ! دانشجوی این مملکت با موتور ؟ میگفت کارکه عار نیست خانوم . دوسش داشتم . با جنم بود . ولی اون روز آرزو کردم کاش همیشه کار با موتور عار بود .....