.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

361

.: یوحنا 

.: قسمت هفتم

•••••••••••••

یعنی چی؟آخه چطورمیشه؟انقدرگرفتارهم تواین شهرهست؟فکرمیکردم گرفتاری هابرای توفیلمهاست؛جلویبغض ام روسخت میتونستم بگیرم؛چای روبه زورخوردم؛کفشام روپوشیدم وازخونه زدم بیرون؛ازبوی ناوکثیفی داشت حالم بهم میخورد؛فریباباززنگ زد اعصابم خورد بود دیگه چی میخواست من نمیدونم جوابش رو ندادم چند دقیقه فقط سرم رو گذاشتم روی فرمون و فقط فکر کردم به اینکه فرش زیر پای بچه های من باید ابریشم باشه فرش زیر پای یه مادر و بچه موکت کر کثیف ؟ به اینکه دغدغه دختر من باید لنز دوربینش باشه و دغدغه یه زن بچه دار اینکه شب چی بده بچه اش بخوره اینکه زن و بچه من باید از چاقی بیش از حد رژیم بگیرن و یکی هم پایین شهر دنبال یه لقمه نون که یه لایه گوشت زیر پوستش جمع شه از ریخت و قیافه نیوفته .... حالم بد بود ماشین و استارت زدم رفتم سمت خونه . فردا باید فکری به حال این زن و بچه کنم نمیشه اینطوری ....

یک ) در رو براش باز گذاشتم اومد تو جوری نگاه میکرد که انگار اومده کجا ! اینجا هم محل زندگی بود دیگه حالا نه مثل قصر شما اما بود سقف داشت کتری کوچیک یکم آب داشت گذاشتم رو پیک نیک اومد نشست تو اتاق نور آسمون دم غروب هنوز اجازه میداد حرکاتش رو ببینم با تعجب به در و دیوار نگاه میکرد زیاد منتظرش نذاشتم رفتم با دوتاچایی سراغش چاییش رو خورد و بدون خداحافظی رفت کفشش رو پوشید و از خونه خارج شد چند باری گفته بودم که برای امشب چیزی ندارم نمیدونم شاید رفته بود چیزی بیاره برام از تو ماشین خداحافظی نکرد چون ! با چادر نشستم لب پله نگاهم به در بود آخ چقدر میچسبید اگه یه کم خوراکی میاورد برام خودمم گرسنه بودم سینه هام شیر نداشت بدم مریم نشستم نیومد نشستم نیومد نشستم نیومد کم کم روشنایی غروب تاریک شد خونه برق نداشت اما چراغ داخل کوچه از لای در میتابید تو ردش رو گرفتم رفتم دم در . نبود . ماشینش سرجاش نبود حتما فرار کرده کی تو این خراب شده میمونه آخه ؟ خاک قند های ته قندوق رو خالی کردم تو کتری آب قندآب درست کردم رفتم سراغ مریم که بخوابونمش نماز مغرب و عشا هم هنوز نخونده بودم ساعت نداشتم اما یکساعت پیش بود که صدای اذون اومد گمون نکنم قضا شده باشه تصمیم گرفتم مریم رو بخوابونم نماز بخونم خودمم بخوابم تا فردا برم سراغ یه مقدار پول . . . 

دو ) بعد از اینکه بابای حاجی با زن غربتیه رفتند من هم در مغازه رو بستم و رفتم سمت خونه قرار که کنسل شده بود و منم حوصله نداشتم باباهم که نبود رفتم خونه لخت شدم سرمو گذاشتم رو بالشت تا اومد چش م گرم شه گوشیم زنگ خورد . یه جوری که خواب از سرم نپره یکم لای چشم هامو باز کردم از خط حاج عبدالله ( بابای حاج اصغر ) بود چی میخواست بگه ؟ حتما چرا زود رفتی ؟ در و خوب قفل کردی یا نه ؟ همین شروورادیگه سایلنت کردم سعی کردم بخوابم باز زنگ زنگ زنگ خواب ام بهم خورد سرم درد گرفت بلند شدم جوابشو دادم اما هیچ چیزی از اونها که توفعش رو داشتم نگفت فقط گفت فردا میام دنبالت نیا مغازه ! اونقدری خوابم میومد که به این فکر نکردم چرا ؟ یا حتی بخوام ازش بپرسم چیزی شده ؟ 

صبح روز بعد

سه ) با محمد ( کارمند اصغر ) شب پیش هماهنگ کردم صبح رفتم دنبالش رفتیم سمت مولوی یه بسته دوازده تایی پوشک بچه گوشت مرغ شیر آب معدنی تخم مرغ روغن برنج و ... هرچیزی که فکرم میرسید براش خریدیم بعد از اون رفتیم سراغ فریبا ( دخترم ) رفتیم بازار به بهونه خرید برای خواهرمحمد برای تولدش بردیمش و چند دست لباس زنونه راحتی و مجلسی هم گرفتیم برای لباس بچه فریبا رو نبردیم شک میکرد رسیدیم جلوی در خونشون نرفتم تو به محمد گفتم لوازم رو ببره تو نخواستم نگاهش بمن بیوفته ممکن بود شرمنده شه منتظر موندم آخرین پلاستیک مواد غذایی رو که داشت میبرد از ماشین بیرون بهش گغتم سرکوچه منتظرت میمونم برو تو کمکش کن وسایلش رو جا به جا کنه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی