| .: یوحنّا 

| .: قسمت دوم

•••••••••••••••

چشمام سیاهی میرفت سنگنیم روانداختم رودرب؛درب برقی بود از شانس بد من همون موقع یکنفر میخواست واردشه درب بازشد من هم تکیه داده بودم به درب که درب باز شد و آخر سر آمد به سرم از آنچه میترسیدم ... چشم باز کردم دیدم یه سوزن کردن تو دستم خوابیدم رو تخت یه نفس راحت کشیدم اانگار که یه سطل آب یخ خالی کرده باشن رو سرم سریع بلند شدم کمرم درد میکرد پریود بودم حامله ام بودم تا نشستم انگار آژیر کشیدن یه مشت پرستار دوییدن سمتن گفتن بخواب بخواب ... نگران مریمم بودم اون بچه گشنه ست باید الان بهش یه لیوان آب قند میدادم صبح یه لیوان خورده بود ظهر هم یه لیوان خورد الان ساعت چنده ؟ بزار ببینم .... عه عه عه ساعت پنج عصره !مریم کنارم نبود ! کمرم درد میکرد جون نداشتم بلند شم پرستار و صدا کردم بعد چند دقیقه اشاره ها و سر تکون دادن ها اومد بهش گفتم ببین خانوم جونم من عادت ماهانه شدم کمرم درد میکنه ... یهو پوقی زد زیر خنده ! نفهمیدم برای چی تو اون حال میخنده ؟ بی توجه ادامه دادم من عادت ماهانه ام تو رو قرآن بهم بگو مریمم کجاست چیزیش شده ؟ خنده اش رو به زور تبدیل به لبخند کرد و لبخندش رو با دست کشیدن رو لبش جمع و جور کرد و گفت نترسین مریم تون سالمه خوشحال شدم گفتم میشه بیارینش ببینمش ؟ با انگشت اشاره کرد اوناهاش اونجاست سرمو برگردوندم چشمام هنوز تار بود دقت کردم مثل عروس شده بود قربونش برم من آخه خوابونده بودنش رو تخت با ملافه سفید روش فکر کردم خوابه اومدم سرمو برگردونم از پرستار تشکر کنم نگاهم به شلنگ سرم بالاسرش افتاد با چشمم سرم رو دنبال کردم تو دست بچه ام بود..... میخواستم از جا بپرم برم بغلش کنم اما این کمردرد لعنتی نمیذاشت بی اراده گفتم یاابالفضل العباس خانوم پرستار بپه ام چش شده ؟ چرا سوزن زدین بهش ؟ برام توضیح داد که بعد زمین خوردن واسه مطمئن شدن از همه چیز یه چکاپ گرفتن که توش فشار مریم و خودم کم بوده و این سرم ها هم سرم های نمکی واسه تنظیم فشار خونه باز خیالم راحت شد تا اومدم یه نفس راحت بکشم یاد هزینه این مدت خوابیدن و سرم ها و تزریق ها شدم من پول نداشتم نمیدونستم چی میشه گفتم آخرسرش اینه که مریم و میزارم یا اصلا گوشواره مریم و باز میکنم میدم دلم به گوشواره مریم گرم شد دیدم همون پرستاری که داشت بهم میخندید با همکارهاش دور هم جمع شدن دارن میخندن حس بدیه ! حس بدیه تو شرایط عادی ناشی اونوقت چند نفر هرهر کرکر بخندن نمیدونم چرا اما یه حسی میگفت به من میخندن دستم رو آوردم بالا خودش دید منو اومد پیشم بهش گفتم : خیلی لذت بخشه منو تو این حالت میبینی ؟ یکی هم سن و سال خودت با این وضع ! حتماالان کلی ام به زندگیت علاقمند شدی و خداروشکر میکنی که مثل من نیستی چی گفتم انقدر بهم میخندین ؟ جدی شد گفت عزیز دلم اصلا اینطور نیست من به تو نمیخندیدم من به حرفت میخندیدم خب هرکسی ممکمنه حواسش نباشه مهم نیست با تعجب ازش پرسیدم حرفم ؟ کدوم حرفم ؟ بهم گفت آخه قربون سادگیت برم زن حامله مگه پریود میشه ؟ تازه دوزاریم افتاد که اوه اوه چه گافی دادم !!! دروغ چرا خودمم از سوتی خودم خندم گرفته بود صحبت مون با خنده تموم شد و پرستار رفت نگاهی به سرم انداختم آخراش بود داشتم فکر میکردم به اینکه راست میگفت کمر دردم پریود نیست پس واسه پی بود ؟ هرچی فکر کردم به هیچی نرسیدم سعی کردم بخوابم یاد اون لحظه افتادم که پشت در خوردم زمین یادم که نبود اما سعی کردم تصور کنم ! بمیرم بچه ام چقدر گریه کرده حتما ....... گریه ؟ گریه ! یادم اومد دلیل کمردردم یادم اومد . ای خدا لعنتت کنه آره دیروز که پری خانوم گفت بیا خونمون واسه تمیز کاری خودش نبود پله ها رو داشتم تمیز میکردم تنها بودم با مریم داشت نق میزد میترسیدم تنهایی یه زن بی کس و کار وسط این شهر بزرگ هرکسی ام بود همین فکر و میکرد دقیقا یادمه تو پاگرد خونه اش خم بودم داشتم جارو میزدم که شوهر میون سالش در واحدش رو باز کرد و ...

| .: نویسنده : مهـدی اقــتــدار