دوست داشتن ها دو نوعند دوست داشتنِ خوب و دوست داشتن بد همیشه در زندگی ات سعی کن خوب دوست داشته باشی . اگر مثل من بد دوست داشته باشی هیچکس نخواهد ماند . دوست داشتن بد قابل فهم نیست خود انسان هم نمیفهمد چرا ؟ چرا انقدر بد دوست دارد ؟ دوست داشتن بدِ من همه را فراری میدهد وقتی کسی را بد دوست داری حسود میشوی به همه چیز و همه کس . نمیخواهی با کسی با چیزی شریکش باشی ؛ همان حس را داری ؛ همان حس مالکیت که همه از آن گریزانند ؛ اگر دو نفر برای هم نباشند پس برای چه کسی باشند ؟ اصلا از زیبایی های دنیا همین حس مالکیت ست همینکه کسی تو را فقط برای خودش میخواهد و حاضر نیست حتی برای چند دقیقه توجه و نگاهت را با کسی شریک شود بد که دوستش داشته باشی روز و شب ات میشود و با همه ی مشغله داشتن ، مشغله فکری ات میشود از صبح علی الطلوع تا بوق سگ !

بد که دوست داشته باشی دوست داری حتی تا سر کوچه رفتن برای خرید  یک آدامس هم همراهت باشد بد که دوست بداری نمیتوانی ببینی همان شخصی که دوستت دارد سرد میشود گاهی نمیخواهدت گاهی حتی ؛ برای همین افرادی که بد دوست دارند نمیتوانند تمام و کمال عادت ماهیانه همسرشان یا مسافرت های دوستانه مردشان را تحمل کنند بد که دوستش داشته باشی از همه چیزش لذت میبری ! لذتت را محدود در رابطه نمیدانی ؛ از عکس های استوری اش از آهنگ پیشوازش ؛ از مدل بستن بند کفشش ؛ از تیکه کلام هایش  از مدل ناخون های دست و پایش ، از مدل نشستن ، راه رفتن ، یا همینکه لب بالا و پایینش اندازه هم است لذت میبری! بد که دوست داشته باشی حساس میشوی روی احساس روی رفتارش روی حالش!یا لحن غم را از صدایش متوجه شوی خودت را به زمین و زمان میزنی که حالش خوب شود! بد که دوست داشته باشی غیرتت گل میکندبد که دوست داشته باشی زیادی میشوی ، دلش را میزنی !

بد که دوست داشته باشی از زمانی که دوست داشتنت شروع میشود خودت را فراموش میکنی و تمام فکر و ذهنت میشود اوخوب دوست داشته باشید شما از دور ، ارام ، بی دغدغه ، مثل آدم نه مثل من به نفع خودتان ست اگر بدانید بد که دوست داشته باشی نمیتوانی درک کنی همیشه که نباید شیطنت کند و با دیوانه بازی هایش تورا بخنداند! که همیشه که نباید برای به وجد اوردنت کلی به خودش برسد و با دیدن صورت رنگ و رو گرفته اش در آینه ذوق کند نباید که همیشه آن لباس چین دارش را برایت به تن کند و موهای بلندِ تا کمرش، بافته باشند یا هر لحظه برایت زبان بریزد و عشق کنی از حرف هایش و در اغوشت لِهش کنی بد که دوست بداری نمیتوانی درک کنی تلخی هایش را آنوقت محکوم خواهی شد به نداشتن درک اما تو چه میخواهی ؟ تو فقط یک بیماری که نمیتواند خوب دوست داشته باشد ؛ دلت میخواهد پاپیچش شوی  شروع میکنی سوال پرسیدن چه شده حالِ دلت خانم جان ؟ خوبی ؟ مطمئن ؟ آنقدر سوال میکنی که بفهمانی مردت اینجاست تکیه کن ؛ حال خرابت را شریک شو ؛ میگوید درک نمیکنی که باید سکوت کنی ؛ بله ما نمیتوانیم درک کنیم ؛ برایمان کل دنیا سیاه میشود وقتی اخم های معشوقه مان بهم پیچ میخورد قوانین دنیا هم از یاد میبریم ؛ میان خیابان دراغوشش میکشیم ؛ اما او توقع دارد قوانین رابطه را درک کنی ؛ برای یک فرد مریضِ بد حال این توقع ؛ اصلا بجا نیست ؛ یک دوست دارِ خوب به موقعیت و قوانین ارتباط فکر میکند ؛ ما به رگه رگه های قرمز داخل چشمش که دنیای مان را سیاه میکند ؛ خوب دوست داشته باشید ...

پ ن یک )

از قشنگترین نامرتبی هاش میشه به بیرون زدن بند لباس زیرش از بولیزش اشاره کرد ...

پ ن دو )

این روزا همه عاشق ِ دندونای ردیف و تهریش و خال ِ لب و چال ِ گونه و رنگ ِ لاکت میشن؟کسی عاشق ِ سادگی و صافی قلبت نمیشه کسی دنبال ِ صداقت چشمایی که فریبنده نیست، نمیگرده آدم ها عاشق چیزایی میشن که میبنن صافی و سادگی قلب ِ آدم ها دیدنی نیست هیچ چشمی نمیتونه تو قلب آدما سرک بکشه ولی بعضیا اول با دلشون عاشق میشن بعد با چشماشون یادت هست بهت میگفتم :   آدم دلش که به مهر ِ کسی گرم بشه، با چشم بستهام میتونه خاطرخواهش بشه