| .: یوحنّا

| .: قسمت پنجم

•••••••••••••••

! هرچقدر منتظر شدم بیدار نشد بره قید این دختره رو زدم بهش اسمس دادم که نمیام اعصاب ام داغون بود دوساعت بود شد هنوز خواب بود کفرم بالا اومده بود آماده بودم بپرم به کسی مشتری بیاد غر بزنه بپرم بهش اما هیچ خبری نبود ساعت شش شد شش عصر هنوزم بابای اصغر خواب بود قشنگ دیگه کفرم دراومده بود یه زن غربتی اومد تو مغازه اینم مثل بقیه این گداها بود یه بچه بغل گرفته یه بالشتک ام زیر پیرهنش قایم کرده که بگه مثلا من حامله ام یکی نیست بگه من خودم ختم این کارام من خودم بازاری ام دیگه مارو نمیتونی سیاه کنی که ! اومد تو مغازه این یکی خیلی پررو بود معمولا اینا که میان یه اسفندی چیزی دود میکن آدم یه کمکی ام میکنه ولی این هیچی دستش نبود اومد تو راست راست تو چشمای من نگاه کرد دروغ گفت میشه واسه بچه ام یه چیزی بدین بخوره ؟ دلم که نسوخت هیچ بدتر عصبی شدم گفتم بیا برو بیرون خواهر من ما خودمون نیازمندیم پول دستی داشتی وام بده به ما ام خیلی پررو بود نمیرفت باز حاجی رو صدا کرد : حاجاقا شما یه کمکی بمن بکن بخدا بچه ام گرسنه ست گفتم میری یا بیام بندازمت بیرون ؟ بوی گند عرقت حالمو بهم میزنه برو بیرون نگاهم کرد چیزی نگفت بازم نرفت منتظر بود حاجی بیدار شه باز صدا زد حاجی کمک نمیکنی ؟ دیگه بریدم بلند شدم رفتم از جلو در هلش دادم اونطرف تعادلش بهم خورد - خورد زمین اما کمکش میکردم بلند شه پررومیشد اومدم تو در و بستم با صدای در حاجی بیدار شددورش جمع شدند مردم جلوی حاجی وایسادم که نبینه اما یکی از زن هایی که دور گدا جمع شده بود در مغازه رو باز کرد و با اعتراض اومد تو داد زد تو غیرت داری ؟ تو مردی ؟ تو نامردم نیستی این زنه بدبخت اخه زدن داره ؟ کلمه زدن رو که به زبون آورد حاجی یهو بلند شد با همون صدای خواب آلود گفت زدی ؟ کی رو زدی ؟ خانمه اشاره کرد بیرون گفت این بدبخت اومده بود از مغازه تون کمک بگیره که آقاپسرتون هلش داده بیرون حاجی نگاهی بمن کرد پرسید آره ؟ بهش گفتم میخواستم بیدار نشین ول کن نبود اما اصلا گوش نمیداد نه گذاشت نه برداشت گفت تو غلط کردی دست رو زن جماعت بلند میکنی تکلیف تو یکی رو من با اصغر روشن میکنم گفت و خودش رفت بیرون مغازه چندنفری که دورش بودن رو متفرق کرد نشست کنارش با اضطراب به سرتا پای زن نگاه میکرد خودمونیم حاجی ام که پیر بود خانومشم که پیربود پولدار هم بود زنه چی میخواست دیگه ؟ حاجی ام که بلاخره دل داره دیگه ..... هعی خدا به یکی اینجوری میرسونی خودت یک ام مثل ما میخواد به یکی برسه باید دست و پا بزنه آخرشم ایینجوری بهم بخوره ! نفرت ام ازش بیشتر شد نمیفهمیدم اونقدر توجه به یه زن چه معنی داره ؟ فکر کنم تو فکر صیغه و این حرفاست 

سه ) اصغر براش کار پیش اومد رفت شهرستان حال نداشتم سرم درد میکرد ولی چیکار کنم یه پسر بیشتر ندارم بلند شدم صبح با سردرد رفتم بازار اما مغازه بسته بود از این بی حواسی هاش حرص میخورم ! یک هزار بار گفتم اصغربابا یک کلید بساز برام از کلید مغازه بلاخره نیاز میشه حرف گوش نمیده اصلا ! معلوم نیست این پسره کارمندش کجا بود منتظر شدم نیومد نمیخاستم شکایتش رو به اصغر بکنم بچه بنده خدا رو اذیت میکنه بعدا اما دیگه نمیتونستم سرپا وایسم زنگ زدم به اصغر سر درد داشتم اما کنترل کردم خودم رو و خیلی آروم گفتم یه زنگ بزن به کارمندت ببین کجاست بچه نکنه تو راه اتفاقی براش افتاده باشه . اون اصغر ام نه گذاشته نه برداشته زنگ زده بهش خواب مونده . جوون های این دوره ان دیگه حتما شب جایی مهمونی بوده دیر خوابیده بعد از مدتی رسید موهاش بهم ریخته برافروخته هنوز خواب بود انگار . در رو باز کرد چپ چپ نگاه میکرد سر درد داشتم اما چیزی بهش نگفتم هم حوصله جر و بحث نداشتم هم نمیخاستم غرورش بشکنه . تا سرظهر یک جز قرآن ام رو خوندم زیارت عاشورا هم خوندم که انگار اشتباه کردم نباید چشم میدوختم به صفحه کتاب دعا سر دردم بیشتر شد سر ظهر بود خونه میرفتم تنهایی چه کنم ؟ اصغر که مادرش رو برده بود پیش مادرجونش حداقل کنار این جوون بودم اختلاط میکردم . اذان ظهر بود مسجد رفتن و دیدار همکارهای قدیمی بازار هم نتونست این سر درد لعنتی رو آروم کنه تو راه برگشت هرچقدر فکرکردم دلیلش چیه نفهمیدم ! پیریه و هزار درد سر . یک لحظه از رو به روی مغازه های بازار رد شدم چه بوی غذایی میومد !! با خودم گفتم نکنه گشنه ام سر درد دارم ! صبحانه ام که نخورده بودم برگشتم مغازه معمولا کارمند اصغر باید غذا بیاره واسه خودش ولی بوش میخورد به دماغش هوس میکرد بلاخره کباب بو داره البته صبح ام ندیدم غذا دستش باشه ولی براش گرفتم . بعد غذا حس کردم سرم گیج میرفت صبح زود اصغر زنگ زد از خواب پریدم تا اون موقع نخوابیده بودم سرم رو گذاشتم یه چرت بزنم که خوابم برد یک لحظه حس کردم صدای داد و بیداد میداد سعی کردم بخوابم اما صدا نزدیک تر شد یک متر فاصله داشت سرمو آوردم بالا یه زن چادری داشت با این پسره دعوا میکرد هنوز ذهن ام آماده نبود داشت میگفت تو غیرت داری ؟ تو مردی ؟ تو نامردم نیستی این زنه بدبخت اخه زدن داره ؟ کلمه زدن رو که به زبون آورد خون ام به جوش اومد . انگار هر چقدر از صبح اعصابم خورد بود همه رو جمع کردم بزنم تو صورتش ولی باز نزدمش ازش پرسیدم زدی ؟ کیو زدی ؟ خانمه اشاره کرد بیرون گفت این بدبخت اومده بود از مغازه تون کمک بگیره که آقاپسرتون هلش داده بیرون نگاهی بهش کردم پرسیدم آره ؟ خواست توجیح کنه زدم تو پرش هرکاری میکرد صبور بودم اما دست بلند کردن و ظلم به زن برام قابل هضم نیست جاش بود یه کشیده میزدم تو صورتش بازار بود ابرو داشتیم کل اعتبار و آبرومون رفت زیر سوال ولی به گفتن یه جمله بسنده کردم گفتم تو غلط کردی دست رو زن جماعت بلند میکنی تکلیف تو یکی رو من با اصغر روشن میکنم گفتم و خودم رفتم بیرون مغازه چندنفری که دورش بودن رو متفرق کردم نشستم کنارش با اضطراب به سرتا پای زن نگاه میکردم نکنه بلایی سرش اومده باشه رسیدم به صورتش ..... چه صورت ماهی داشت رنگ و روش رفته بود اما خیلی ماه بود گفتم . . . . .