.: یوحنا 

.: قسمت هشتم

•••••••••••••

 بهش گفتم سرکوچه منتظرت میمونم برو تو کمکش کن وسایلش رو جا به جا کنه ; خودم موندم بیرون منتظر ...

دو) صبح حاجی اومد دنبال ام ؛ تانشستم تو ماشین گفت هرچی میگم میگی چشم صداتم در نمیاد ؛ نمیفهمیدم چی شده بود ؟ یه سری خرید کرد رفتیم دنبال دخترش به اسم خواهر من لباس زنونه گرفت چند دست هم لباس بچه گانه گرفت رفتیم پایین شهر تو کوچه پس کوچه ها جلوی یه خونه پارک کرد گفت ببر تو ؛ براش جابجا کن من منتظرتم بیرون ؛ در خونه رو زدم یه خانومی اومد جلودر سرمو انداختم پایین ندیدمش گفتم این ها رو حاجی داده گفته بیارم براتون زیر چشمی نگاهش کردم نگام کرد گفت حاجی ؟ کدوم حاجی ؟ اشاره کردم به ماشین اومد بیرون از خونه نگاهی انداخت ؛ با سرسلامی کرد ؛ همون بود ؛ همون زن دیروزی ؛ حدسم درست بود حاجی رفته بود تو نخ زنه ؛ چیزی نگفتم لوازم رو بردم تو ؛ نشسته بود لب پله در ورودی ؛ گفتم اینها رو کجا بزارم ؟ گفت تو آشپزخونه بردم تو اشپزخونه ؛ تاریک بود تاریک بود ؛ هر کدوم از کلید ها رو زدم برق روشن نشد پرسیدم برق آشپزخونه کجاست ؟ گفت برق نداریم بزارین همونجا ؛ در یخچالش رو باز کردم بوی یخچالش خورد تو صورتم ؛ چه بوی گندی ؛ گرم بود مشخص بود خیلی وقته که یخچالش خاموشه ؛ لوازم و جا به جا کردم لباسام حسابی خاکی شده بود ؛ اومدم بیرون توی حیاط شیر لب حوض روباز کردم دستام رو شستم با خیسی دستام لباسام رو تکوندم با لحن مسخره ای گفتم چطوری اینجا زندگی میکنین شما ؟ جواب نداد لبخند تلخی زد خودم خجالت کشیدم ؛ در خونه رو زدن ؛ رفتم سمت دربا صدای اروم گفت شما نه ؛ خودم باز میکنم ؛ شما برو تو آشپزخونه ؛ گفتم شاید حاجی باشه ؛ انگشتش رو گذاشت رو بینیش گفت هیس ! شایدم نباشه ؛ اینجا تو محل همینجوری رو من زوم هست اگه همسایه باشه یه مرد هم با من ببینه که دیگه هیچی ؛ اگه حاجی بود میگم بیاین بیرون با شرمندگی عذر خواهی کرد و رفتم توی آشپز خونه اما از پنجره نگاه میکردم ؛ چادرش رو کشید بالا در رو بازکرد ؛ یه مرد چارشونه سیبیل کلفت با کلاه شاپو به زور اومد تو با خودم گفتم به به ! حاجی رو چه فاحشه ای ام دست گذاشته ؛ سیبیل و ببین ! مرد با تنه ای به تن زن به زور وارد خونه شد ؛ زن بعد از ورود نگاهی به بیرون از خونه انداخت که کسی ندیده باشه زود در رو بست ؛ دنبال مرد وارد حیاط شد مرده پاشو گذاشت لب حوض باد انداخت تو غبغبش و گفت : جم و جور کردی ؟ معمار از جمعه میخاد کارشو شروع کنه ؛ زن جواب داد ؛ آقا سیروس تورو خدا ؛ بابا من بچه دارم همین خرابه ام نداشته باشم که هیچی ؛ غیرت نداری شما؟ بابا منم مثل ناموست نکن ؛ مرد عصبی شد داد زد بسه دیگه ناموس ناموس بهت گفتم ناموسم شو صیغم شو حواسم بهت هست خونه میگیرم برات خانوم خودت بشی زن گفت ارومتر تورو خدا ؛ من دلم گیر کسی دیگه ست چجوری زن ادمی بشم که دلم باهاش نیست ؟ مرد که از ضعیف بودن زن لذت میبرد باز داد زد پس برو گوشه خیابون بکپ ؛ چقد سیریشی تو ؛ برق و آب و گازت و قطع کردم بازم نمیری ؟ هی روتو برم والا ؛ طاقت نیوردم ؛ چقدر ظلم ؟ از آشپزخونه اومدم بیرون گفتم ؛ هوی یارو؛ چه خبرته مگه نمیبینی میگه اروم ؟ پشتش بمن بود برگشت سمت من گفت به به جناب رابین هود ! اقا کی باشن  ؟ زن اومد حرف بزنه بدون فکر قبلی گفتم شوهرشم درست صحبت کن با ناموس من ؛ برگشت سمت زن گفت خانوم ازدواج کردن ؟ مرحبا ؛ باز برگشت سمت من گفت جناب شوهر ؛ این ملکی که زنت توش نشسته مال منه زنتو جمع کن میخوام بکوبم خونمو ؛ گفتم خیل خب داد نزن خونه ات پنج شنبه تحویلته ؛ هررری ؛ خندید گفت ؛ نه ! خوشم اومد ؛ جناب شوهر از اون جنم داراست رفت سمت در گفت تا جمعه رفتین که رفتین نرفتین این خونه رو روی سر اهلش خراب میکنم بلافاصله گفتم مرد این غلطا نیستی زحمت و کم کن ؛ نیش خندی زد گفت واسه غسل جنابت ام میری مسجد جناب همسر ؟ خاستم برم سمتش که زن جلومو گرفت گفت بسه تورو خدا بسه ؛ مرد با صدای قهقهه در رو بست ورفت ؛ زنه بدبخت نشست لب پله با صدای درمونده گفت مگه نگفتم بیرون نیا ؟ چرا خونه خرابم کردی؟ مگه من صدقه خاستم ازت ؟ من یه شیشه شیرخشک خاستم فقط نه اینکه ...گفتم نمیومدم که چی ؟ که زن این الدنگ بشی یا آواره کوچه خیابون ؟ گفت هرچی میشدم به خودم مربوط بود الان چی ؟ الان باید تا جمعه اواره شم کجا برم ؟ گوشیم زنگ خورد حاجی بود ؛ برداشتم گفتم الان میام حاجی ؛ صبر نکردم جواب بده گوشی رو قطع کردم؛ به زنه گفت بیخود غصه نخور تا جمعه یه جا برات پیدا میکنیم از این خراب شده میبرمت ؛ فکر میکردم از اون زن خراب هاست خراب بود ؛ خودش نه زندگیش خراب بود ؛ به غیرت ام برخورد ؛ گفتم ابجی اشکات و پاک کن یه جا میگیرم برات ؛ اشکاش و پاک کرد اومد جلوم گفت چی میگی ؟ جدی جدی راست میگی ؟ منو میبری از اینجا ؟ کفت اره بابا غصت چیه ؛ جمع و جور کن اماده شو واسه اسباب کشی ؛ در وزدم بهم و اومدم بیرون ؛ عجب قپی ای اومدم ! جام کجا بود حالا ؟ پولم کجا بود که جا بگیرم من اخه ؟ نشستم تو ماشین ؛ حاجی گفت چیشد ؟ سکوت کردم ؛ بدجوری حالم بد بود ؛ خندید ؛ گفت تازه شدی مثل خودم ؛ گفتم حاجی میشه برم خونه ؟ حالم خوش نیست ؛ باز خندید ؛ دوباره نپرسید فقط رفت ......