از آدم های درونگرا بترسید ؛ آدم های درونگرا آدمهایی به مراتب قوی و قدرتمند در مواجه با دنیا و آدم هایش هستند اما آنهاهیچوقت این نیرو را به نمایش عموم نمیگذارند ؛ برایشان مهم نیست کسی از این قابلیت آنها اطلاع دارد یا خیر ؟! آدم های درونگرا یـــک کوه آتش اند زیر خاکستر ؛ علاقه به صحبت در مورد زندگی و گذشته شان ندارند؛ بیشتر گوش میدهند ؛ نمیتوانند دلقک باشند نمیتوانند دم به دقیقه با زیر و بم کردن صدایشان و تعریف کردن جوک های خنده دار خنده را به لبانتان بیاورند ؛ آنها رفیق های متعدد ندارند بیشتر انزوا را میپسندند تا میهمانی ها و دورهمی ها ؛ آدم های درونگرا را یک دقیقه به حرف نگیرید میبینید میتوانند تا ساعت ها خیره به یک نقطه بمانند و با خودشان فکر کنند و حرف بزنند هیچوقت هم خسته نخواهند شد اگر آدم هایی با این مشخصات دیدیدازاوفاصله بگیرید چون خطرغرق شدگی متوجه شماست ! دل این آدم ها با مابقی دلها فرق دارد ؛دل آنها صاف نیست ؛ مثل چاه میماند ؛ گود و عمیق !آنها در طری سال های زندگی سعی کردند دلشان را صاف کنندهرچقدر توانستند ریختند داخل خودشان ؛ دم نزند ؛ دلهایشان بزرگ بود هی ریختند ؛ دلخوری ها ؛ اشک ها ؛ بغض ها ؛ و ... آنقدر ریختند که حفره دلشان پر شد زمین دلشان صاف شد اما نه صاف مثل دیگران آنها لبریز اند ؛ کافیست قدمی به اشتباه روی این چاله کسی بگذارد و آن زمان ست که واویلاتمام دفن شده ها سرریز میشود همان درون ریخته ها که در دلشان ماند وفاسد شد و شیرابه هایش رازمان ای که لبریز شدند با بی اعصابی و پرخاشگری و بی حوصلگی وانزوا طلبی میتوانید ببینید ؛ آدم های درونگرا خیلی خوددارند هی همه چیز را در خودشان دفن میکنند هی حرفی نمیزنند اما یکروز یکجا بد فوروان میکند این انباشته شده ها ؛ افراد درونگرا بی اندازه جسورند چرا ؟؟جسارت میخواهد که هر روز از خیابانی رد شوی که دست های زنی را درونش جا گذاشته باشی جسارت می خواهد خسته باشی ولی دوباره و چند باره خیابان را دنبال گمشده ای بگردی جسارت می خواهد یک خیابان مرده درونت یکباره سر از خاک بردارد و به چشم های خالی ات نگاه کند و جلوی بغض کهنه ات را بگیری جسارت میخواهد هم مغرور باشی هم بغضت نتواند نشکند ؛ جسارت میخواهد بشنوی و سکوت کنی و در خودت دفن کنی؛جسارت میخواهد جرات میخواهد جوری باشی که برایت مهم نباشد دیگران چه حسی دارند و رفیق فابت بشود خودت ؛ ریز ریز باخودت حرف بزنی با خودت مشورت کنی با خودت حال کنی عشق کنی جسارت میخواهد درونگرا بودن؛آه دارد میاید ؛ صدایِ پاهای کشیده اش می رسدهمیشه در خلوت ام میاید هیچگاه واقعا نیامده همان لباسِ قهوه ایِ سوخته یِ جذاب کهه تا زیر زانوهایش پایین آمده ، را پوشیده چرخی درونِ اتاق می زند  می رود لابه لایِ لباس هایِ آویزان شده یقه یِ همه یِ آنها را می گیرد و پرت می کند روی تخت آینه یِ تمام قد گوشه یِ اتاق را می شکند تکیه هایِ آینه را می گذارد داخل جیبش می رسد پایین تخت از پایه یِ کوتاه تخت بالا می آید صدایِ خنده یِ ماسیده رویِ دیواره یِ گلویش خس خس می کند ملافه را کنار می زند ، پایم را با دست هایِ بلند و نرمش گرفته و خودش را می کشد بالا می نشیند رویِ قفسه یِ سینه ام نفسم را می گیرد و محکم بیرون می کشد تمام خاطراتم را چنگ می زندچشم هایم را با ناخن های سوهان کشیده اش بیرون می کشد نفسم را رها می کند و از رویِ قفسه یِ سینه ام بلند می شود  خنده یِ ماسیده یِ گلویش را تا در کِـش می دهد انتظار دارد قصد به مرگش کنم اما موقع رفتن میگویم دوستت دارم و می رود ؛ میرود و من میدانم که یکجا که کسی نخواند یک روز خواهد نوشت :همهشان. همهشان همین شکلاند، بجز همان یک نفر. او تنها کسی بود که شکستم داد. بی صدا شکستم داد. همیشه به او میبازم. همهی آنهای دیگر را کشف کردم، همهشان مثل پسربچهی لوسی که برایش بستنی شکلاتی نخریدهاند، سر روی شانهام گذاشتند و گریه کردند؛ اول تا آخر زندگیشان را برایم گفتند. از زنها و بچههاشان گفتند، از کار و درسشان، از چیزهایی که میخواستهاند و نشده، از چیزهایی که نمیخواستهاند و شده. توی این سالها هزارتاشان را کشف کردم. توی هر کدامشان دنبال نشانی از او گشتم. تکههای آنها را کنار هم گذاشتم تا شاید او را کشف کنم. اما نیست. شبیه هیچکدامشان نیست. او گریه نمیکند، هیچوقت مردمکهاش گشاد نشدند، هیچ وقت از گذشتهاش نگفت. به او پاک باخته ام هر چقدر میخواهم که از دنیایم بیرونش کنم نمیشود ؛ چندی پیش به فجیع ترین حالت به قتل رساندمش اما نمرد و باز گفت دوستت دارم ؛ آخر چه دارد که نمیتوانم فراموشش کنم ؟ و شاید صدایی در درونش بگوید

او واقعا دوستت دارد ... 

او واقعا دوستت دارد ... 

او واقعا دوستت دارد ... 

او واقعا دوستت دارد ...