.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

366

.: یوحنا
.: قسمت نهم
•••••••••••••
در و زدم بهم و اومدم بیرون ؛ عجب قپی ای اومدم ! جام کجا بود حالا ؟ پولم کجا بود که جا بگیرم من اخه ؟ نشستم تو ماشین ؛ حاجی گفت چیشد ؟ سکوت کردم ؛ بدجوری حالم بد بود ؛ خندید ؛ گفت تازه شدی مثل خودم ؛ گفتم حاجی میشه برم خونه ؟ حالم خوش نیست ؛ باز خندید ؛ دوباره نپرسید فقط رفت باز منو جو گرفت ! د اخه پسر خوب بابات خوب ننت خوب قول الکی دادن به زن بدبختت چی بود دیگه ؟ اون زن الان دیگه خواب و خوراک نداره که کاش هیچوقت از آشپزخونه بیرون نمیومدم ... نمیفهمیدم هم پشیمون بودم از قول الکی ای که دادم هم نمیتونستم بیخیال شم .تا خونه تونستم خودخوری کنم فقط رسیدم خونه بدون سلام و علیک رفتم تو اتاق در هم بستم . . . 

یک ) دم دمای اول صبح در زدن ! کسی نمیومد دم در خونه من ! حتما سیروسه اومده باز غر بزنه که کی خونه رو خالی میکنی ؟ چادرم و سر کردم رفتم دم در . در رو که باز کردم همون جوونی که اون روز هلم داد  با کلی خرت و پرت پشت در بود اول فکر کردم واسه صدقه ست و جبران با خودم گفتم حتما حاجی رفته بهش گفته گفتم کی داده ؟ اشاره کرد سمت ماشین نگاهش کردم خودحجی بود ! دست از پا نمیشناختم کلی گوشت و مرغ و خوراکی و لباس تمیز ... بدم اومد یه لحظه از خودم . من فقیر نبودم من بد آورده بودم فقط اگر اون اتفاق نمیوفتاد ... نشستم نگاش میکردم ازم میپرسید هرچیزی رو کجا بزاره ؟ جوون چشم پاکی بود ازش دلگیر بودم اما خوشم اومد نجیب بود همه جابجایی ها رو کرد و اومد بیرون مشغول تکوندن لباساش شد که بازدر زدن رفت سمت در که بازش کنه من نذاشتم .  امروز آخرماه بود حتما باز سروکله سیروس باید پیدا میشد فرستادمش تو آشپزخونه . همینجوریش پشت سر ما حرف هست چه برسه به اینکه یه مرد هم باهام ببینن . سیروس بود خود نامردش باز اومد شروع کرد داد و بیداد کردن ! نمیدونم چرا انقدر چشمش ب این خرابه ست ؟ دردش نمیفهمیدم یه بار میگفت تخلیه ! گمشو بیرون ! یه بار میگفت زنم شو ! آدم چطور میتونه با ناموسش اونطور صحبت کنه ؟ لحن اینبارش فرق داشت از یکسال پیش هم گفته بود هرکار میکنم تا اخر همین ماهه . اما من پول یه شیشه شیر ام نداشتم چه برسه به خونه!باید انتخاب میکردم . بین بدبخت شدن این بچه تو شکمم و مریم یا اینکه بشم زن دوم یه سیبیبل کلفت ! حداقل اون موقع غصه سرپناه نداشتم تصمیمم رو گرفتم اما نمیخاستم اون روز بگم پررو میشد من ضعیف تر میشدم بنا رو گذاشتم به همون جمعه روز اخر مهلت . یکم آروم شده بود داد و بیداد هاش ته کشیده بود . کم کم حرفاش بوی رفتن میداد داشتم تحمل میکردم که یک آن اون پسره احمق اومد بیرون ! همه چی خراب شد با قولدوری واساد جلو سیروس اولش ناراحت شدم میخاستم بگم به تو چه آخه پسرک نفهم اما دهنم رو بست . تا اومدم بگم شما دخالت نکن من خودم حلش میکنم سیروس پرسید آقا کی باشن ؟ سینه های ورزشکاری و تختش رو داد بالا با اخم مردونه اش گفت شوهرشم !!!! دهنم بسته شد ! چه حسی ! حس میکردم خوشبخت ترین زن دنیام . سکوت کردم . مرد بود مثل من نبود منه الان حسابی داغون بودم کوچکترین دادی که سرم میکشیدن بهم میریختم اما اون مرد بود وایساد تو روی سیروس . یک لحظه پشت ام گرم شد . لذت بردم از عمق وجود لذت بردم . با حاضرجوابی سیروس و پیچید بهم در حدی که موقع رفتن فقط لبخند زد . دلم میخاست برم بغلش کنم انقدر فشارش بدم فشارم بده که تموم خستگی هام مشت مشت بزنه بیرون . اما خوشیم دوامی نداشت . دو تا نره غول . دعوا . داد و بیداد . همسایه های فضول ! فاتحه ی آبروی داشته و نداشته ام رو خوندم . کاش از اول قبول نمیکردم کمک کردنشو . کاری از دستم برنمیومد نشستم سرجام . همون گوشه ی پله دومی شروع کردم به غرزدن . چرا اومدی بیر ون و .... منتظر بودم واکنشی نشون بده چیزی بگه اما هیچی . فقط گفت ابجی اشکات و پاک کن یه جا میگیرم برات دست خودم نبود نمیدونستم این لحظات واقعیه یا نه ؟ همه چیز یادم رفت در یک ثانیه . اشکام و پاک کردم رفتم جلوش گفتم چی میگی ؟ جدی جدی راست میگی ؟ منو میبری از اینجا ؟ کفت اره بابا غصت چیه ؛ جمع و جور کن اماده شو واسه اسباب کشی ؛ در وزد بهم و رفت ! رفت دل من رفت دلم پشت سرش رفت . تو یخ بندون دلم یکنفر از گرماش باعث شد آتیش بگیرم . امید بگیرم . خونه جدید . همسایه جدید . آبرو . کم شدن شر سیروس ... چی میخاستم دیگه ؟ لوازم و جا بجا کردم یکم ماهیچه بار کردم . لباس تروتمیز تن مریم کردم . بو اومد . میون همه بو های نا و کثیفی و گچ خیس دیوار بو اومد . بوی نوئی . بویی که خیلی ها هر روز استشمام میکنن و نمیدونن چه لذتی داره . اما من میفهمیدم . نمیدونستم قرار چی بشه اما دوست داشتم تو همون حال میمردم . چون داشت بهم خوش میگذشت بعد از چندین سال . چشمام رو بستم دستم رو باز کردم سر مریم رو گذاشتم روی بازوم . خوابیده بود . چقدر با این لباس های نوش خوشگل تر شده بود ! خیره شدن به نفس هاش . خوش بحالش . خوابیده بدون غصه نون شب و غصه دنیا راحت داره نفس میکشه ... محو نگاه کردنش بودم که خوابم رفت . با صدای در بیدار شدم . . . 

خیلی داره جالب میشه منتظر ادامه داستانم :)

میشه قسمت ده یوحنا رو زودتر بزاری ؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی