.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

354


| .: یوحنّا

| .: قسمت سوم

•••••••••••••••
دقیقا یادمه تو پاگرد خونه اش خم بودم داشتم جارو میزدم که شوهر میون سالش در واحدش رو باز کرد دید منو بیچاره چقدر هم مهربون بود گفت بچه ت رو بده من برات نگهدارم ها من غدگری دراوردم ندادم کمرمم سر همون درد گرفته چهارطبقه با یه بچه تو شیکم و یه بچه تو بغل آدم میبره خب ! خدابگم چیکارت کنه سرمم تموم شد همون پرستار مهربونه اومد از دستم کشید رفت سرم مریمم کشید بچه م رو آورد گذاشت تو بغلم رنگ و وروش باز شده بود نمیدونم شایدم خیر بوده بخورم زمین این بچه یه سرم بزنه حال بیاد آب قند هم شد غذا ؟ پرستار پرسید میخای کمکت کنم گفتم نه که بره وقتی دور شد مریم رو بردم زیر چادرم گوشواره هاشو باز کردم گرفتم تو دستم میترسیدم نکنه خرج مون از قیمت این گوشواره ها بیشتر شده باشه ؟ نشد برای یک ساعت ممتد من بتونم بدون استرس و نگرانی نفس بکشم مریم و گذاشتم رو تخت خودم اومدم پایین کفش هامو پوشیدم لباسمو مرتب کردم چادرموسر کردم رفتم سمت صندوق برای حساب کتاب از جلو پذیرش آزمایشگاه رد شدم اما اون زنه نبود خداروشکر کردم اگر بود و باز میدید که دارم جای پول گوشواره میدم هیچی دیگه جلو همه خوشگل ابم میکشید پهن ام میکرد پشت صندوق صف بود فکر میکنم چهارنفر جلوی من بودند چقدر سخت بود یک تنه مجبور بودم هم زن باشم هم مرد نگاهی به مریم کردم خواب بود اما یهویی دلم خاست با یکی حرف بزنم شیکمم رو نگاه کردم گفتم میبینی ؟نمیدونم دختری یا پسر اما حال خواهر و مادرت رو میبینی ؟ توکه هنوز خطایی نکردی پاکی دعامون کن مادر .... داشتم با بچه ام صحبت میکردم که مسئول صندوق بفرمایید خانوم نوبت شماست رفتم جلو گفت نام و نام خانوادگی؟ گفتم نفیسه جمالی چند تا از این کلیدهای کیبوردشو زد نگاهی بمن کرد گفت شما با خانوم احمدی فامیلید ؟ احمدی کی بود دیگه ؟ گفتم نه نمیشناسم تلفنش رو برداشت شروع کرد شماره گرفتن رو به شیکمم گفتم ننه دستت درد نکنه سعی کن بخوابی چی چی دعا کردی این الان داره زنگ میزنه ؟ به حرفاش گوش دادم ..... آره راجب حساب خانوم جمالی.....احمدی خودمونه؟ ......اوهوع چه کارا ....... خب ؟ ......... کشو اول ...... وایسا ببینم ...... آره اره اینجاست ....فدایت شوم نوشته ؟......هه دیوانه ......کاری نداری ؟ ......... فعلا ! نمیتونستم بفهمم تو اون حال اضطراب و نگرانی من چه طور اونقدر راحت با تلفن حرف میزد و بگو بخند میکرد ؟ خسته شدم دوباره پرسیدم خانوم حساب من چقدر شده ؟ جون ندارم وایسم بخدا ... یه پاکت نامه گذاشت روی میز گفت حساب شده خانوم جمالی این پاکت هم از طرف همون شخص حساب کننده ست وا رفتم !!! کی منو میشناسه تو این شهر آخه ؟گفتم اشتباه میکنی یه بار دیگه چک کن نفیسه جمالی دخترمم همراهم بود گفت درسته خانوم جمالی گفتم آخه من کسشی رو ندارم که واسم حساب کنه اشتباه شده حق الناس میوفته گردنم اما باز حرف خودشو زد : گفتم که خانوم جمالی حساب شده بفرمایید نفر پشتیم زد رو شونم گفت خانوم کار داریما ! یکی پیدا شده حساب کرده برو حال کن دیگه هی وایسادی میگی واسه من نیست واسه من نیست خجالت کشیدم اومدم کنار روی صندلی های انتظار نشستم مریم رو گذاشتم رو پام پاکت رو باز کردم ....
سلام : نمیخوام بدونی اسمم چیه و کی هستم و چرا این کار رو کردم فقط میخوام بگم اشتباه کردم خودم میدونم بمن چه ربطی داره که کی میخواد بچه دار بشه کی نمیخواد بشه وقتی داشتم با نامزدم حرف میزدم و واسه تیکه انداختن و جلب توجهش به تو تیکه انداختم برگشتی نگاه کردی اون نگاهت تا مغزاستخونم رو سوزوند از صدتا فحش بدتر بود اومدم بیام عذرخواهی کنم که دیدم خوردی زمین زنگ زدم اومدن بردنت واسه استراحت خودم هم کل حسابت رو حساب کردم برات یه مقدار پول هم گذاشتم ته پاکت نامه باور کن من تو حالت عادی نبودم امیدوارم حلالم کرده باشی رونداشتم چشم تو چشم شم باهات پست رو تحویل دادم و رفتم حلالم کن خانم جمالی خداحافظ
من وضع ام بد بود درست اما هنوز غرور داشتم خورد بود اما غرور بود رفتم پشت صندوق از مسئول صندوق خودکار گرفتم زیر نامه اش براش نوشتم:
من این که میبینی نبودم این شدم به صدقه هم احتیاجی ندارم بخشش هم مال خداست نه بنده خدا من هم همون گربه سیاهی ام که به حرفم بارون نمیاد پس نگران نباش پولت رو برنداشتم این گوشواره هایی که میزارم تو پاکت هم مال مریممه همون بچه ای که غرزدنش باعث شد عصبی بشی و اونطور با منه زمین خورده رفتار کنی این گوشواره ها هم به پولی که دادی سر به سر اگر هم بیشتر خرج کردی حلال کن ندارم که بدم اگر داشتم مطمئن باش مدیونت نمیموندم نه عذرخواهی لازمه نه پول عزیز دلم فقط یوقتایی جای عقل با دلت رفتار کن من که بخشیدم میدونم بچه هامم بخشیدن برات دعا میکنیم پول نداریم اما دل داریم ! گوشواره ها رو گذاشتم داخلش و دادم مسئول صندوق گفتم از هرکی گرفتی به همون بده .....

از بیمارستان خارج شدم پیاده راه افتادم سمت خونه قند هام اخراش بود شاید تا آخر هفته شاید بیشتر نمیکشید کاش میشد مریم همیشه اینجوری بمونه چقدر خوش آب و رنگ شده بود با خودم گفتم سرراه برم مغازه حاج حسین یکم قند بگیرم حاج حسین از همسایه هامون بود از وضعم خبرداشت همیشه میگفت گیرکردی بیا پیشم راه افتادم سمت بازار ...

^____^
منتظر ادامه داستان ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی