.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

356

| .: یوحنّا

| .: قسمت چهارم

•••••••••••••••

از بیمارستان خارج شدم پیاده راه افتادم سمت خونه قند هام اخراش بود شاید تا آخر هفته شاید بیشتر نمیکشید کاش میشد مریم همیشه اینجوری بمونه چقدر خوش آب و رنگ شده بود با خودم گفتم سرراه برم مغازه حاج حسین یکم قند بگیرم حاج حسین از همسایه هامون بود از وضعم خبرداشت همیشه میگفت گیرکردی بیا پیشم راه افتادم سمت بازار ای کاش مریم رو نداشتم اگه مریم نبود خودم میرفتم جایی کار میکردم با این بچه جایی قبول نمیکنن نمیدونم اما فکر میکنم توی زندگی کم و کاستی که داشته باشی شکاک میشی بدبین میشی بد دل نیستم اما توی خیابون راه میرفتم همه یه جوری نگاهم میکردن یه جوری ترحم آمیز کاش هیچوقت هیچکس بیکس و کار نشه پاهام جون نداشتبه زور خودمو کشوندم تا بازار اما به گمونم دلباخته من شده نه حاجی رو نمیگم بد شانسی رو میگم بسته بود در مغازش بسته بود چاره ای نبود فعلا تا فردا باید صبر میکردم و با همون چیزی که داشتم ادامه میدادم میدونی ؟ شکم آدم که سیر نباشه آدم خوابش هم نمیبره بچه ام نمیدونم چطوری خوابیده باشکم گرسنه ... از بارار رفتم خونه بین خونه و بازار فاصله زیادی نبود خداروشکر وارد کوچه مون شدم ..... پرچم سیاه ..... خونه حاجی ..... احساس کردم از درون دارم میلرزم بخودم گفتم ارتباطی به تو نداره که کمکت میکرده ..... محکم باش برو خونت ..... اما نشد بی اختیار رفتم سمت خونه اش پسرش اومد بیرون سلام کردم نگاهم به اعلامیه افتاد ..... اسم حاجی نبود ..... خوشحال شدم اما کنترل کردم خودمو به پسرش گفتم خوبین امیرآقا ؟ خدا رحمت کنه تشکری کرد و بدون اینکه بپرسم خودش ادامه داد حاجی یتیم شد دعاش کنید ..... شروع کرد گریه کردن و همزمان در خونه رو چفت و بند میکرد پرسیدم جایی میرین ؟ گفت بله میریم شهرستان حاجی با مادر رفت من هم الان میرم باز پرسیدم کی میاین اونوقت ؟ یهو جدی شد گفت کاری دارین ؟ من هم خیلی طبیعی گفتم نه میخواستم اگه بدونم نمیاین مراقب خونه باشم خونه خالیه یوقت اتفاقی نیوفته خیلی شیک و مجلسی دروغ گفتم و اون هم فهمید و گفت بله تا هفت بابا حاجی هستیم شهرستان و بدون خداحافظی رفت ! چرا ؟ چرا فکر میکرد من گدا ام ؟ امیر که ماجرای منو خوب میدونست چرا انقدر بد رفتار میکنه ؟ احترام نمیزاره ؟ درک نمیکنه! دور از این حرف ها تا هفت روز دیگه حاجی بی حاجی ! نمیدونم چیکار کنم رفتم خونه خونه که نه همون سقف مخروبه که از سرمم زیادیه همین که قاطی آت و آشغالا نمیخوابم خیلیه مریم رو گذاشتم رو فرش یه چادر لوله کردم زیر سرش کتری رو گذاشتم رو گاز باید فکری میکردم نمیشد اینطوری مریم خواب بود میدونستم اگه کاری بخوابم بکنم وقتش همون موقعه ست آب جوش اومد قندآب درست کردم مریم و برداشتم راه افتادم تو خیابون ....

دو ) تو هر خانواده ای یکی از فرزند ها به پدر و مادر بیشتر از بقیه نزدیک اند و توی خانواده ماهم بابا مرتضی از همه بیشتر به پدربزرگ نزدیک بود امروز پرستارش سر صبحی زنگ زد که آره حال آقاجونتون بده بیاین امشب اینجابابای من هم که یه آدم متعصب حساس رو خانواده نه گذاشت نه برداشت گفت میرم بیرون کار بانکی دارم انجام میدم میام ساعت ده بریم شهرستان پیش بابابزرگ من هم خوشحال شدم باز یه روز هم مغازه نرفتن واسه خودش خوب بود بعد از نماز راحت خوابیدم که ساعت نه صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم دوازده تا میس کال ! یادم رفته بود به اصغرآقا بگم نمیرم در مغازه گوشی رو برداشتم گرفتمش صدامو که شنید شروع کرد داد بیداد کردن که چرا نرفتی مغازه ؟ من شهرستان ام پدرم رو فرستادم بشینه اونجا توام کارای خودتو انجام بدی اونوقت گرفتی خوابیدی ؟ بهتر از این نمیشد ! هر چقدر براش توضیح دادم که اصغر آقا من دارم میرم شهرستان حال پدربزرگم بده مگه میفهمید ؟ الا و بلا گفت باید بیای مغازه بابامم پشت در وایساده تا یک ساعت دیگه مغازه بودی بودی نبودی دیگه نمیخام بیای دلم میخواست بگم به درک ! هر کار دلم بخواد میکنم اما اصغر رفیق اقام بود حوصله هچی رو داشتم حوصله اون پیرمرد خرفت و  نداشتم از طرفی امروز عصر هم قرار داشتم اونقد داد  و بیداد کرد که فکرم از کار افتاد پاشدم لباس پوشیدم رفتم مغازه هنوز نرسیده به مغازه بابا زنگ زد که کجایی ؟ براش توضیح دادم گفتم الان شیر میشه میره زنگ میزنه به اصغر منو میبره با خودش دیدم گفت اره بهتره تو بمون خونه من و مادرت میریم اعصابم از همون که بود هم خورد تر شد سعی کردم به اعصابم مسلط باشم معمولا روزایی که بابای اصغرآقا میومد مغازه سرظهر میرفت خونه پیر بود نمیتونست بمونه زیاد دیگه برنامه ریختم سر ظهر که رفت تلفن مغازه رو دایورت میکنم رو گوشیم ساعت دو و سه میبندم میرم قهوه خونه و بعدشم میرم خونه لباس عوض میکنم که شیش برسم سر قرار ساعت دوازده شد نرفت دو شد نرفت گفتم الان گشنه ش میشه میره دیگه رفت نماز اومد گفت برو دوتا غذا بگیر بخوریم کفرم داشت بالا میومد حالا هر روز ساعت دوازده موشو اتیش میزدن میرفت ها اما امروز  ..... گفتم بعد ناهار خوابش میگیره میره فوقش قهوه خونه نمیرم مستقیم میرم خونه لباس عوض کنم برم ناهار گرفتم آوردم ناهار و خورد نشست پشت میز شروع کرد از قدیم ها گفتن ای خدا لعنتت کنه شانس ! همونطور که به حرف هاش گوش میدادم جنس ها و هم مرتب میکردم که کم کم صداش کم شد و قطع شد اومدم جلو دیدم بله ! آقا خوابش برده ! هرچقدر منتظر شدم بیدار نشد بره قید این دختره رو زدم بهش اسمس دادم که نمیام اعصاب ام داغون بود دوساعت بود شد هنوز خواب بود کفرم بالا اومده بود آماده بودم بپرم به کسی مشتری بیاد غر بزنه بپرم بهش اما هیچ خبری نبود ساعت شش شد شش عصر هنوزم بابای اصغر خواب بود قشنگ دیگه کفرم دراومده بود یه زن غربتی اومد تو مغازه  . . . 

در انتظار ادامه داستان ....
تعریف داستانتون رو از ماهور شنیدم
تا اینجا خوندم بنظر داستان زیبایی هستش
موفق باشی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی