.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

367

دوست داشتن ما که مینویسم هم داستانیست برای خودش ؛ تابحال اورا نه بوسیده ام نه در آغوش گرفته ام در دنیای واقعی ؛ نه اینکه نتوانم یا عرزه ی هم آغوشی نداشته باشم ؛ نه ؛ شد که در جاده تنها باشیم و فرصت برای هرکاری بود ؛ نخواستم ؛ نخواستم که بتوانم ؛ خواستم که نتوانم ؛ اخلاقیات و دغدغه هایش برایم عجیب بود ؛ بین این همه دوستی ها با چاشنی هم خوابی و هم آغوشی این من بودم که به شیوه خودم دوستش داشتم ؛ شاید آن زمان که از هر کس و ناکسی متنفر شدم احتیاج داشتم در آغوشش گم شوم و نیاز داشته باشم دست هایش میان موهایم گم شود من نیاز لطیف خویش به در آغوش کشیدنِ لطافت دختری مهروی را نمیتوانم انکار کنم، نمیدانم چرا سعی میکنم این نیاز را سرکوب کنم ؛ چرا میخواهم فرار کنم ؛ چرا گریز، وقتی چنین نیازهای زیبا و دوستداشتنیای وجودم را احاطه کردهاند. زندگی مگر جز پاسخ به همین نیازهاست؟ یکی نیاز به خدا دارد و خدایی میآفریند و با او عشقبازی میکند، یکی نیاز به دیده شدن دارد و از چشمها نردبانی میسازد برای رسیدن به قلههای شهرت و اشتهار. یکی نیاز به نبودن دارد، نیاز به بینیازی، و خودکشی میکند... هر کس نیازهایی دارد در هر حال و در جهت برآوردن همان نیازها حرکت میکند و میدود. من نیز نیازی پررنگ را امروز در زندگیام حس میکنم. آغوشی میخواهم به وسعت تمام زندگیام که در بیآغوشی گذشت. این نیاز، از آن دست نیازهای زیرشکمی که در هر دکانی پیدا میشود نیست. خیر، به هیچ وجه، هرگز، اصلا و ابدا. نیازی است به فنا، به فنای فیالآغوش. من الخلق الیالآغوش. نیاز به آغوش در عین حال فرار از آغوش ؛ میدانی چه میگویم ؟ 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی