.: یوحنا 

.: قسمت ششم 

•••••••••••••

خودم رفتم بیرون مغازه چندنفری که دورش بودن رو متفرق کردم نشستم کنارش با اضطراب به سرتا پای زن نگاه میکردم نکنه بلایی سرش اومده باشه رسیدم به صورتش چه صورت ماهی داشت رنگ و روش رفته بود اما خیلی ماه بود گفتم یاد دختر خودم افتادم نگاهش کردم نمیدونم چطور این پسر نادون دلش اومده همچین کاری کنه ازش معذرت خواهی کردم گفتم دخترم پاشو من میرسونمت گفت نه نمیتونستم همونجوری رهاش کنم خورده بود زمین بچه کوچیک داشت به خانمی که بالای سرش بود گفتم مراقبش باشید من برم ماشین بیارم 

یک )

بلاخره به خجالت خودم غلبه کردم راه افتادم سمت بازار ؛ مغازه به مغازه نگاه میکردم ؛ توی مغازه هایی که جوون بودن نمیرفتم ممکن بود راجبم هر فکری بکنـن ؛ خسته بودم ؛ هیچی ؛ حتی پونصد تومن واسه خرید یه نون هم نداشتم قیدش رو زدم اومدم برگردم یه مرد تقریبا مُسن دیدم تو مغازه نشسته پشت میز سرش رو میز بود از سفیدی موهاش فهمیدم جوون نیست حاجیه ؛ این آخرین مغازه ست میرم رو میندازم بعدش هم میرم خونه ؛ رفتم تو مغازه فکر کنم خواب بود اصلا حرف بدی نزدم ؛ یه نوجون که فکر کنم پسرحاجی بودنشسته بود تو مغازه ازش کمک خاستم کاش مثل بقیه توجه نمیکرد اما توهین کرد گفت برو بیرون و ... بدم اومد ؛ یه چیزی تو وجودم گفت نرو ؛ وایسا ؛ وایسادم حاجی رو صدا کردم اما بیدار نشدپسره ی بیشعور بلند شد اومد هٌلم داد بیرون کفش ام به سنگ ریزه های اسفالت گیر کرد خوردم زمین ؛ ضعف داشتم نمیتونستم تعادلمو آنچنان حفظ کنم ؛ چشمام باز داشت سیاهی میرفت تو همون حالت نشستم چند دقیقه حالم جا بیاد ؛ یوقت دیدم از در مغازه همون حاجی که خواب بود اومد بیرون با چشمای پف کرده مدام منو نگاه میکرد برانداز میکرد میگفت چیزیت نشده ؟ ازم عذرخواهی کرد ؛ چه پیرمرد خوبی بود ؛ گفتم نه چیزیم نیست خواستم بلند شم برم گفت میرسونمت ! از خدا چی میخواستم ؟ بدنم درد میکرد هیچ خسته ام بودم منتظر شدم اومد سوارم کرد توی راه هیچ حرفی نزدم پشت چراغ قرمز ایستاد داروخانه اونور خیابون باز بود زیر لب گفتم پچه ام گرسنه ست کاش پول داشتم براش شیر خشک میخریدم توقع داشتم ماشین رو بزنه کنار اندازه یه قوطی شیر خشک بهم کمک کنه اما هیچ واکنشی نشون نداد ؛ منم پی ش رو نگرفتم ؛ ماشینش از این خارجی ها بود از اینا که انگار توی کشتی نشستی ؛ شیشه ها بالا بود کمترین صدایی نمیومد تو ؛ چقدر آرامش داشت بعد از اون همه شلوغی روز ؛ کم کم آدرس رو میگفتم و بدون حرف اضافه ای به خونه نزدیک شدیم ...

همین جاست ؛ نگهدارید ؛ سرکوچه گفتم نگهداره ؛ همینطوری تومحل حرف بود پشت سرم چه برسه با یه پیرمرد هم بخوام برم تو خونه ؛ گفت بزار من بچه ات رو میارم ؛ گفتم مگه میخواین بیاین تو ؟ نگاهی کرد گفت ایرادی  داره ؟ روم نشد بگم آره ! گفتم نه ایراد نداره فقط من میرم مریمم میبرم در و باز کردم میرم تو باز میزارم شما حواست باشه کسی نیاد بیاین تو باشه ای گفت و پیاده شدم و مشغول پارک کردن ماشینش شد ...

سه

شاید پسره راست میگفت اینا همه شون مثل همن اما نتونستم ازش بگذرم ؛حتی اگرمثل دیگران بود و پولدار بود وازهمین راه امرار معاش میکرد ؛ درست نبود تو همون حال ولش کنم برم سوارش کردم ادرس میداد میرفتیم پشت چراغ وایسادیم گفت شیرخشک میخاستم کاش پول داشتم میخریدم براش ؛ میخواست بگه برام شیر خشک بخر منم اصلا توجه نکردم بهش ؛ سکوت کردم تا ببینم این زن راست میگه یا نه ؛ همینطوری محله ها رو میرفتیم پایین تر تا اخر سر یه کوچه کفت وایسا ؛ میخواست دست به سرم کنه ؛ گفتم من هم میام ؛  جا خورد رفت در و باز کنه ؛ مشغول پارک ماشین شدم امانگاهم بهش بود ؛ در خونشون رو باز کرد اما نه با کلید ؛ نخ شیرینی از لای در کشیده بود بیرون اون رو کشید در باز شد ؛ ته دلم ترس داشتم نکنه برم تو کسی تو باشه خفت کنن ..... چند دقیقه ای گذشت ؛ نمیدونم ؛ نیرویی بود که نمیذاشت رها کنم هر کار کردم نرم نبینم از فکرش بیام بیرون نتونستم عجیب بود ؛ دلم رو زدم به دریا ؛ پشت سرش وارد خونه شدم ... خونه که نبود بیشتر به خرابه میخورد ؛ یه حیاط پرازآشغال و آهن پاره ؛ حوض آبی ای وسطش داشت که اونقدر لجن بسته بود آبش رو نگاه میکردم فکر کردم سبزه وارد خونه شدم یاالله گفتم صدایی از توی آشپزخونه اومد بفرمایید ؛ خونه اش برق نداشت گوشیم رو دراوردم با چراغ قوه گوشی نگاهی به سر و روی خونه انداختم ؛ دیوار ها نم زده ؛ سقف نم زده ترک خورده ؛ بوی نا تموم فضای خونه رو پرکرده بود ؛ چطور میتونست با دوتا بچه اونجا زندگی کنه ؟ کف زمین هم که تیکه تیکه موکت های کهنه بود ؛ حتی چیزی نداشت شب بندازه زیرش یا روش که بخوابه ؛ داشتم به در و دیوار نگاه میکردم با یه سینی پلاستیکی و دوتا لیوان چایی و قندون وارد اتاق شد نشست رو به روم ؛ تموم افکارم درهم شکست فکر میکردم .....اما با پوشش کامل و چادر رنگ و رو رفته نشست جلوم گفتم شوهرت کجاست ؟ سکوت کرد ؛ نمیدونم حتما معتادی دزدی چیزی بود که نمیگفت ؛ فریبا زنگ میزد رد کردم ؛ در قندون رو باز کردم پر از قندهای ریزه میزه ؛ از بوی چای مشخص بود چای خشک نبود ؛ چای اماده بود ؛ طاقت نداشتم ؛ چقدر سخت ؟ فریبا اگر جای این زن بود تا الان مُرده بود ؛ گفتم دخترم برق لازمه برات الان آب داری که چای درست کردی قبض برقت رو بده من بدم ؛ گفت اینجا نه آب داره نه برق داره نه گاز  ؛ برای آب میرم از آب سرد کن مسجد محل آب میارم ؛ واسه گاز همسایه مون کمک کرد یه پیک نیک بهم داده که برای آب قند و چای آب گرم داشته باشم هر دوهفته یکبارم شوهرش که میره میرم خونه شون حموم ؛ که الان حدود دو هفته ست نیستند نمیدونم کجان ؛ برق هم که خب نیست ؛ با نور آسمون زندگی میکنیم شما خودتون رو ناراحت نکنید ممنونم که منو رسوندین ؛ یعنی چی ؟ آخه چطور میشه ؟ انقدر گرفتار هم تو این شهر هست ؟ فکر میکردم گرفتاری ها برای تو فیلم هاست ؛ جلوی بغض ام رو سخت میتونستم بگیرم ؛ چای رو به زور خوردم ؛ کفش ام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون ؛ از بوی نا و کثیفی داشت حالم بهم میخورد ؛ فریبا باز زنگ زد ....