.: یوحنا
.: قسمت دهم
•••••••••••••
خیره شدن به نفس هاش . خوش بحالش . خوابیده بدون غصه نون شب و غصه دنیا راحت داره نفس میکشه ... محو نگاه کردنش بودم که خوابم رفت . با صدای در بیدار شدم اما دیگه نترسیدم . حالا یه مرد پشت ام بود حالا اگه سیروس بود میتونستم هلش بدم بیرون بگم آخر هفته بیا خونتو بگیر حالا اگه همسایه بود نمیترسیدم که آبروم بره یا ... پسره بهم قول داد که منو میبره . هی امون از وقتی که دلت به تن صدای بم مردی گرم میشه . همه جونم گرم شده بود . بلند شم تا قبل از اینکه مریم بیدار شه در رو باز کردم . . .
دو)
حاجی که منو رسوند خونه کلید انداختم رفتم تو ؛ طبق معمول خواهرخونه بود و با مامان داشتن میگفتن میخندیدن ؛ وارد خونه شدم خواهرم گفت ؛ به ! آق داداش گل گلاب ! این وقت روز ؛ شما کجا خونه کجا ؟ اخراج شدن اقا ؟ گفتم ول کن تورو قران حوصله ندارم بیخیال شو نبود ؛ باز ادامه داد ؛ آهان ؛ دیگه عشق و عاشقیه و این صحبتا بی حوصله مو اعصاب ندارم و .... عصبی شدم رفتم تو اتاق در و محکم بستم ؛ سکوت شد ساعت و دستبندمو دراوردم گذاشتم رو میز چشم بندم رو گذاشتم رو چشمم با لباس رو خوابیدم رو تخت ؛ صدای در اومد ؛ نخیر این ابجی ما بیخیال شو نبود ؛ گفتم ارواح خاک اقاجون بیخیال صدای مادر اومد
+چیشده مادر ؟؟ چرا انقد پریشونی ؟ بلند شدم احترام مادر فرق داشت ؛ چشم بندم رو برداشتم
-هیچی مادر میخوام تنها باشم
باز خواهر اومد تو ؛ مادر من ؛ این داداش ما عاشق شده ! مادر باز با متنانتش هیس کشیده ای گفت ؛ رو بمن کرد گفت چیشده مادرحرف میزنی ؟
+هیچی مامان ؛ یه خانومی هست .... کل ماجرا رو براشون تعریف کردم ؛ خواهر دیگه لحن شوخی نداشت ؛ جدی شد گفت
-داداش تو که ساده نبودی اینا همش نقشه ست واسه سرکیسه کردن
+نه این یکی اینجوری نیست ؛ حامله ست یه بچه صغیر ام داره رفتم خونشون ؛ خونش و میخاد صاحب خونه پس بگیره منم ......
مادر جواب داد ؛ توام چی ؟؟
-منم قمپوز در کردم گفتم جامیگیریم برات
باز خواهر اضافه کرد ؛
+برادرشما از بیخ خری یا خودتو زدی به خریت ؟
مامان ویشگونی از رون خواهرم گرفت رو بمن گفت ؛ چرا وقتی نمیتونی کاری کنی میگی پسرم ؟ سرمو به نشونه شرمندگی انداختم پایین ؛ گفت حالا نرو تو خودت ؛ پاشو جمع کن بریم خونشون من ببینمش ؛ گفتم بریم که چی بشه ؟ که شرمنده شه ؟
گفت شما دخالت نکن ؛ قمپوز در کردی حالا میخوای نوش بمونی یا کمکت کنم ؟ گفتم کمکم کن ؛ گفت پس پاشو اماده شو بریم خواهرم باز گفت ؛ مادر من شمام که از این داداش ما ساده تری ؛ کجا بری؟ مادر با ارامش همیشگیش گفت ؛ شما دخالت نکن میای با ما یا نه ؟ سکوتی کرد گفت میخوام ببینم چه حور زنیه که این داداش ما رواسیر خودش کرده ؛ خنده شیطونی کرد بلند شدم بزنمش فرار کرد.... اذیت میکنه ولی عاشق این دیوونه بازیاشم ؛
اسنپ گرفتیم رفتیم دم خونشون رسیدیم دم خونه مادر گفت
-مادر اینجا زندگی میکنه ؟ اینجا که خرابه ست
گفتم مادر یه چیزدیدم که انقدر بهم ریختم در زدیم ؛ خودش اومد جلو در چشماش باد داشت معلوم بود خواب بوده با عذرخواهی وارد خونه شدیم ؛ شرمنده بود همش سرش پایین بود ؛ چادر سرش بود امابزرگی شکمش مشخص بود ؛ دعوت شدیم تو ؛ نشستیم دور هم سکوت حاکم بود ؛ نفیسه گفت خوش اومدین بزارین من برم یه سینی چایی بیارم مادر بلافاصله با اقتدار خودش گفت شما نه ؛ شمابشین به خواهر اشاره کرد پاشو برو یه سینی چایی بیار ؛ خواهر چپ چپ نگاه کرد مادر گفت پاشو دیگه مادر ؛ همونجوری که داشت میرفت نفیسه گفت عزیز جان ؛ آب کتری جوشه تازه برداشتم از رو آتیش استکان و چایی هم تو اون کابینت اخری ست ؛ خواهر که رفت مادر گفت اسم این دخترمون چیه مادر ؟ گفتم نفیسه خانم هستن ؛ مادر ادامه داد ؛ به به نفیسه خانم گل ؛ نفیسه جان چند ماهته ؟ نفیسه شروع کرد به حرف زدن با صدای اروم گفت شیش ماهمه ؛ مادرگفت شوهرت کجاست عزیز دلم ؟ نفیسه سرش رو انداخت پایین ؛ مادر ادامه داد ؛ لازم به خجالت نیست عزیزم ؛ منم مثل مادرت پسرمم جای برادرت ما اینجاییم که کمکت کنیم ؛ بگو بهم قضیه چیه ؟ نفیسه با سرفه ای سینه اش رو صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن ؛
سال نود بود ؛ از طرف دانشگاه واسه سفر دانشجویی مشهد نام نویسی میکردند من هم اسمم رو نوشتم که کاش نمینوشتم ؛ ......