.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

362

محک را عاشق شوی آخر تنهایت میکند ؛ بام محک رفتی تا بحال ؟ بام محک جاییه که میتونی دور از شهر و آدم هاش خلوت کنی ؛ نشسته بودیم پشت نردهکنارش ایستاده بودم. دستش را گذاشته بود روی شانه ام که تعادلش حفظ شود. نگاه می کرد به شهر. ساکت بود. من هم.هیچ کدام دلمان نمی آمد این سکوت را بشکنیم. تنها چیزی که آدم را در ساعات خطرناک آخر شب به بعد میتواند آرام کند سکوت ست سکوتی همراه صدای جیزجیز سوختن سیگارت ؛ ساعت های آخر شب  بود و هیچ کس اطراف مان نبود. سوز سرما هم رفته بود توی جان مان. چسبیده تر به هم بودیم. سیگاری آتش زدم. دستم را دور کمرش حلقه کردم. دستش را از روی شانه ام برداشت. این بار من سرم را روی شانه اش گذاشتم. مثل طفل راه گم کرده. مثل یک بچه خسته از بازی های روزانه با هم سن و سالان اش که به مادرش پناه میبرد پناه بردم به شانه هایش از خستگی زندگی بین مردمانی که نقاب میزنند چشمانم را بستم.گفت: "به نظرت الان چند نفر توی این خونه ها عاشق همدیگه ن ؟ چند نفر دارن خیانت می کنن ؟؟چند نفر دارن دعوا می کنن. چند نفر دارن می رقصن. چند نفر خوابیده ن، چند نفر دارن عشقبازی می کنن؟ سرم را از روی شانه اش که برداشتم نگاهم کرد. ایستادم پشت سرش. این بار دستم را از زیر دستانش جلو بردم و دور شکمش حلقه کردم و چانه ام را گذاشتم روی شانه اش.عطر گردنش پایم را شل کرد. دوست داشتم ببوسمش. اما نمی شد. اجازه نداشتم. گفته بود که بوسه خط قرمزش است. گفته بود بوسه طعم دارد. هویت دارد. مشخصه دارد. منحصر به فرد است. تو می توانی همه را یک جور در آغوش بگیری. دستش را بگیری. با او قدم بزنی. اما نمی توانی همه را ببوسی. بوسه تعهد میآورد هر کسی هم که تو را می بوسد جای بوسه اش تا ابد می ماند. با هیچ بوسه ی دیگری پاک نمی شود. هست. مادامی که تو هستی. گفته بود بوسه خط قرمزش است. گفته بود اگر نمانی، اگر نمانم، این بوسه ها تن و روح مان را می خورد. جایش می ماند روی اندوه مان. روی لبخند مان. روی راه رفتن و نشستن مان. گفتمنمی دونم، ولی این رو می دونم که الان هیچ کدومشون نمی دونن دقیقا تو چه وضعیتی هستن، که حال واقعی شون چیه، الان کجان و دارن چی کار می کنن."گفت: خودت چی؟ می دونی الان  ما تو چه وضعیتی هستیم؟ یکه خوردم. چه سوالی !! من ؟؟ من هم نمیفهمیدم چه آرامشی دارم با این که خودم به این سوال فکر کرده بودم. نمی دانستم اسم رابطه مان را چه بگذارم. بود و نبود. می شد و نمی شد. مال هم بودیم و نبودیم. دو آدم جدا بودیم که در همدیگر زندگی می کردیم. بدون آینده ای و گذشته ای. هر چه بود "حال" بود. پیدا نبود دیدار بعدی هم هست یا نه. نه به خودمان مطمئن بودیم و نه به روزگار. ادامه می دادیم تا جایی که پیشامدی رخ ندهد. بودیم و بودن مان کافی بود. دهانم را تقریبا چسباندم به گوشش که از زیر شال زرشکی اش بیرون آمده بود. گفتم: گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده..."گفتم به موهات قسم دوستت دارم لا اقسم بهذا الشعر

هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی خالصترین و راستترین قسمی که میخورم قسم به تار موهای زنی باشد.
خودش رو جدا کرد ازم نگاهش نکردم. برگشتم به طرف ماشین. نشسته بود تو ماشین ؛ دیرش شده بود .....

پ ن یک )

- مهدی این پالتو قشنگه بخرم؟

+ نه! این جیب داره، دستات بدعادت میشن.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی